اخبار روز سینمای ایران وجهان
تاریخ : شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Taylor Hackford

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/parker-poster03.jpg

نویسنده : John J. McLaughlin

 

 

 

 

بازیگران: Jason Statham, Jennifer Lopez, Michael Chiklis

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/parker-poster03.jpg

«پارکر/ Parker» درست همان چیزی را ارائه می کند که تماشاگران عادی از آن توقع دارند. یک تریلر اکشن به سبک «جیسون استتهام/Jason Statham» ( یعنی چیزی متفاوت از تریلر اکشن هایی به سبک «مت دیمون» یا سبک «راک»). استتهام، مانند «جان وین/John Wayne» در دوران اوج و «آرنولد شوارزنگر/Arnold Schwarzenegger» در دهه ی 80، نیازی نمی بیند تا توانایی های خود به عنوان یک بازیگر را به چالش بکشد. این بی میلی باعث شده تا او برآورده کننده ی نیازهای بخش خاصی از صنعت سینما باشد و به طوری منظم و قاعده مند، نوعی خوراک سینمایی خشن و خونین برای طرفدارانش فراهم کند. فیلم های استتهام غالباً به موفقیت دست پیدا می کنند و کمتر پیش می آید با شکست مواجه شوند. «پارکر» با فیلم هایی مانند «The Transporter» و «Crank» در یک طبقه قرار می گیرد و این شباهت از این لحاظ است که این فیلم احتمالاً مورد علاقه ی طرفداران استتهام واقع می شود اما سعی چندانی نمی کند تا به جرگه ی علاقه مندان او بیفزاید. هیچ چیز غافلگیر کننده یا خلاقانه ای در خط داستانی فیلم وجود ندارد. «پارکر» یک فیلم ساده با موضوع انتقام و سرقت است که همه ی اجزای لازم را در خود دارد و چند مورد برخورد خشونت آمیز و صحنه های اکشن قوی را هم در خود گنجانده است. استتهام، با کمک مناسب از طرف کارگردان موفق، «تیلور هکفورد/Taylor Hackford» (کارگردان فیلم هایی چون «An Officer and a Gentleman» و «Ray») فیلم را که نیازمند تلاش سختی نیست، به سرانجام می رساند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/Screen%20Shot%202013-01-29%20at%201.40.04%20PM.jpegفیلم بر اساس رمان «Flashfire» اثر «دونالد وستلیک/Donald Westlake»، منتشر شده در سال 2000 ساخته شده است. وستلیک این کتاب را با نام هنری خود، «ریچارد استارک» منتشر کرده است. با وجود اینکه شخصیت پارکر مرتباً در رمان های وستلیک حضور دارد (24 نسخه از این کتاب ها چاپ شده اند)، این فیلم به نوعی اولین حضور سینمایی این شخصیت به شمار می رود. ماجراهای پارکر پیش از این مورد اقتباس قرار گرفته اند اما هیچ کدام نام شخصیت اصلی را در خود نداشته اند. به عنوان مثال، در فیلم «Payback»، که اقتباسی از کتاب «شکارچی/The Hunter» به شمار می رود، «مل گیبسون» به جای آنکه نقش پارکر را بازی کند، در قالب شخصیت پورتر ظاهر می شود. از نظر ریتم پیشروی خط داستانی مربوط به انتقام، «پارکر» مانند «Payback» عمل می کند، گرچه وارد کردن خط داستانی فرعی که به شخصیت «جنیفر لوپز/Jennifer Lopez» مربوط است، گهگاهی خط سیر داستان را با مشکل و موانعی مواجه می کند. در نهایت، بزرگترین نقطه ضعف «پارکر» آشنا بودن مواد اولیه ی داستان نیست، بلکه ناسازگاری در لحن فیلم و ناتوانی در ایجاد جنبش و حرکت در لحظه است. شخصیت لوپز زائد است و ممکن بود فیلم بدون حضور او موفقیت آمیز تر از کار دربیاید.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/Screen%20Shot%202013-01-29%20at%201.40.30%20PM.jpegصحنه ی افتتاحیه ی فیلم به سبکی تأثیرگذار و جذاب، به جزئیات سرقت یک میلیون دلاری گروهی پنج نفره از نمایشگاه ایالتی اوهایو می پردازد. پارکر (استتهام) سردسته ی گروه است. گروه او از دو گردن کلفت به نام های ملاندر (مایکل چیکلیس/ Michael Chiklis) و کارلسون (وندل پیرس/ Wendell Pierce)، راس موفرفری (کلیفتون کالینز جونیور/ Clifton Collins Jr) و هارتمن مدام سرماخورده (میچاه هاپتمن/Michah Hauptman) که با دار و دسته ی شیکاگو در ارتباط است، تشکیل شده است.

