اخبار روز سینمای ایران وجهان
تاریخ : سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان :

Malcolm D.Lee

نویسنده : Malcolm D.Lee

بازیگران : Monica Colhoun,Morris Chestnut,Malissa De Sousa

خلاصه داستان هارپر (تای دیگز) دوران سختی را می گذارند.او و همسرش راباین(سنا لنتان) در انتظار تولد اولین فرزندشان هستند اما هارپر ذهن نویسندگی اش بسته و در قرض و بدهی غرق شده است. او دعوت به میهمانی کریسمس از طرف دوست صمیمی اما دور شده اش لنس (موریس چستنات) را قبول میکند و همسر لنس، میا (مونیکا کلهون)امیدوار است که هارپر بتواند حق امتیاز نوشتن زندگینامه ی لنس را به دست بیاورد...

 در شرایط طبیعی، بعید می نمود که برای فیلمی دنباله بسازند که 14 سال از ساختش گذشته و فروش آن در گیشه، هرچند سود آور بوده اما استثنایی و چشمگیر نبوده است. فیلم «ساقدوش داماد» محصول 1999، با بودجه ای 9 میلیون دلاری ساخته شد و بیش از 3.5 برابر آن مبلغ را طی دوره ی نمایش خود در گیشه فروش کرد. گرچه، در جوّ ضد ریسک امروزی قرار گرفتن شخصیت های آشنا در داستان های قابل پیش بینی با اقبال عمومی مواجه می شوند. و شرکت یونیورسال پیکچرز هم فرصتی برای موفقیت یک فیلم با پیش زمینه ی تعطیلات دید و با پروژه ی مالکوم دی. لی «تعطیلات ساقدوش داماد» موافقت کرد. این دنباله نتیجه ی میل و اشتیاق کارگردان و بخشی از بازیگران فیلم اولیه برای برگزاری یک قرار تجدید دیدار است.

من فکر میکنم در عنوان اصلی فیلم جای یک 's (s مالکیت) خالی است، اما شاید گفتن این حرف عیبجویی بیش از حد باشد.

مانند فیلم اول «ساقدوش داماد»، جنبه های طنز به این دلیل وجود دارند تا به فیلمنامه ای که ذات آن اساساً درام است، کمی سرخوشی و نشاط اضافه کنند. با اینحال، اشباع شدگی از لحظه های ملودارام و پایان بندی ای که به نظر می رسد تصمیم دارد حتی کوچکترین داستان های فرعی را هم به سرانجامی برساند (و داستانهای فرعی بسیاری هم وجود دارند) از نواقص «تعطیلات ساقدوش داماد» به شمار می رود. با وجود اینکه نیمه ی اول ترکیب جذابی است از لحظات طنز اغلب دست کم گرفته شده و اندکی درام، خط سیر نیمه ی دوم به سمت و سویی واضح و مشخص گرایش دارد. کارگردان فیلم مالکوم لی هم، وقتی که بی شرمانه جزئیاتی از فیلم «دوران مهرورزی» را - یکی از بدترین فیلم هایی که تا به حال اسکار بهترین فیلم را برده اند - به سرقت می برد، با مهارت مشغول دستکاری وقایع می شود. بعد از شروع شدن به شکل یک فیلم گروهی و بر پایه ی شخصیت، «تعطیلات ساقدوش داماد» به فیلمی قابل پیش بینی تبدیل می شود که مصمم است در حالیکه بیننده را به زور و به مقدار مساوی به گریه و خنده می اندازد، بر هر تعداد عناصر آشنا که ممکن است، ضربه زند و آن را در ذهن مخاطب زنده کند.

«تعطیلات ساقدوش داماد» اکثر شخصیت های «ساقدوش داماد» را چیزی حدود پانزده سال بعد از زمان فیلم اول دوباره پیدا می کند. هارپر (تای دیگز)، نویسنده ی کتابی که در فیلم اول موجب رنجش و آزار شده بود، دوران سختی را می گذارند. او و همسرش راباین (سنا لنتان) در انتظار تولد اولین فرزند خود هستند اما هارپر بیکار است، ذهن نویسندگی اش بسته شده و در قرض و بدهی غرق شده است. او دعوت به میهمانی کریسمس از طرف دوست صمیمی اما دور شده اش لنس (موریس چستنات) را قبول می کند و همسر لنس، میا (مونیکا کلهون) به این امید است که هارپر ممکن است بتواند حق امتیاز قانونی برای نوشتن زندگینامه ی لنس را به دست بیاورد. لنس که ستاره ی لیگ ملی فوتبال است، با شانسی برای شکستن رکورد دویدن با توپ در کل تاریخ، به بازنشستگی نزدیک می شود. افراد دیگری نیز آن آخر هفته را در عمارت نیویورکی لنس که برای جشن تزئین شده سپری می کنند: معشوقه ی سابق هارپر، جوردن (نیا لانگ) و دوست پسر جدیدش برایان (ادی سیبرین)؛ زوج جولیان (هارولد پرینیو) و رقاصه ی سابق، کندیس (رجینا هال)؛ دختر وقیح و غیر قابل تحملی به نام شلبی (ملیسا ده سوسا)؛ و پسری بیش از حد آراسته و بی ملاحظه ای به نام کوئنتین (ترنس هاوارد). طی چند روزی که آنها زیر یک سقف می گذرانند، زخم های کهنه از نو سرباز می کند، جراحات تازه ای پدید می آید و یک فاجعه باعث می شود همگی دست به دست هم بدهند.

