اخبار روز سینمای ایران وجهان
تاریخ : یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان : Carl Theodor Dreyer

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/5-Gertrud.jpg

 

نویسنده : Carl Theodor Dreyer

 

 

 

 

بازیگران: Nina Pens Rode,Bendt Rothe,Ebbe Rode

 

خلاصه داستان :

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/5-Gertrud.jpg

«گرترود» خواننده ای است که پس از ازدواج با وکیلی موفق به نام «گوستاو» از صحنه کناره گیری می کند. از آن جا که شغل «گوستاو»، مانع از آن می شود که او بتواند عشق زنش را هم ارز او پاسخ دهد، «گرترود» به «ارلاند» آهنگ سازی جوان دل می بازد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در مورد فیلم گرترود، آخرین ساخته «کارل تئودور درایر» فیلمساز بزرگ دانمارکی، نظرات متفاوتی وجود دارد، به گونه ای که این فیلم از ابتدای نمایشش تا حال، یکی از بحث انگیز ترین فیلمها بوده است. برخی منتقدان، این اثر را به دور از فیلمهای بزرگ درایر و اثری عادی و حتی کسل کننده می دانند ولی برخی معتقدند آخرین اثر درایر به مانند آخرین اثر استنلی کوبریک (Eyes Wide Shut)، اثری سهل و ممتنع، مرموز و قابل ستایش است و آخرین اثر هنرمند، چکیده عمر رفته اش است. ژان لوک گدار در مورد این فیلم گفته است: «یا از آن بیزاری یا آن را می پرستی». خود کارل تئودور درایر گفته است: «نکته مهم فنون و شگردهای سینمایی نیست، گرترود را با قلبم ساختم».فیلم گرترود بر اساس نمایشنامه «هیالمار سودربرگ»، نمایشنامه نویس سوئدی ساخته شده و داستان زنی به نام گرترود است که با همسرش گوستاو که وکیلی در شرف وزیر شدن است، زندگی می کند. قبل از گوستاو او چند سالی با شاعری که اینک به شهرت رسیده زندگی می کرده و حالا عاشق موسیقیدانی لاابالی و خوشگذران شده است. هر سه به نوعی در صدد تصاحب او هستند اما گرترود معتقد است که این سه هیچ چیز از عشق نمیدانند. سرانجام گرترود هر سه را رها می کند تا به عشق آرمانیش دست یابد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/10-Gertrud.jpgآنچه مسلم است، گرترود فیلمی است که بیش از هر اثر درایر، به ایده آلیسم نزدیک شده است و مضمون زن آزاد خواهی (فمینیستی) فیلم نیز در عین حال مورد توجه بسیاری از جمله سینماگران موج نوی فرانسه قرار گرفت. گرترود به عشق آرمانیش آنقدر اعتقاد دارد که تمام زندگیش و هر آنچه برای او – به عنوان یک زن- ارزش و اعتبار دارد (مثل همسرش که وزیر است، ثروت، مرد فرهیخته و شاعری که عاشقش است و...) را کنار می گذارد. او هیچ چیز را به عشق ایده آلش ترجیح نمی دهد و حتی اگر در پیری منزوی و تنها شده، به تفکرش وفا دار می ماند.آخرین نمای گرترود یعنی دری که بسته می شود، حضور حاکم مطلق یعنی مرگ است و آوای موسیقی آرام جایش را به صدای زنگ ساعت که نشان زندگی است می دهد و به قول ژاک ریوت «گرترود برای همیشه تبدیل به گرترود سینمایی می شود».فیلم در نشان دادن موضوع زن آزاد (که می توانست کلیشه ای باشد)، موفق از آب در می آید و این هنرمندی کارگردان صاحب سبکی مثل درایر است که توانسته است به مدد برداشت های بلند و دیالوگهای تئاتری، چنین اثری را خلق کند و برخلاف فیلمی مثل مصائب ژان دارک، از نماهای نزدیک و کلوزآپ خبری نیست و ممکن است برای بسیاری از مخاطبین، وجود نماهای ساکن و سرشار از دیالوگ های ادبی، خسته کننده باشد.در فیلم، نکات ظریف بسیاری از جمله بیانهای مختلف از تضاد، قابل تعمق می باشند. یکی از آنها در سکانس ورود مادر شوهر گرترود به خانه آنها در قالب تقابل بین نسل قدیم (سنتی) و نسل جدید (متجد) شکل می گیرد. مادر گوستاو در جایی می گوید «من نمی توانم نوشته های جدید را بخوانم. از آنها سر در نمی آورم.» و حال آنکه گوستاو خود مردی مورد علاقه نسل جدید است. (مراسم اجرای مارش جوانان برای گوستاو). در اینجا شاهد تقابل دو زن از دو نسل هستیم. در یک طرف مادر پیر که زنی مقرراتی و پایبند به اصول است و در طرفی، گرترود رها و فارغ از قیدها.در جایی دیگر گرترود می گوید که پدرش یک جبرگرا بوده است، حال آنکه گرترود برای خود حق انتخاب قائل است و می خواهد با انتخاب مرد زندگیش این سنت پدر را بشکند و ناخودآگاه با این تفکر مقابله می کند. هرچند که به عنوان مثال آهنگسازی که گرترود او را دوست می دارد، از طبقه آنها نیست و فردی عیاش است اما گرترود انتخاب را به این جبر ترجیح داده است –حتی اگر این انتخاب در نهایت به تنهاییش منجر شود. گرترود ساده است و مرموز، بیان و سبکی کلاسیک دارد اما مدرن می اندیشد. همین نکات است که فیلم را مرموزتر می کند. «هنرپیشه گرترود برخلاف گفتار قاطعش صدایی شکننده دارد، نگاهش لطیف و در عین حال سخره آمیز است و معصومیت ظاهر و شرم دخترانه اش با تجربه های زندگیش نمی خواند.» بابک احمدی، مقاله هایی درباره سینما