 

سرقت با موفقیت انجام می شود اما در طول ماشین سواری به سمت خانه، گردن کلفت های دیگری به سراغ پارکر می آیند. پارکر بعد از اینکه مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و از اتومبیل در حال حرکت خود را به بیرون پرت می کند، در یک گودال به حال خود رها می شود تا مرگ به سراغش بیاید. اما کشتن پارکر به این راحتی نیست. او با کمک مربی پیرش (نیک نولت/ Nick Nolte) و دوست دختر وفادارش کلیر (اما بوث/Emma Booth) مشغول کشیدن نقشه ای برای انتقام گرفتن می شود و تصمیم می گیرد به پالم بیچ سفر کند، جایی که سایر اعضای گروهش در حال برنامه ریزی برای سرقتی بزرگ هستند. پارکر وقتی به آنجا می رسد، با لزلی (جنیفر لوپز) رابطه برقرار می کند. لزلی دلال معاملات ملکی جاه طلب و مفلوکی ست که می خواهد از چیزی که نصیب پارکر می شود، سهمی داشته باشد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/parker/Screen%20Shot%202013-01-29%20at%201.39.56%20PM.jpegبا اینکه استتهام همان بازی همیشگی خود را ارائه می دهد، حداقل لوپز سعی می کند نقش آفرینی اش متفاوت از آن چیزی باشد که پیوسته در فیلم های عاشقانه کمدی (که بن بستی بر سر راه حرفه ی بازیگری او هستند) از خود به نمایش می گذارد. البته نمیتوان این نقش آفرینی را بازگشتی به نقطه ی اوج کارنامه ی سینمایی او، یعنی آنچه در فیلم «خارج از دید/Out of Sight» ارائه کرد، به شمار آورد. اما حداقل حضور او اینجا از بازی سطح پائین اش در فیلم هایی مانند «خدمتکاری در منهتن/Maid in Manhattan» و «نقشه ی پشتیبان/The Back-Up Plan» بهتر است. مشکل شخصیت لزلی این نیست که بد بازی شده باشد. او هیچ دلیل واقعی برای حضور در فیلم ندارد، جز اینکه مقداری جذابیت جنسی و صحنه های طنز ایجاد کند. شخصیت خوب پرورده نشده، رابطه ی عاشقانه ی او با پارکر کوتاه و موقتی است زیرا پارکر به کلیر وفادار است، و نقش او در نقطه ی اوج داستان هم تصادفی است. 15 تا 20 دقیقه ای که به پیش زمینه ی لزلی می پردازد، به «پارکر» آسیب می زند و سیر وقایع را کند می کند و فیلمی را که بایستی یک محصول 90 دقیقه ای سرزنده بود، به چیزی بیش از حد طولانی و نامتوازن تبدیل می کند. وقتی به جای بازیگری کمتر شناخته شده، از چهره ی معروفی مانند لوپز استفاده می شود، این تأثیر منفی هم به همراه آن می آید: نیازی از سر غرور و شهرت پسندی، که مستلزم این است که این بازیگر مدت زمان کافی و مناسبی بر روی پرده ی سینما حضور داشته باشد.

 

«پارکر» مقدار بسیار زیادی شرح و تفسیر در خود دارد که بعضی از آنها لازم هستند و بعضی دیگر می توانستند حذف یا مختصر شوند. صحنه های اکشن خشونت آمیز و قدرتمند هستند و با سرزندگی و هیجان کارگردانی شده اند. این صحنه ها در فیلم بسیارند و بعد از دو مورد از آنها، پارکر خونین و زخمی برجا می ماند. شاید او تمایلات ابرقهرمانانه داشته باشد، اما فنا ناپذیر نیست. وقتی مخاطب شخصیت پورتر با بازی مل گیبسون در فیلم « Payback» را به یاد بیاورد، تشخیص نیروی همکاری میان دو نسخه ی این شخصیت کار سختی نیست. پارکر یک ضد قهرمان است اما، مانند تمامی ضد قهرمان هایی که به شکلی تأثیرگذار تصویر شده اند، مشکلی بر سر راه مخاطب وجود ندارد تا امیدوار باشد انتقام او با موفقیت به انجام برسد. که البته همین طور هم می شود.

منبع:نقد فارسی

 


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Steven Soderbergh

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/side-effects/side_effects_ver2.jpg

نویسنده : Scott Z. Burns

 

 

 

 

بازیگران: Rooney Mara, Channing Tatum, Jude Law

خلاصه داستان :

 

 

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/side-effects/side_effects_ver2.jpg

آنچه "عوارض جانبی" استیون سودربرگ را به همان سبک کهنه و لذت بخش سینما نزدیک تر می کند، این است که فیلم، از همان نوع تریلری است که آلفرد هیچکاک در صورت زنده بودن و ادامه فعالیت هنری احتمالا می ساخت. هرگز نه به دنبال زیاده روی در ارائه فرضیات است و نه با طراحی پیچ در پیچ و قصه گویی درهم و برهم همراه می شود. در عوض برای حفظ درگیری مخاطب با فیلم، در حین فاش شدن داستان، از طریق تغییر دادن نوع نگاه ما به وقایع و شخصیت ها، محتوا را ایجاد می کند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/side-effects/Screen%20Shot%202013-02-14%20at%202.53.14%20PM.jpegتا جایی، به نظر میرسد "عوارض جانبی" قرار است آزمونی برای سنجش قواعد اخلاقی مرتبط با افزایش بی رویه ی تجویز داروهای ضد افسردگی و ضد اضطراب باشد. تبلیغات اشباع کننده، افسردگی ( یک بیماری روانی مشخص) را مبدل به وضعیتی همه جا حاضر نموده است. با تمرکز بر این جنبه از داستان، سودربرگ قادر به اجرای تردستی استادانه خود و هدایت تمرکز مخاطب به جهتی دیگر می شود. همانگونه که انتظار میرفت، با پیش نماشی(flash-forward) مختصر که فیلم را آغاز میکند، "عوارض جانبی" دنده عوض کرده و منطبق بر یکی از طرح های مورد علاقه ی هیچکاک می شود: مردی بی گناه که به اشتباه متهم شده.