بعضی از چیزهایی که با سلیقه ی من جور در نیامدند احتمالاً به عنوان عناصر خوش آیند اکثریت پذیرفته می شوند. کنترل کردن ذهنن بیننده به همین روش عمل می کند. مالکوم لی بدون شک در بازی با احساسات مخاطب ماهر است، اما هیچ ظرافتی در روشی که برای این امر به کار می برد، وجود ندارد. به دست گرفتن امور توسط او با بازی نهایی لنس و وقایع پیرامون آن برای این طراحی شده اند که بیشترین تأثیر را بگذارند، بدون در نظر گرفتن این واقعیت که آنها آنقدر کلیشه ای هستند که جدی گرفتن شان تقریباً غیرممکن است. واقعاً داستان را لو می دهم اگر بگویم که همه چیز به یک بازی فوتبال (4th-and-goal) ختم می شود که در حالیکه تنها چند ثانیه وقت باقی مانده، امتیاز تیم برنده و بازنده به هم نزدیک است؟ در این نقطه کل فیلمنامه به سراشیبی افتاده است، فیلمنامه ای که نوشته شده تا به شکل ظاهری تقدیر شود و برای کسانی که به دنبال فیلمی سطحی می گردند، جواب می دهد.

با وجود اینکه این یک فیلم گروهی است، بعضی از بازیگران نسبت به دیگران زمان بیشتری روی پرده ی سینما دارند. تای دیگز، موریس چستنات، سنا لاتان، مونیکا کلهون و نیا لانگ به عنوان نقش های اصلی در نظر گرفته می شوند و داستان هم از منظر هارپر روایت می شود. دیگز این نقش را با ملایمت و احتراک بازی می کند. او مردی شکست خورده است که ناامیدانه سعی می کند موفقیتی در گذشته را دوباره به دست آورد، در حالیکه باید با دو چالش بیکاری و پدر شدن در شرف وقوع نیز دست و پنجه نرم کند. به همین شکل، شخصیت لنس با بازی موریس چستنات تصویری غیرمعمول از یک بازیکن فوتبال به نمایش می گذارد: باهوش و دلسوز است و با این عقیده "اول خدا، بعد خانواده و بعد فوتبال" زندگی می کند. تصویر سازی چستنات صحیح و قابل باور است. از بین خانم ها، مونیکا کلهون همه ی صحنه های خوب فیلم را به خود اختصاص می دهد و آنها را با قابلیت فروش دستمال کاغذی (ناله و زاری فراوان) بازی می کند، گرچه نیا لانگ و سنا لاتان هم تقریباً به همین خوبی هستند. کسی که در هر صحنه ای توجه همه را به خود جلب می کند ترنس هوارد است، که اساساً برای ایجاد لحظات نفس گیری طنز در فیلم حضور دارد و این نقش را به شیوه ای قابل تحسین ایفا می کند.

با وجود اینکه تزئینات - چراغ ها، درخت ها و زیاده روی در سرود های اغلب امروزی- جزئی از فیلم های مربوط به کریسمس هستند، اکران «تعطیلات ساقدوش داماد» در ماه ژوئن (تابستان) به همان اندازه مؤثر بود که اکران آن در ماه دسامبر. (البته من فکر نمی کنم تابحال شنیده باشم ترانه ی "آواز کریسمس" از "نت کینگ کول" برای هدفی که در این فیلم از آن استفاده شده، به کار برده شده باشد.)

فیلم در هدفی که ابتدا داشته خیلی خوب عمل می کند. مشکل اینجاست که مشخصاً هدف والایی را دنبال نمی کند و هنگامی که اشک ها خشک شده اند و خنده ها فرو نشسته اند، احساسی در بیننده به وجود می آید که آنچه فیلم ارائه می دهد به شکلی ناامید کننده زودگذر و بی تأثیر است. فیلم هایی که درباره ی اجتناب ناپذیری اخلاقیات ساخته می شوند باید اثری ماندگارتر داشته باشند اما ذهنیت خوش آیند اکثریت بودن که در پایه و اساس «تعطیلات ساقدوش داماد» وجود دارد، تضمین کننده ی این نکته است که به محض اینکه عنوان بندی پایانی روی پرده برود، فیلم به آسانی فراموش خواهد شد.

 

منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان :

J.C.Chando

نویسنده : J.C.Chandor

بازیگران : Robert Redford

خلاصه داستان : پس از تصادم با یک کشتی باربری در دریا، یک دریانورد زبده با وجود همه ی تلاش هایش، خود را تک و تنها و مواجه با مرگ می بیند ...