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part4/50/42-Gertrud/11-Gertrud.jpgدرایر به خوبی از عهده چیدن سمبلها در لابلای نماهایش بر می آید. مجسمه «آفرودیت» در کنار دریاچه ای که محل قرار گرترود و آهنگساز است، عریان است ولی با حالتی عجیب، گویا می کوشد خودش را بپوشاند. (در افسانه ها آفرودیت به اجبار با لمنوس که خدای لنگ و ساکن است ازدواج می کند، اما عاشق «آرس» که خدای جنگ آوری در یونان باستان بود، می شود و...). این مجسمه نماد خود گرترود است که به همسرش (که وزیر و صاحب منصب است) پشت می کند و به مردی عیاش و تند مزاج علاقمند می شود. این مجسمه بعد ها در خواب گرترود ظاهر می شود و نهایتاً بر پرده نقاشی روی دیوار (در حالی که 3 سگ زن را دنبال می کنند)، به عنوان تمثیلی از رویاهای گرترود نقش می بندد. آیا می توان سه سگ را نماد سه مردی که هر کدام به یک دلیل در صدد تصاحب گرترود هستند دانست؟گرترود در عین حال از دروغ گفتن بیزار است. به دلیل بی بند و باریش نیست که خیانت می کند. او می خواهد به تمام معنا مردی را کسب کند. در جایی به شوهرش می گوید: « من تمام توجه تو را می خواهم. من باید بر همه چیز تو ترجیح داده شوم». همین است که پایان فیلم گرترود، دستیابی به آرمان نیست. بلکه فیلم با مرگ تمام می شود. در سکانس پایانی گرترود هفتاد ساله می گوید حسرتی برای زندگی و گذشته اش ندارد و شعری را که در 16 سالگی سروده به نام «انجیل عشق» برای دوستش می خواند. گرترود پیر که حالا همه زیبایی هایش را از دست داده، همچنان پایبند به اعتقاد آرمانیش در آخرین صحنه دری را می بندد که گویا دریچه زندگی خودش است که با مرگ بسته می شود.