 

"عوارض جانبی" با معرفی "امیلی تیلور" (Rooney Mara) 28 ساله به ما آغاز می شود. همسری فداکار که مشتاقانه در انتظار آزادی شوهرش، مارتین (Channing Tatum) از زندان است، در حالی که او به جرم قاچاق داخلی چهار سال حبس کشیده. به هر حال بازگشت مارتین به خانه، فقط آغازی برای آزمون سخت امیلی است. امیلی به ورطه ی افسردگی می غلتد؛ او هنگام کوبیدن ماشینش به دیوار یک پارکینگ تقریبا خودش را به کشتن می دهد. همین واقعه منتج به دوره ای منظم از جلسات درمانی با دکتر "جاناتان بنکس" (Jude Law) می شود. روانپزشکی جاه طلب که گاهی گویا بیش از ارزیابی مناسب و مداوای بیمارانش، علاقه مند به پیگیری مطالعات دارویی برای شرکت های داروسازی است. البته در مورد امیلی، او به اندازه ای اهمیت قائل می شود که با درمانگر قبلی او، اریکا سیبرگ ( (Catherine Zeta-Jones ملاقات کند، اما نکته ی مفیدی در این ملاقات نمی یابد. نسخه ی تجویزی جاناتان برای امیلی، انگیزه های خودکشی او را مهار می کند، ولی منجر به مواردی از خواب گردی شدید می شود. زمانی که فاجعه ای دردناک به وقوع می پیوندد، در حالی که طوفانی رسانه ای او را احاطه می کند، جاناتان روش های خود را نیازمند به بررسی دقیق می یابد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/side-effects/Screen%20Shot%202013-02-14%20at%202.53.25%20PM.jpegگرچه "عوارض جانبی" در بر دارنده ی بسیاری از قواعد یک "فیلم یخچال فریزری"(آنگونه که هیچکاک می نامیدشان، فیلم هایی هستند که در آغاز تصویری سرهم می کنند، اما نه لزوما پس از آن) پیچ در پیچ است، برای اجتناب از عناصر افراطی، یا بیش از حد احساسی طرح کلی، دقت کافی را دارد. روابط میان بیماران و پزشکان از اکثر قواعد دنیای عادی تبعیت می کنند. فعل و انفعالات میان اخبار بد و مفاهیم ضمنی به عنوان نقطه کلیدی داستان به خدمت گرفته شده. هیچ تلاشی برای شرح یا فهماندن هر نوع رابطه ی جنسی میان جاناتان و امیلی وجود ندارد. (اتفاقی که مرتباً انتظار وقوعش را داریم، چون گویا در این نوع فیلم ها همه چیز همین گونه پیش می رود!). به طریقی، "عوارض جانبی" مرا به یاد "وحشت آغازین" ( Primal Fear) ، تریلر Richard Gere/Edward Norton انداخت، اگرچه این یکی هوشمندانه تر و گول زننده تر است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/side-effects/Screen%20Shot%202013-02-14%20at%202.54.28%20PM.jpegبازی کردن در نقش امیلی به "رونی مارا" (Rooney Mara) شانس رهایی از زیر سایه ی بلند "الیزابت سالاندر" (Lisbeth Salander) را می دهد. نقشی که ممکن است نهایتا دهه او را تعریف و خلاصه کند، اگر دو فیلم نهایی "سه گانه هزاره/ Millennium Trilogy" (فیلم اول این سه گانه "دختری با خالکوبی اژدها/ The Girl with the Dragon Tattoo" است) ساخته شوند. او اینجا در نقشی متفاوت بسیار خوب بازی میکند. چانینگ تاتوم (Channing Tatum) که در سه فیلم اخیر سودربرگ ظاهر شده، حضوری نیرومند و اطمینان بخش دارد. رشد او در سال های اخیر به عنوان یک بازیگر در حالی که او هنرش را گسترش می بخشد، مداوم بوده است. جود لاو (Jude Law) توانایی بسیاری در مدیریت ابهامات نقشش دارد، که شامل تکبر و وسواس فکری نیز می شود. تنها بازیگری که انتخابش احتمالا اشتباه بوده، کاترین زتا جونز (Catherine Zeta-Jones) است. نقش آفرینی او از همان صحنه اول حضورش، اندکی بیش از حد متظاهرانه است.