در طول بیش از نیم قرن اشتغال به حرفه ی بازیگری، رابرت ردفورد به اندازه ی سهم خود در نقش های جالب و به یادماندنی بازی کرده است، از ساندنس کید (بوچ کسیدی و ساندنس کید) گرفته تا باب وودوارد (همه ی مردان رئیس جمهور) تا روی هابز (طبیعی) تا تام بوکر (نجواگر اسب). اشکالی ندارد که بگوئیم او تابحال هرگز نقش شخصیتی شبیه به قهرمان بی نام و نشان فیلم «همه چیز از دست رفته است» را ایفا نکرده است. ردفورد که هیچ همبازی ای در این فیلم ندارد، چه از نظر نمادین و چه از لحاظ واقعی در قلمروی ناشناخته سرگردان است. فرضیه اصلی داستان به اندازه ی کافی ساده است: یک انسان، تنها و غوطه ور در اقیانوس هند، بی آنکه تجهیزات رادیویی سالم و وسیله نجات مشخصی داشته باشد، بایستی برای زنده ماندن تقلا کند یا به منفی گرایی تسلیم شود و از بین برود. چالش اصلی در اجرای این طرح به شکلی تأثیرگذار و جذاب ساختن آن برای تماشاگر نهفته است.

کارگردان فیلم جی.سی چندور (نویسنده و کارگردان تریلر وال استریتی دست کم گرفته شده ی «مارجین کال») کل فیلم را به ردفورد اختصاص می دهد. شخصیت هیچ نامی ندارد. او واقعاً هیچ داستانی از گذشته و یا زندگینامه ای ندارد. فیلم جایی آغاز می شود که قایق کوچک او در وسط اقیانوس دچار سانحه ی وحشتناکی می شود و از همان جا هم ادامه می یابد. پایان فیلم را می توان مبهم و دوپهلو تلقی کرد. بسته به اینکه شما به یک تفسیر صریح و واقعی تمایل دارید یا به چیزی نگاه می کنید که بیشتر نمادین باشد، لحظات پایانی به دو مسیر به شدت متضاد هم ختم می شوند. به عنوان فیلمی با قصه ی تقلا برای زنده ماندن، این فیلم را می توان در کنار فیلم هایی چون «دور افتاده» و «127 ساعت» و «جاذبه» قرار داد که فرضیه ی اصلی همه ی آنها تقلاهای یک انسان است که به تنهایی در شرایطی بحرانی برای زنده ماندن گیر افتاده است.

اما یک تفاوت مهم و اساسی وجود دارد. تام هنکس، ویلسون را داشت. ساندرا بولاک جورج کلونی را داشت. شخصیت سوراج شارمای فیلم «زندگی پای» ببری به نام رابرت پارکر را داشت. ردفورد هیچ کس را ندارد. او به ندرت صحبت می کند و بیشتر کلماتش در قالب صدای روی صحنه در ابتدای فیلم ادا می شوند. بدون گفتگو یا بازیگر دیگری، وزن کل فیلم بر دوش حالت های چهره و زبان بدن او افتاده است. ردفورد که زمانی یکی از خوش چهره ترین بازیگران به شمار می رفت، حسابی پیر شده است. در 77 سالگی، او دیگر مناسب روابط جنسی نیست، اما چهره ی زمخت و دنیا سختی کشیده ی او برای چنین نقش هایی فوق العاده است و او هنوز هم می تواند در نمای نزدیک جذاب باشد.

«همه چیز از دست رفته است» به این نکته می پردازد که طبیعت بشری چگونه علیه مرگ می شورد، حتی زمانی که تمامی امید ها به دلیل شریط محیطی ناسازگار به شکست انجامیده است. اگر دیلان توماس بود، او هم موافقت خود را اعلام می کرد: " بخروش، بخروش بر علیه مرگ روشنایی". ابتدای فیلم، وقتی شخصیت ردفورد در اثر صدای یک ضربه که با وارد شدن آب از طریق یک حفره در عرشه ی قایق اش بیدار می شود، روش برخوردش منظم است و حالت آرامی دارد. حتی هنگامی که می فهمد تجهیزات الکترونیکی اش از کار افتاده است، او باز هم با روحیه ای مناسب با مسائل برخورد می کند. سپس طوفان از راه می رسد. این سکانس آشفته کننده که تقریباً یک چهارم زمان فیلم را به خود اختصاص می دهد، نشان می دهد که ظاهراً مانعی برطرف نشدنی بر سر راه این دریانورد تنها قرار می دهد. او به جای آنکه برنامه ریزی بلند مدت کند، تنها روی لحظه ی حال تمرکز می کند. یک ساعت دیگر زندگی کردن تبدیل به هدفی می شود که ارزش دنبال کردن را دارد. او با تمامی مشکلات رایج مواجه است: غذا، آب، در معرض آب و هوا بودن. اما بزرگترین خطر تسلیم ناامیدی شدن است و همانطور که اوضاع بدتر می شوند و یک طوفان دیگر در ورای افق دیده می شود، ناامیدی انتخابی منطقی به نظر می رسد. با اینحال، حتی وقتی آخرین بارقه ی امید خاموش می شود و رد فورد ناگهان بسیار ناامید به نظر می رسد، باز هم تسلیم نمی شود.