 

   منبع:نقد فارسی

 


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان :Charles Chaplin http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/45-City-Lights/1-City-Lights.jpg

نویسنده : Charles Chaplin

 

 

 

 

بازیگران: Charles Chaplin, Virginia Cherrill ,Florence Lee

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/45-City-Lights/1-City-Lights.jpg

جوایز :

برنده اسکار:

 

نامزد اسکار:

 

خلاصه داستان :

چارلی، ولگرد معروف فیلمهای (چاپلین)، با دختر گلفروش نابینایی(ویرجینیا چیریل) آشنا و به تدریج دلباخته ی او می شود.دختر از نظر مالی شرایط مساعدی ندارد و "چارلی" برای کمک به او، دنبال کار می رود. در همین حال، او جان میلیونری مست(مایرز) را نجات می دهد و میلیونر با او دوست می شود. ولی مسأله اینجاست که میلیونر فقط در حالت مستی "چارلی" را می شناسد و در حالت عادی، او را به جا نمی آورد..

 

چاپلین هنرمندی است که در آثار خودشگفتی جهان سینما را به وجود آورد و حتی آن زمان که مطبوعات آلمان او را مورد حمله قرار دادند و فیلم‏ یک زن(1915)او را منحرف کننده اذهان عمومی مردم آمریکا معرفی‏ کردند،باز از تلاش و کوشش خود دست برنداشت.حالت بازی او و حرکات‏ پانتومیمی که در هر نما از فیلم به صورت مخصوصی جلوه پیدا می‏کند نشان‏ از قدرت ادراک او دارد.کمدی‏ای که چاپلین در آثار خود مطرح می‏کند حالتی‏ از بیان خنده و گریه دارد،درامی که به تراژدی می‏رسد.شایستگی چاپلین‏ تنها به خاطر خنداندن و استعداد خنده‏آفرینی نیست.کمدی نوعی پیام است، بیانی است که پس پرده را بیرون می‏کشد. شگردی و استادی چاپلین به‏ خاطر اجرای اندیشه و هنر ظریفی است که گاهی ایجاد یکنوع تعلیق می‏کند و زمانی یک حرکت عادی و ملایم دارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/45-City-Lights/18-City-Lights.jpgاستادی چاپلین نه تنها در موضوع و محتوای‏ داستان فیلم هایش بروز می‏کند،بلکه در حرکات پانتومیمی‏اش نمود بیشتری دارد.این‏ کارها نشان می‏دهد که اگر بخواهیم استادی را در این رشته معرفی کنیم بی‏ شک این حق به چاپلین می‏رسد.این نوآوری نه تنها در حرکات پانتومیمی‏ او وجود دارد بلکه در یک سری از رفتارهای او از جمله سیگار کشیدن،بزن‏ بکوبها،حرکات با عصای دستی و میمیک چهره او نمایان است و در تمام‏ این کارها او به دنبال اثبات وجود انسانیت است.در ولگرد و پسربچه،او انسان‏ چند لایه‏ای شده است که به نوعی از درون،خودخوری می‏کند و از بیرون‏ با گریه درونی خود،خنده بیرونی‏اش را طرح‏ریزی می‏کند.ولگرد،نماد انسان‏ درون‏گرایی است که آثار آن خودبه‏خود به بیرون می‏زند.این رابطه در حرکات و رفتار استعاره‏گونه‏اش مشخص است.در حرکات و رفتار و آن کلاه‏ معروف آنچنان ذهن دیگران را پر می‏کند که راج کاپور هنرپیشه معروف‏ هندی در آقای 420 شکل و شمایل او را به عاریت می‏گیرد و به خاطر همان‏ حرکات تقلیدی چاپلین هنوز هم آقای 420 را یکی از شاهکارهای سینمای‏ هند به شمار می‏رود.