 

گزارش شده که "عوارض جانبی" ممکن است آخرین اثر سینمایی سودربرگ باشد. او وامانده از نظام حاکم بر سینما، تصمیم به تمرکز بر فعالیت هایش در تلویزیون و "بخش های دیگر" گرفته. ممکن است بتوان امیدوار بود که احساس او تغییر کند، زیرا فیلمسازان بسیار محدودی همچون سودربرگ دلیر و قابل اتکا هستند. کارنامه او به صورتی لذت بخش، دقیق و ظریف است، و هنگامیکه گاه اثری نا رس تحویل می دهد، شتابش برای کار واقعی خود، به گونه ای است که اطمینان می دهد نقص هایش ناچیزند. سودربرگ هرگز قابل پیشبینی نبوده است، کیفیتی که با بسیاری از فیلمسازان در تعارض است. پیشروی از "Magic Mike/مایک جاویی" به سوی " Side Effects/ عوارض جانبی" ، فیلم هایی که به شکل چشمگیری با هم متفاوتند، آخرین نمونه همین کیفیت است. "عوارض جانبی" تریلری استادانه است که کیفیت آن، از فیلم هایی که معمولا در این موقع از سال اکران می شوند بهتر است. این فیلم، البته نماینده ی سودربرگ در بهترین حالتش نیست، اما هرگز توجه من را از دست نداد. اگر این صحنه ی عظیم وداع سودربرگ است، پایانی محترمانه و آبرومند تلقی می شود. اما عده ای از میان ما که قدر غرابت و ذوق و استعداد او را می دانند، برای امید به" این آخرین پرده نیست"، بخشوده اند.

منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 

کارگردان : F.W. Murnau

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/5-Sunrise-A-Song-of-Two-Humans/1-Sunrise-A-Song-of-Two-Humans.jpg

 

نویسنده : Carl Mayer

 

 

 

 

بازیگران: George O'Brien,Janet Gaynor,Margaret Livingston

 

جوایز :

برنده اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن

 

برنده اسکار بهترین فیلمبرداری

 

برنده اسکار بهترین فیلم

 

نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی هنری

 

خلاصه داستان :

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/5-Sunrise-A-Song-of-Two-Humans/1-Sunrise-A-Song-of-Two-Humans.jpg

زنی شهری که برای تعطیلات به روستا آمده،مرد دهقان متأهلی را اغوا می‌کند و سپس می‌کوشد او را به کشتن همسرش و آمدن به شهر تشویق کند و ...

 

 

 

 

 

 

می خواهم برای شما درباره فیلمی حرف بزنم که وقتی اولین بار تماشایش کردم، نفسم را بند آورد و هنوز هم در نظرم زیباترین فیلم تمام دنیا است. نام این فیلم «طلوع» است. «مورنا»، کارگردان آلمانی این فیلم، ساخت «طلوع» را در سال 1927 و مدت کوتاهی پس از عزیمت به هالیوود، به پایان رساند.تماشای «وصیت نامه دکتر مابوزه» فریتس لانگف مرا شدیداً مصمم کرده بود تا وارد عرصه سینما و کارگردانی شوم. اما در حقیقت این «طلوع» بود که دیگر هیچ شک و شبهه یی در ذهنم باقی نگذاشت. حالا می دانستم قطعاً در پی چه چیزی هستم. اصلاً دلیل ازدواج من با همسرم همین فیلم بود، اسم همسر شابرول، Aurore، عنوان فرانسوی «طلوع» است.از آن سال هایی که همراه رفقای چپ گرایم در مجله جنجال برانگیز «کایه دو سینما» نقد می نوشتم، حسرت یک چیز به دلم مانده: حسرتی که هیچ وقت نتوانسته ام پنهانش کنم و همیشه از آن شکایت دارم. من هیچ وقت نتوانستم یک نقد درست و حسابی درباره «طلوع» بنویسم. «اریک رومر» هم به اندازه من، دیوانه و طرفدار دوآتشه این فیلم بود و آن را بخشی از حریم شخصی اش می دانست.نکته جالب و بامزه درباره «طلوع» این است که فیلم در نگاه اول بی نهایت ساده، شخصی و حتی پیش پاافتاده به نظر می رسد. قصه فیلم، ظاهر ساده یی دارد و به آسانی قابل فهم است. با وجود این، فیلم موفق شده است قصه آسان و بی تکلفش را به درامی درباره طبیعت آدمی تبدیل کند. مطمئنم هر تماشاگری، پس از تماشای «طلوع» قطعاً به این نتیجه می رسد که فیلم بسیار مهمی دیده است.فیلم نشان دهنده یک مثلث عشقی میان یک مرد، همسرش و زنی دیگر هر سه بدون نام است. مرد کشاورزی است که در روستای آرام و خوش منظره اش زندگی می کند. زنی شهری دل او را می رباید و می کوشد او را به جایی در نزدیکی های شهر بکشاند. مرد ـ بالاخره ـ راضی می شود تا همسرش را خفه کند، اما نمی تواند به چنین کاری تن بدهد و به هنگام روز در شهر، این زن و شوهر، عشق از دست رفته شان را دوباره باز می یابند.