یکی از تهیه کنندگان «همه چیز از دست رفته است» را یک فیلم وابسته به رفتار هستی گرایانه خوانده است، اما میتوان بر سر این نکته بحث کرد که این فیلم با برنامه های تلویزیونی مانند « Surivorman» اشتراکات بیشتری دارد تا با آنچه معمولاً یادآور هستی گرایی ست. این فیلمی غیرمعمول است و این نکته زیاد به محتوای آن ربطی ندارد- داستان مقابله ی انسان و طبیعت همیشه، چه در کتاب ها و چه در فیلم ها، موضوع محبوبی بوده است - بلکه بیشتر به خویشتن داری آن مربوط است. قرار دادن یک بازیگر، حتی بازیگر موفقی مانند ردفورد، تنها روی پرده برای مدت بیش از 90 دقیقه ریسک بزرگی است. اما فیلمنامه ی چندور درست آنقدر تنوع و تغییرات در شرایط دارد که فیلم را سر زنده نگه می دارد، و نقش آفرینی اطمینان بخش ردفورد هم باعث می شود تماشاگران پیوسته نگران سرنوشت او باشند. در نهایت نکته ی کلیدی اینجاست: اگر برایتان اهمیتی ندارد که شخصیت زنده بماند یا بمیرد، دلیلی ندارد که در سالن سینما بمانید. و چون ردفورد نقش خود را با سرسپردگی تمام ایفا می کند، سخت پیش می آید که حتی هنگامی که چندور با نماهای زیر آبِ به زیبایی قاب گرفته شده از حرکت ماهی ها، شیوه ای بیش از حد هنری در پیش می گیرد، تماشاگر علاقه و توجه خود به فیلم را از دست بدهد.

منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان : Cody Cameron,Kris Pearn

 

نویسنده : John Francis Daley,Jonathan M. Goldstein,Erica Rivinoja

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازیگران : Bill Hader,Anna Faris,Will Forte

 

خلاصه داستان : فلینت لاکوود سرانجام موفق می شود تا خود را به عنوان یک مخترع نابغه مطرح کند و در شرکت لایو کورپ که جمی از بهترین مخترعان دنیا در آن مشغول به کار هستند،فعالیت کند.اما درست در زمانی که فلینت از وضعیت خود بسیار راضی به نظر می رسد،خبر می رسد که اختراع عجیب او که آب را به غذا تبدیل می کرد،کماکان فعالیت می کند و در حال تبدیل جانورانی جهش یافته به غذا است و ...