چاپلین برای بیان افکار خود از هیچ مساله‏ای پروا ندارد، او در سال 1915 در فیلم زنی با لباس پوشیدن زنانه با مردها شوخی می‏کند و حتی مورد انتقاد گروهی نیز قرار می‏گیرد و به خاطر این فیلم و ولگرد مورد هجوم گروهی از منتقدین واقع می‏شود.با تمام اینها آنچه که چاپلین را جاودانه می‏سازد،بخاطر وجود همین حرکات بیرونی و اندیشه‏های درونی‏ است.به آغاز فیلم روشناییهای شهر توجه کنید.فیلم با پرده برداشتن از مجسمه‏های صلح و آزادی شروع می‏شود.ما چاپلین را روی آغوش مجسمه‏ بزرگ(وسط تصویر)می‏بینیم و کمدی مضحک او زمانی شروع می‏شود که چاپلین با مجسمه‏های دومی و سومی بازی می‏کند.این عمل مردم را خشمگین می‏کند.در اولین آشنایی با دختر نابینای گلفروش،حالتی وجود دارد که دختر به او شاخه گلی داده و آن‏را به یقه پیراهنش می‏زند،و همین‏ حالت در فصل پایانی تکرار می‏شود و این شاخه گل،سمبلی از صلح و آرامش‏ است که انسانها باید با عمل خود آن‏را نشان دهند.در سکانسی که مرد می‏خواهد در حالت مستی خودکشی کند و چاپلین او را نجات می‏دهد و به‏ همین مناسبت چاپلین به رستوران دعوت می‏شود،او در رستوران،اشرافیت‏ بورژوازی جامعه غربی را به مسخره می‏گیرد و تمام زندگی آنها را زیر سئوال‏ می‏برد تا جایی که حتی شادی آنها بیشتر به شادی دلقکهای سیرک می‏ماند. روش دوستی بین فقیر و ثروتمند نیز روش منحصر به فردی است.هرجا که‏ مرد ثروتمند مست است،چاپلین را می‏شناسد و او را دوست خود می‏داند،اما همین‏که به هوش می‏آید و حالت عادی دارد این شناسایی از بین می‏رود و این شاید یکی از بهترین و به یادماندنی‏ترین فصلهای فیلمهای چاپلین‏ است که در تمام آثارش وجود دارد.برداشتن باقیمانده سیگار دیگران،رفتار مرد مست،حرکات آدمهای مسخره مسخ شده‏ای که در جشن شرکت می‏کنند و به سان عروسک کوکی تابع یک شرایط جبری هستند سکانسهایی هستند که هر یک بیان شرایط خاص آن جامعه را به رخ می‏کشد.در این فیلم‏ آشنایی چارلی با دختر گلفروش نابینا تبدیل به عشقی درونی می‏شود.چارلی‏ برای معالجه چشمان دختر به هر دری می‏زند.حتی در مسابقه بوکس هم‏ شرکت می‏کند،پس از باخت در حالی‏که آخرین جرقه‏های امید را از دست‏ رفته می‏داند،مرد بورژوا را در حالت مستی می‏بیند و مرد،ناخودآگاه به او هزار دلار می‏دهد.چارلی پول را به دختر گلفروش می‏دهد تا برای معالجه چشمانش‏ به کار گیرد و زمانی که مرد بخود می‏آید می‏گوید چارلی را نمی‏شناسد.چارلی‏ به زندان می‏افتد و پس از آنکه از زندان بیرون می‏آید دختر گلفروش را پیدا می‏کند که چشمانش بینا شده و به محض لمس کردن دستان چاپلین او را می‏شناسد و تنها هدیه‏ای که می‏تواند به او بدهد شاخه گلی است که مثل‏ آن‏را در فصل ابتدایی فیلم داده بود.تکرار این نما در فصل پایانی یکی از زیباترین نماهای فیلم است که قدرت بینایی انسان را در وجودش مجسم‏ می‏کند یعنی حس لامسه را.

 

 


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
آخرین مطالب
   
 

اخبار روز سینمای ایران وجهان