 

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/5-Sunrise-A-Song-of-Two-Humans/16-Sunrise-A-Song-of-Two-Humans.jpgمورنا تاریخ هنر خوانده بود. شاید حتی بتوان «طلوع» را به نوعی، فیلمی درباره تاریخ نقاشی دانست. دقایق ابتدایی فیلم را تصاویری سوپرایمپوز شده از یک قطار و مردمی که برای رفتن به تعطیلات از آن پیاده می شوند، تشکیل داده است. این تصاویر شبیه تابلو های Art Deco سبکی که از تصاویر ساده سود می جست و در سال های 1920 تا 1930 مورد توجه عموم مردم اروپا و امریکا قرار گرفته بود هستند. ناگهان به بیرون شهر می رویم و تصاویر شبیه آثار «بروگل» می شوند. در ادامه، شناور شدن نی ها روی آب مرا به یاد «ایو تانگی» نقاش سوررئالیست می اندازد. نما به نمای فیلم، به شکلی غریب و غیرعادی زیبا است. مورنا از تکنیک های متعددی برای رسیدن به هدفش، استفاده کرده: زاویه های نامعمول، حرکت های چرخشی و مارپیچی دوربین، تدوین و... با این وجود می دانسته کی می بایست به سمت سادگی برود. مثلاً در سکانسی که کشاورز و همسرش روی دریاچه مشغول قایق سواری هستند و چند لحظه قبل کشاورز برای غرق کردن همسرش دست به کار شده بود. «جرج استیونس» دقیقاً همین سکانس را در «مکانی در آفتاب» بازسازی کرده است اما استیونس خودش را ملزم می دید تا در آن سکانس از موسیقی، زاویه های پیچیده دوربین و نماهای بلندی که محیط اطراف را به نمایش بگذارند، استفاده کند. مورنا این سکانس را به سادگی از نقطه دید مرد روایت می کند و حقیقتاً تصاویر او فوق العاده قوی تر و تلخ تر و به مراتب شاعرانه ترند. شما تا زمانی که طلوع را تماشا نکنید معنی واقعی کارگردانی را نمی فهمید، چون در این فیلم می توان «کمال گرایی محض» را به وضوح دید. همان طور که بارها و بارها در کایه دوسینما هم نوشتیم، تکنیک های بصری در خلق یک دنیای تخیلی، به مراتب مهم تر از فیلمنامه هستند.من همیشه در بیان تصویری و ساختار و ریتم تدوین، در کنار روایت صرف قصه فیلم هایم، مستقیماً از مورنا تاثیر گرفته ام. «طلوع» اوج دوران سینمای صامت است. اما مورنا این توانایی را داشت که در مواجهه با پدیده سینمای ناطق، صدا را نیز به مجموعه اثرش اضافه کند. مثال خوب این ادعا ورسیون های صامت او از دو نمایشنامه «تارتوف» مولیر و «فاوست» گوته است که هر دو قابلیت ساخته شدن به صورت ناطق را هم داشتند. هیچ وقت فراموش نمی کنم که مورنا در سال 1931 در جریان یک تصادف جان باخت. او آن زمان 44 سال بیشتر نداشت. او تمایلات غیرعادی داشت و شایع است در زمان تصادف اتومبیل حواس پرتی راننده و بازیگوشی مورنا، باعث مرگشان شد.

منبع:نقد فارسی

 

برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان : Stanley Kubrick http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/90-2001-A-Space-Odyssey/90-2001-A-Space-Odyssey/4-2001-A-Space-Odyssey.jpg

نویسنده : Stanley Kubrick

 

 

 

 

بازیگران:

William Holden, Alec Guinness ,Jack Hawkins

جوایز :

برنده اسکار:

بهترین جلوه‌های ویژه تصویری برای استنلی کوبریک

نامزد اسکار:

بهترین طراحی صحنه، بهترین کارگردانی برای استنلی کوبریک، بهترین فیلم‌نامه غیر اقتباسی برای استنلی کوبریک و آرتور سی کلارک

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/90-2001-A-Space-Odyssey/90-2001-A-Space-Odyssey/4-2001-A-Space-Odyssey.jpg

آنچه در زیر می آید، نقد اصلی من روی فیلم 2001 در سال 1968 است. اولین بار این فیلم را در اولین اکران عمومی اش در لس‌آنجلس، شبِ پیش از افتتاحیه‌ی رسمی اش در واشینگتون دی.سی. تماشا کردم و بعد به هتلم رفتم و در زمان کوتاهی نقدی از خودم بیرون دادم و به سرعت به مرکز شهر، تا ماشین های تلکس وسترن یونیون ( این ماجرا، پیش از لپ تاپ و ای میل بود) رفتم. امروز من این نقد را خیلی منطبق با واقعیت می بینم، به فیلم، چهارستاره دادم و بارها راجع به آن نوشتم و آن را خیلی دوست داشتم و دارم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/90-2001-A-Space-Odyssey/90-2001-A-Space-Odyssey/16-2001-A-Space-Odyssey.jpgمن البته این نقد را پیش از هر نقد دیگر و بعد از اکرانی که عمدتا فاجعه بود، نوشتم و افتخار می کنم که فیلم را درست فهمیدم. به یاد داشته باشید که بیشترین نقدهای اولیه، به شدت منفی بودند.. نه این که دوست نداشته باشم این نقد را بازنویسی کنم ولی تا حدودی قبلا این کار را کرده ام ؛ اخیرا نقدی راجع به این فیلم در فعالیت های جشنواره ی اینترنتی در دانشگاه ایلینویز نوشته ام؛ به عنوان قسمتی از مجموعه ای به نام «فیلم های بزرگ» که با دیدار مجدد از آثار کلاسیک سینما، در حال نوشتن آن‌ها هستم. شما می‌توانید این نقدها را در وب سایت Chicago Sun-Times پیدا کنید.