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs2FrontCover.jpg

ممکن است خانه و خانواده هایی که بچه هایی دارند که به دلیل احترام به دیگر موجودات زنده از خوردن گوشت خودداری می کنند، با رسیدن انیمیشن « ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی 2» دچار تغییرات شگرفی شوند. این انیمیشن یک ادامه ی سراسر طنز بر کارتون سال 2009 شرکت سونی پیکچرز انیمیشن است که برای هر چیز خوردنی که تصورش را بکنید، جنبه ی انسانی قائل می شود. حالا در فیلم حاضر حتی توت فرنگی ها هم جان دارند، دیگر از موجودات پیوندی مانند "ساندویچ-کروکودیل" یا "هندوانه-فیل" ها که بگذریم. هر چقدر که این موجودات زنده ی غذایی ممکن است دیوانه وار به نظر برسند، ساخت چنین دنباله ی عجیب و غریبی هم به همان اندازه دل و جرأت می خواهد. دنباله ای که می تواند هم در میان کودکان و هم بزرگسالان میخکوب شده بازار خود را داشته باشد و در عین حال فرصت موفقیتی چشم گیر در بازار فروش بین المللی را هم به دست آورد. خیلی بد شد که این طنز هوشمندانه درباره ی غذاهای بی خاصیت تنها به خراب کردن دندان های کودکان راضی نیست و به دنبال دستکاری ذهن آنها نیز هست.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs22.jpgتا زمانی که انیمیشن «اسمارفز» از راه رسید، « ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی» نزدیکترین چیز به موفقیت بود که بخش انیمیشن کمپانی سونی پیکچرز تجربه کرده بود. با این حساب، ادامه ی عجیب آن - که در آن باقی مانده های غذایی که توسط مخترع ناامید و فاسد، فلینت لاکوود به صورت ژنتیکی تغییراتی یافته اند، تبدیل به غذا-هیولاهای وحشی ای می شوند که جزیره ی "بجو و قورت بده" را دچار غارت و ویرانی می کنند- در مقایسه با فروش جهانی 125 میلیون دلاری فیلم اول، الهام بخش جذب مخاطبان بیشتری است و در عین حال تعداد غافلگیر کننده ای از شوخی ها و طنز های آن به فیلم اول بازمی گردد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs23.jpgبا توجه به پیش درآمدی که به شکلی سرهم بندی شده سعی می کند نشان دهد در قسمت قبل چه چیزهایی پیش آمده، شاید عاقلانه تر بود که به جای آنکه ادامه ی داستان از جایی که فیلم قبلی تمام شده بود از سر گرفته شود، یک داستان کاملاً مستقل و جدید نوشته شود. با وجود اینکه « ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی » موفق شد پایه گذار رابطه ی احساسی مایل به پیشروی ای باشد که در داستان فرعی میان فلینت ( با صدا پیشگی بیل هیدر) و پدرش (جیمز کاان) صورت می گیرد، در یک نقطه ی مشخص داستان تقریباً کاملاً‌ از خط خود خارج شد، آن هم وقتی خوراکی های غول آسا همه چیز را تحت شعاع قرار می دهند و شخصیت اندی سمبرگ درون یک مرغ غول پیکر در حال کباب شدن گیر می افتد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs24.jpgآنهایی که توسط لطیفه های سبک حسی فیلم های «فروشگاه کوچک وحشت» سرگرم می شدند، خوشحال می شوند که بفهمندد این ادامه که با مسئولیت پاکسازی عظیمی که در برابر مردم شهر قرار گرفته آغاز می شود، همان راه را ادامه می دهد. در عین حال، طرفداران صمیمیت قسمت اول و روش هوشمندانه ی کلی ای که برای مسخره کردن فیلم های سبک فاجعه در پیش گرفته بود، این قسمت را که با وجود مبارزه ی فلینت و دوستانش با جزیره ای تحت تسلط مخلوقات جهش یافته بیشتر شبیه به یک بازسازی تمسخرآمیز و اغراق آمیز از فیلم های «پارک ژوراسیک» به شمار می رود، کمتر مطابق سلیقه ی خود می بینند.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs25.jpgفلینت به جای آنکه از این واقعیت که یکی از اختراعاتش نزدیک بود دنیا را ویران کند سرافکنده باشد، به دنبال این است که به عنوان یک مخترع درجه یک شناخته شود. الگوی او، چستر وی (با صداپیشگی ویل فورت) که شخصیتی ترسناک و تا حدی شبیه به استیو جابز دارد، برای منفعت شرکت استثمارگر خود "لایو کورپ" که قصد دارد محصولی به سبک آی فون برای رستوران جدید خود ابداع کند، از خلاقیت دیگران نهایت سؤاستفاده را می کند. قطعاً یک دلال محصولات کشاورزی شبیه به مسئولان شرکت بیولوژی - کشاورزی مونسانتو می توانست تبهکار بهتری از کار در بیاید اما شاید به اندازه ی کافی احمقانه و خنده دار نبود.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs26.jpgچستر وی مشتاقانه به دنبال دستیابی به دستگاه اف.ال.دی.اس.ام.دی.اف.آر (مخففی طولانی برای وسیله ای که او اختراع کرده بود که آب را به غذا تبدیل می کرد) است که فلینت ساخته بود. اف.ال.دی.اس.ام.دی.اف.آر که در انتهای قسمت اول به نظر می آمد از بین رفته است، در واقع پیشرفت کرده و هوشمند تر شده و یک اکوسیستم جامع از "شبه غذا" هایی تولید می کند که به عقیده ی فیلم این حق را دارند که در صلح و امنیت زندگی کنند. چرا؟ چون آنها بسیار جذاب و زیبا هستند و شامل موجوداتی مانند "هیپوتاتاموس" و "میوه نوشیدنی" هم می شوند که تشخیص دادنشان کار بامزه ای است. بله، یک "عنکبوت پنیری" جهش یافته (یک همبرگر غول پیکر که جای پاهایش سیب زمینی سرخ کرده و چندین چشم کنجدی وحشتناک دارد) می تواند شما را بخورد، اما اگر دست از خاراندن پشتش بردارید، می تواند یک حیوان خانگی دوست داشتنی باشد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs27.jpgواقعیت این است که در این دنیای توهم آور هیچ منطقی حکم نمی کند، جایی که فلینت که حالا برای چستر وی و اورانگوتان رئیس مآبش بارب (کریستن شال) کار می کند، بایستی به دنبال دستگاه اف.ال.دی.اس.ام.دی.اف.آر خود بگردد و یک قطعه ی از بین برنده ی سیستم داخل آن وارد کند. کارگردانان فیلم کودی کمرون و کریس پیرن هر دو در گروه داستان نویسی فیلم اول نقش داشتند و با وجود اینکه ادامه ای که ساخته اند نسبت به منبع اصلی احترام زیادی نشان می دهد ( با اختصاص نقش های مهمتر برای تقریباً تمام شخصیت های فرعی، که شامل یک بخش سخنرانی قوی و محکم برای شخصیت فیلمبردار منی (بنجامین برت) می شود) اما اثر فعلی آنها بسیاری از پیام آن فیلم و آنچه کتاب مصور کلاسیک جودی و رون برت در پی بیان آن بودند را زیر پا می گذارد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs28.jpgاگر فیلم اول بدترین شرایطی را که در صورت بازیچه گرفتن طبیعت توسط انسان ها پیش می آمد نشان می داد، قسمت دوم می گوید که جامعه نباید برای از بین بردن نتایج وحشتناک مهندسی ژنتیک، که اینجا به عنوان شکلی ناب از خلاقیت تصویر شده، عجولانه عمل کند. یک صورتک خندان روی یک مارشمالو بگذارید و واضح است که نژاد جدیدی به وجود آورده اید که ارزش نجات دادن دارد. اما سعی کنید مانند چستر وی، آن موجود دوست داشتنی را خرد کنید و آن را به عنوان غذا سرو کنید، آن وقت است که در مقابل چنین رفتار نامردانه و کاپیتالیستی ای حتی مرگ هم سرنوشت مهربانانه ای به نظر می رسد.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs29.jpgاستودیوهای فیلمسازی هرگز از چنین انتقاد از خود های پوچ و بی معنی خسته نمی شوند، از اینکه پیام های ضد مصرف گرایانه را داخل فیلم هایی بگنجانند که واضح است طوری طراحی شده اند تا قلمرو کوچکی از محصولات مرتبط را حمایت کنند. حالا این تم داستانی ضد و نقیض را با داستان اخلاقی نسبتاً عاری از خودپرستی که جودی و رون برت در کتاب خود موعظه می کردند مقایسه کنید: در قسمت دوم کتاب کودکانه ی آنها به نام "ترشی ها به سمت پیتزبورگ"، وقتی شخصیت ها با کوهی از باقیمانده ی غذاها مواجه شدند، به پخش آن همه غذا بین جمعیت های گرسنه ی سراسر دنیا اقدام کردند.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/CloudyWithAChanceOfMeatballs210.jpgبا این وجود سازندگان فیلم حاضر هیچ چیز را جز میل به سرگرم کردن ضروری و واجب نمی دانند. هرچقدر هم که دنیایی که خلق کرده اند عجیب و غریب باشد، محصول به بار نشسته ی از هم گسیختگی بخش تخیلات است. در حالی که فیلم قبلی تکنولوژی را جلو می برد تا همه چیز را قابل خوردن گرداند، این فیلم بیشتر از آنکه روی بافت و مفهوم متمرکز باشد به طراحی و نقش خود توجه دارد و انبوهی از شبه غذاهای وحشی و یک محیط سالم و قوی استوایی برای زیستن آنها اختراع می کند ( به اضافه ی شهر خیالی سن فرانخوزه، جایی که مقر فرماندهی بسیار جالب شرکت لایو کورپ در آن قرار دارد) که همه ی اینها به صورت سه بعدی در آمده اند.