ای.ای.کامینگزِ[1] شاعر زمانی گفته بود ترجیح می دهد از یک پرنده یادبگیرد که چطور آواز بخواند تا این‌که به ده‌هزار ستاره بیاموزد چطور نرقصند! تصور می کنم کامینگز از 2001: یک اودیسه‎ی فضایی کوبریک، که در آن ستاره ها می‌رقصند ولی پرنده‌ها آواز نمی‌خوانند، لذتی نبرد. نکته‌ی مسحورکننده راجع به این فیلم همین است که در سطح انسانی، شکست می خورد ولی به شکل باشکوهی در مقیاسی کیهانی، پیروز می شود.

کیهانِ کوبریک و سفینه‌هایی که او ساخت تا آن کیهان را بکاوند، بزرگ‌تر از آن است که برای انسان مهم باشد. سفینه‌ها، کامل‌اند؛ ماشین های فاقد شخصیتی که خطرِ سفر از این سیاره به سیاره‌ی دیگر را می‌پذیرند و انسان‌ها هم اگر داخل آن‌ها قرار بگیرند، می‌توانند به آن‌جاها برسند. ولی پیروزی از آنِ ماشین‌هاست. به‌نظر می‌رسد که بازیگرانِ کوبریک به خوبی این نکته را دریافته‌اند. آن‌ها واقعی هستند ولی بدون احساسات، مثلِ پیکره‌هایی در یک موزه‌ی مومیایی‌ها. هنوز هم ماشین‌ها را لازم داریم چرا که انسان در مواجهه با کیهان‌، به تنهایی‌، یکّه و بی‌یاور است.

کوبریک، فیلمش را با سکانسی آغاز می‌کند که در آن یکی از قبایل میمون‌ها درمی‌یابند که چقدر عالی می‌شود اگر بتوانند بر سرِ اعضای قبیله‌ی مقابل، ضربه وارد کنند. اجدادِ انسان، همچو کاری می‌کنند تا به جانورانی با قابلیت استفاده از ابزار، تبدیل شوند. در همان زمان، تک سنگی غریب، بر زمین ظاهر می شود. تا این لحظه در فیلم، همواره اَشکال طبیعی را دیده‌ایم؛ زمین و آسمان، بازوها و پاها. شوکی که تک سنگ با گوشه های صاف خود در میان صخره‌های ساییده شده در طبیعت، وارد می‌کند، یکی از تأثیرگذارترین لحظه‌های فیلم است. همان‌طور که می‌بینید، کمال فیلم درست در همین‌جاست. میمون ها با احتیاط گردِ آن سنگ، حلقه می‌زنند و سعی می‌کنند برای لمس کردنش به آن دسترسی پیدا کنند و بعد ناگهان دور شوند. یک میلیون سال بعد، انسان با همان احساسات تجربه‌گرایانه، به ستاره‌ها دسترسی خواهد یافت.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/90-2001-A-Space-Odyssey/90-2001-A-Space-Odyssey/15-2001-A-Space-Odyssey.jpgچه کسی تک سنگ را آن‌جا گذاشت؟ کوبریک هرگز پاسخ نمی دهد و از این بابت، گمانم باید از او متشکر باشیم. ماجرای فیلم، به سال 2001 می رود. زمانی که کاوشگران، روی ماه، یک تک سنگِ دیگر می‌یابند. این یکی امواجی را به مشتری ارسال می‌کند و انسان، مطمئن از ماشین هایش، گستاخانه، ردِ امواج را تعقیب می کند.

فقط دراین نقطه است که طرح داستانی، اندکی پیش می رود. سفینه را دو خلبان، کایر دالیا و گری لاکوود، اداره می‌کنند. سه دانشمند در داخل سفینه در حالت حیاتی معلّق، نگهداری می شوند تا ذخائر انرژی آن‌هاحفظ شود. خلبانان، به تدریج، نسبت به هال (رایانه‌ای که سفینه را می‌راند)، مظنون می شوند. ولی آن‌ها رفتار غریبی دارند و به خاطر اینکه با صدایی یک‌نواخت، شبیهِ شخصیت‌هایی از «دراگً نِت»[2] حرف می‌زنند، سخت است که دوست‌شان داشته باشیم.

به سختی می توان در طرح داستانی، تغییر شخصیتْ پیدا کرد و به همین دلیل، تعلیق کمی هم وجود دارد. چیز جذابی که باقی می‌ماند، وسواس دیوانه‌واری است که کوبریک ماشینهایش را با آن ساخته و جلوه های ویژه‌اش را بنا کرده.. حتی یک لحظه هم دراین فیلم طولانی نیست که در آن، تماشاگران

بتوانند سفینه ها را درک کنند. ستاره‌ها، مثل ستاره‌ها هستند و فضای خارج نیز خشن و متروک.

برخی از جلوه‌های کوبریک، ملالت‌بار خوانده شده‌اند. شاید این‌طور باشد اما من می‌توانم انگیزه‌های او را درک کنم. اگر فضاپیماهای او با دقت عذاب‌آوری حرکت می‌کنند، آیا نمی‌خندیدیم اگر مثل کاوشگرهای فیلم «کاپیتان ویدئو»[3] به سرعت و با جنب و جوش، این سو و آن سو می رفتند؟ این درست همان طور است که در واقعیت نیز بوده و شما هم آن را باور می‌کنید.

در هر صورت، در نیم‌ساعتِ خیره کننده‌ی پایانی این فیلم، همه‌ی ماشین‌ها و رایانه‌ها، فراموش می‌شوند و انسان به نحوی به خویشتن، باز می‌گردد. تک‌سنگِ دیگری در حالی‌که به سوی ستارگان اشاره می‌کند، پدیدار می شود. ظاهرا تک سنگ، این سفینه را به ژرفنای کیهان می‌کشاند؛ جایی‌که زمان و فضا در هم می‌پیچند.[4]

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/9/90-2001-A-Space-Odyssey/90-2001-A-Space-Odyssey/13-2001-A-Space-Odyssey.jpgآن چه کوبریک در آخرین سکانس فیلم می‌گوید ظاهرا این است که انسان سرانجام از ماشین‌هایش پیشی خواهد گرفت و یا به کمک نوعی شعور کیهانی، به فراسوی ماشین‌ها کشیده خواهد شد. آن‌گاه دوباره تبدیل به یک کودک خواهد شد. اما کودکی که از نژادی بینهایت پیشرفته‌تر و کهن‌تر است؛ درست چون میمون‌هایی که روزی با همة ترس و جبنِ خویش، مرحله‌ی کودکی انسان بودند.

و تک‌سنگ ها چه؟ به نظرم فقط علائم راهنمایی هستند که هر کدامشان، به مقصدی اشاره می‌کنند؛ مقصدی آن قدر مهیب و خوف انگیز، که مسافر نمی‌تواند آن را بدون تغییرِ جسمانی خویش، تصور کند. یا همان طور که کامینگز در جای دیگر می‌گفت: «گوش کن! جهنمی از یک جهان بزرگ، منتظرِ ماست. بیا برویم!»

[1] ادوارد استلین کامینگز (1894-1962م) نقاش، نویسنده، نمایشنامه نویس و شاعر امریکایی.

[2] نام یک سریال تلویزیونی پلیسی که در دهه ی پنجاه در امریکا پخش می شد.

[3]نام یک سریال علمی تخیلی امریکایی که از اواخر دهه چهل تا نیمه ی دهه ی پنجاه، که آرتور سی.کلارک نیز یکی از نویسندگان آن بوده است.

منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/517b28e7960eb.preview-300.jpg

کارگردان: Michael Bay

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/517b28e7960eb.preview-300.jpg

نویسنده : Christopher Markus

 

 

 

 

بازیگران: Mark Wahlberg, Dwayne Johnson, Anthony Mackie

خلاصه داستان :

فیلم داستان واقعی سه بدنساز فلوریدایی را بازگو می کند که تصمیم می گیرند یک تاجر ثروتمند را گروگان بگیرند و اموال او را تصاحب کنند.

 