آنچه فیلمنامه ی اریکا ریوینوجا، جان فرانسیس دیلی و جاناتان گلدستاین در پرداختن به ارزش غذایی کم دارد، با موجودات غذایی جذاب اش جبران می کند. اگر دلیل دیگری هم نباشد، لحن مسخره و خنده دار فیلم و ریتم دیوانه وار آن برای که انرژی و سرمستی تان حسابی و به سرعت زیاد شود مفید است.

 


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان : Francis Lawrence

نویسنده : Simon Beaufoy,Micheal Arndt

 بازیگران : Jennifer Lawrence,Jush Hutcherson,Liam Hemsworth

خلاصه داستان : کتنیس و هم بازی برنده اش پیتا ملارک (جان هاچرسون) آماده ی این هستند که سفر پیروزی خود را آغاز کنند،کتنیس از امتحان سختی که پشت سر گذاشته است، بدون زخم های عمیق احساسی رهایی نیافته است. او که از علائم اختلال اضطراب پس از واقعه رنج می برد، بعضی اوقات در انجام کارهای خود دچار مشکل می شود. چیزی درون کتنیس شکسته است....

آیا ما به جایی رسیده ایم که اصطلاح "ادبیات بزرگسالان جوان" تبدیل به یک واژه ی تحقیرآمیز شده است؟ آیا کتابهایی مانند «گرگ و میش» و امثال آن باعث ترویج یک نوع تداعی معنایی منفی شده اند؟ اگر نوشته های بد و شتابزده ی استفنی مه یر نمونه ی موردی برای پیگرد قانونی هستند، شاید سه گانه «مسابقات کشتار» نوشته ی سوزان کالینز بتواند موجب سربلندی این ژانر ادبی و دفاع از آن در برابر همجه های انتقادی گردد. این کتاب ها و فیلم هایی که با اقتباس از آنها ساخته شده اند، داستانهای شیفته کننده ای را روایت می کنند که به هیچ وجه در حصار مورد خوشایند گروه مخاطب احتمالی بودن، محدود نشده اند. کتابهای کالینز به داستان های سبک دیرینه ی به اصطلاح "آینده ی شوم" شباهت زیادی دارند. این داستان ها به راحتی ژانرهای علمی تخیلی، ماجراجویی و حتی ترسناک را با هم ترکیب می کنند. اقتباس سینمایی «آتش گرفتن»، دومین جلد مجموعه کتاب، بسیاری از عناصری را که باعث جذابیت «مسابقات کشتار» شده بودند را در اختیار بینندگانش قرار می دهد. اما با عمیق کردن مفاهیم و جریانات احساسی و سفر به نقاط تاریکتر سرنوشت، به آن عناصر می افزاید. در تشخیص این نکته که داستانی برای "بزرگسالان جوان" ثابت می کند که از اکثر داستان های مربوط به "بزرگسالان" غم انگیزتر است، طعن و کنایه ای وجود دارد.

یکی از انتقاداتی که بر «مسابقات کشتار» وارد می شد این بود که جان انسان ها بسیار بی ارزش به شمار می رفت. "پایان خوش" از راه مرگ 22 انسان جوان به دست آمد. کتنیس اوردین (جنیفر لاورنس) با برتری در مهارت های کشتن و زنده ماندن نسبت به شرکت کنندگان دیگر توانست پیروز شود. بعضی اوقات، او هنگام از بین بردن حریفانش تقریباً حالتی ماشین مانند داشت. در «آتش گرفتن»، که داستان آن از زمان کوتاهی بعد از پایان بندی «مسابقات کشتار» روایت می شود، کتنیس و هم بازی برنده اش پیتا ملارک (جان هاچرسون) آماده ی این هستند که سفر پیروزی خود را آغاز کنند. اما این فیلم نشان می دهد که کتنیس از امتحان سختی که پشت سر گذاشته است، بدون زخم های عمیق احساسی رهایی نیافته است. او که از علائم اختلال اضطراب پس از واقعه رنج می برد، بعضی اوقات در انجام کارهای خود دچار مشکل می شود. چیزی درون کتنیس شکسته است. اولین پرده ی «آتش گرفتن» بیننده را وادار می کند تا تمام آنچه در «مسابقات کشتار» گذشت را از نو ارزیابی کند.

«آتش گرفتن» به دنبال کردن سرنوشت کتنیس ادامه می دهد و در عین حال با پرداختن به تحولات اجتماعی در دنیای بزرگتر ابعاد وسیعتری پیدا می کند. کتنیس دیگر یک سرباز پیاده نیست که توسط چرخ دنده های یک نظام فاسد و فوق العاده قدرتمند در حال خرد شدن باشد. اکنون او به ابزاری تبدیل شده که به وسیله اش میتوان قدرت آن دستگاه را تحلیل برد و نظام را از هم فرو پاشید. «مسابقات کشتار» تصاویری اجمالی از ظلم و فشاری که در بعضی از 12 ناحیه ی پنم وجود داشت به ما نشان داد. «آتش گرفتن» وارد جزئیات بیشتری می شود و می بینیم که عدم وفاداری و خشم نسبت به نظام حاکمه باعث شورش های آشکاری می شود و رئیس جمهور اسنو (دانلد سوترلند) مجبور می شود روش های به شدت غیر انسانی تری در پیش بگیرد تا بتواند قدرت را با چنگ زدنی متزلزلانه حفظ کند.

یکی از عناصر موجود در ادبیات بزرگسالان جوان که کالینز به کار می برد، مثلث عشقی است. در این داستان، سه ضلع این مثلث را کتنیس، پیتا، و دوست صمیمی و قدیمی کتنیس، گایل (لیام همزورث) تشکیل می دهند. این جریان در این فیلم در مقایسه با مجموعه ی سوزناک «گرگ و میش» به شکلی جدی تر و بالغانه تر پرداخت شده است. تمرکز بر روی از دست رفتن باکره گی کتنیس نیست؛ بلکه به بهای احساسی سفر او و نیازش به داشتن نوعی گرمای انسانی در کنار خود توجه می شود. پیتا و گایل به سوی هم حمله نمی کنند، همدیگر را مسخره نمی کنند، پنجه هایشان را برهنه نمی کنند و خرناس نمی کشند. آنها شرایط را درک می کنند و پشت سر می گذارند. آنها هر دو یک دختر را دوست دارند و حاضرند برای نجات او و شاید حتی یکدیگر قربانی شوند.

در حالیکه «آتش گرفتن» از نمایش بعضی صحنه های نزدیک به درجه ی R باکی ندارد - شکنجه و کشتن مخالفین نمونه ی بارزی ست - حجم بالایی از آنچه که «مسابقات کشتار» را به نحوی ضروری تماشایی کرده بود، در خود دارد: یک مسابقه ی "نبرد تا پای مرگ" دیگر که شامل 24 "خراج" می شود. با اینحال لحن فیلم متفاوت است: ترسناک، بدگمان نسبت به نیکی در ذات بشر و حزن انگیز، بی آنکه کوچکترین نشانه ای از شادمانی حاصل از پیروزی در آن دیده شود. در «مسابقات کشتار» ما کتنیس را تشویق می کردیم تا برنده شود. در «آتش گرفتن»، واضح است که هر پیروزی ای در گرو تلف شدن عده ای نیروی خودی ست. اینجا، خراج ها همگی قهرمانهایی هستند که دوباره به میدان بازگشته اند، نوعی "مسابقات کشتار نهایی با شرکت همه ی ستارگان". هدف پنهانی که رئیس جمهور اسنو و گرداننده ی جدید مسابقات ، پلوتارک هونزبی (فیلیپ سیمور هافمن) در خلوت با هم بر سر آن توافق کرده اند، کشتن کتنیس به شکلی است که او را به عنوان نماد آزادی و سرکشی بی اعتبار کند.

هنگامی که مسابقات جدید آغاز می شوند، کتنیس خود را با چند مسابقه دهنده ی "بیگانه" ی دیگر متحد می بیند؛ مانند جوان جذاب و ورزشکاری به نام فینیک (سم کلفلین)، دختری تکرو و عصبانی به نام جوهانا (جنا مالون)، بیتی (جفری رایت) خجالتی و باهوش که به وسیله ی نبوغ اش برنده می شود، و البته پیتا. اما این بار وضعیت برای کتنیس به سادگی «مسابقات کشتار» نیست. اینجا، او بایستی درباره ی صداقت و وفاداری به اصطلاح همدستانش و اینکه مسابقه ی نهایی به چه شکلی است، کنجکاوی کند و در شک و گمان به سر ببرد. آیا سرنوشت او این است که زندگی اش را به خاطر پیتا قربانی کند، یا پیتا زندگی اش را برای او، یا هدف بزرگتری وجود دارد؟ آیا راهی وجود دارد که از داخل مسابقه به رئیس جمهور اسنو حمله کرد؟ فیلم با یک نقطه ی تعلیق ظالمانه پایان می یابد که شیوه ی تمام شدن کتاب سال 2009 را، منعکس می کند.

استعدادهایی که در ساخت «آتش گرفتن» نقش داشته اند فوق العاده اند. نویسنده ی فیلمنامه، سیمون بیفوی سه نامزدی اسکار و یک برد جایزه (برای فیلم «میلیونر زاغه نشین») در کارنامه ی خود دارد. دیگر فیلمنامه نویس اثر، مایکل آرنت (که تحت نام مستعار "مایکل دی بروین" می نویسد) دو نامزدی اسکار و یک برد (برای فیلم «میس سان شاین کوچک») در سابقه ی کاری خود دارد که شایسته ی تحسین است. با وجود اینکه کارگردان فیلم، فرانسیس لاورنس تاکنون از طرف آکادمی اسکار مورد لطف قرار نگرفته است، پیش از روی آوردن به سینما در سال 2005 با فیلم «کنستانتین»، یک کارگردان موزیک ویدئوی برجسته بوده است.

گروه بازیگران فیلم می توانند به دلیل نه مرتبه نامزدی جایزه ی بازیگری اسکار و دو مرتبه برد فخر بفروشند (اگر جوایز گلدن گلابز هم در نظر گرفته شوند که ارقام بسیار بالاتر می رود)، و نمیتوان هیچ یک از نقش آفرینان را به کم کاری یا بازی تصنعی متهم کرد. تصویری که جنیفر لاورنس از کتنیس ارائه می دهد، در «آتش گرفتن» به عمق احساسی بیشتری دست یافته است زیرا او مجبور است با عواقب برنده شدن اش در «مسابقات کشتار» و آنچه مجبور شده بود در راه رسیدن به این برد فدا کند، کنار بیاید. لاورنس یک شخصیت قوی و چند لایه را عرضه می کند که همه ی سستی ها و ضعف های اخلاقی بشریت را به نمایش می گذارد تا دلاوری های جسمانی اش را همراهی کنند. وودی هارلسون در چند صحنه ی معدودی که دارد فرمانروای پرده است و همین نکته در مورد دانلد سوترلند هم صدق می کند، کسی که شخصیت شروری به وجود آورده که ارزش حس نفرت را دارد. جاش هاچرسون و لیام همزورث هم نقش های مکمل توانا و جذابی را ارائه می دهند. و تمام بازیگران جدید - فیلیپ سیمور هافمن، جنا ملون، سم کلفلین، جفری رایت - در نقطه ی اوج خود قرار دارند. توجه ویژه شایسته ی پاتریک سنت. اسپرایت است که تصویری که از فرمانده ترد ارائه می دهد آنقدر مطلقاً نفرت انگیز است که طی تنها چند صحنه باعث می شود تماشاگران تشنه ی این شوند که به سزای اعمال بدش برسد.

«مسابقات کشتار» که نیمی از حلقه ی چهار فیلمه ی برنامه ریزی شده ی خود را پشت سر گذاشته، ثابت کرده که یکی از معدود مجموعه فیلم هایی است که مخاطبان برای رسیدن قسمت جدیدشان انتظار می کشند، نه اینکه فقط با بی تفاوتی آن را بپذیرند. «آتش گرفتن» نسبت به فیلم قبلی اثر بهتری است و مجموعه را تا آن حالت ارزشمند و نادری بالا می کشد که باید آن را به عنوان چیزی قابل توجه، حقیقی و مستقل دانست، نه یکی دیگر از این مجموعه ها که در اصل ابزاری برای جلب علاقه ی پسران و دختران جوان هستند تا به وسیله ی آن یک استودیوی فیلمسازی حساب بانکی اش را پر پول تر کند. «آتش گرفتن» حرارت ایجاد می کند اما خاموش نمی شود و شکست نمی خورد.

 

منبع:نقد فارسی

 

 


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
آخرین مطالب
   
 

اخبار روز سینمای ایران وجهان