وقتی عنوان فیلم «رنج و گنج/ Pain & Gain » باشد و مایکل بی/ Michael Bay کارگردان آن، این نقد می توانست شبیه به فرصت فوق العاده ای باشد برای نوشتن یک یادداشت طولانی با لحنی تند و کوبنده، اما قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد. بر خلاف انتظارات، «رنج و گنج» نه تنها یکی از بهترین فیلم هایی است که بی ساخته است (جز این تنها فیلم «صخره/The Rock» بوده است که برای آن هم نقد مثبتی نوشته ام)، بلکه بین فیلم های ضعیفی که در چهار ماهه ی اولیه ی سال 2013 اکران شدند، فیلم برجسته ای است. فیلم جزو سینمای فاخر به حساب نمی آید اما به شدت و به شکلی انفجاری و جسورانه سرگرم کننده است. بعضی قسمت های فیلم واقعاً خنده دار هستند و حالت پیچیده ای از حس طنز را در خود دارند که معمولاً از امثال برادران کوئن و کوئنتین تارانتینو انتظار می رود.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/Screen%20Shot%202013-05-01%20at%2012.41.18%20AM.jpegوقایعی که در «رنج و گنج» به صورت داستانی بازگو می شوند بر اساس اتفاقاتی واقعی هستند که در اواسط دهه ی 1990 در دید کاونتی در ایالت فلوریدا رخ داد. مایکل بی، به همراه دو فیلمنامه نویس دستچین شده اش کریستوفر مارکوس/ Christopher Markus و استفن مک فیلی/ Stephen McFeelyاطلاعات پایه ای را از مقالات پیت کالینز در روزنامه ها استخراج کرده اند و آنها را پیچ و تاب داده اند تا به شکل "حقیقت از داستان عجیب تر است" در آورند و آن را در قالبی ارائه دهند که به صورت یک کمدی سیاه در بیاید. بدون شک افرادی هستند که از این ترکیب فیلمسازی پرانرژی با عناصر خنده دار و حالتی هراس آور، آزرده خاطر شوند (شاید از نظر اخلاقی) اما فیلم به سبک و سیاق خودش موفق است و از این ترکیب جواب می گیرد. تغییر رویه ی دلپذیری است که با فیلمی ساخته ی مایکل بی مواجه شویم که در آن روبات های ابله، انبوهی از جلوه های ویژه ی کامپیوتری و طرز فکری نوجوانانه وجود ندارد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/Screen%20Shot%202013-05-01%20at%2012.41.58%20AM.jpeg«رنج و گنج» به ماجرای سه بدن ساز می پردازد که نقشه ای می ریزند تا به واسطه ی آن بتوانند به سهم خود از "رؤیای آمریکایی" دست یابند، البته با گرفتن آن از یک نفر دیگر. سر دسته ی گروه دنیل لیوگو (مارک والبرگ/ Mark Wahlberg) به شدت با این فکر که او یک "کننده" و مرد عمل است، نه یک "نکننده" که دست روی دست می گذارد. پیروان او دو نفر هستند: پاول دویل (دواین جانسون/ Dwayne Johnson) یک مسیحی که میل به عقب نشینی کردن دارد و آدریان دوربال (آنتونی مکی/ Anthony Mackie) یک آدم قوی هیکل با اندامی عضله ای که در اثر سوء مصرف انواع استروئید دچار مشکل از کارافتادگی اندام تناسلی شده است. فرد مورد نظر آنها تاجری است به نام ویکتو کرشاو(تونی شلهوب/ Tony Shalhoub) که در یک باشگاه بدنسازی لیوگو را به عنوان مربی شخصی خود به کار گرفته است. بعد از چند اقدام منجر به خطا، این گروه سه نفره به هدف خود دست پیدا می کنند. آنها کرشاو را گروگان می گیرند و حدود یک ماه او را شکنجه می کنند. بعد از اینکه کرشاو همه ی اموالش را به نام لیوگو می کند، او را می کشند، یا بهتر است بگوئیم سعی می کنند. مشکل اینجاست که با وجود خرد کردن ماشین او، منفجر کردنش و رد شدن از روی او، نمی توانند در این کار موفق شوند. اما مأموران پلیس داستانی را کرشاو تعریف می کند را آنقدر نامحتمل و غیرقابل باور تلقی می کنند که تحقیقاتی را شروع نمی کنند. در همین حین، لیوگو، دویل، و دوربال یک زندگی اعیانی را در پیش می گیرند تا زمانی برسد که سرمایه شان تمام شود و امکان تکرار چنین نقشه ای از نو میسر شود.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/ent_pain_042613.jpgبی درونمایه های کمدی فیلم را از بطن موقعیت های نامعمولی استخراج می کند. اقدامات ناموفق برای گروگان گیری خنده دار هستند و به خوبی نشان می دهد این مجرمان چقدر ناوارد و تازه کار هستند. صحنه ای که در آن کرشاو له می شود، آتش می گیرد و از رویش رد می شوند (دوبار) همانقدر خنده دار است که چنین صحنه ای می تواند باشد. کمی بعد در فیلم، دویل و دوربال یک اره برقی را که پس از گیر کردن در موهای یک زن خراب می شود و دیگر کار نمی کند، به فروشگاه باز می گردانند. علاوه بر این سکانسی به یاد ماندنی وجود دارد که در آن دویل از چند نفر برای برپایی میهمانی باربکیو کمک می گیرد. بعضی از این اتفاقات یادآور حس طنز پیچیده ی برادران کوئن (اره ی درخت بری در فیلم «فارگو» را به یاد آورید)،تارانتینو ("موقعیت بانی" در فیلم «پالپ فیکشن») و چند نفر دیگر هستند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/pain-and-gain.jpg«رنج و گنج» هیچ تلاشی انجام نمی دهد که تصویری از سه نقش اصلی ترسیم کند که حتی از یک جهت قابل همدردی باشند. لیوگو، دویل و دوربال احمق های درجه یکی هستند که توهم بزرگ و فوق العاده بودن برشان داشته است. دلایل و توجیهی که برای کارهایشان می آورند مسخره و بی معناست. مایکل بی روی این مورد تأکید دارد. اول با واداشتن هر کدام از آنها به بیان یک نریشن در طول بخش های متفاوت فیلم و بعد نشان دادن چیزهایی که از نظر آنها دیوانه بازی و خطر کردن است و با توجه به شخصیت آنها دور از انتظار هم نیستند. مارک والبرگ نقش لیوگو را طوری بازی می کند که مانند خویشاوند خشن شخصیت او در فیلم «Boogie Nights» به نظر می رسد: فوق العاده احمق، شیفته ی اندام خود و اختصاص دهنده ی یک حس اشتباه مهم بودن به خودش. جذاب ترین نقش آفرینی به دواین جانسون (ملقب به راک) تعلق دارد که به رشد و پیشرفت خود به عنوان یک بازیگر ادامه می دهد. در این فیلم او نقش یک شخصیت چند وجهی را بازی می کند و نشان می دهد که می تواند در فیلم های کمدی، درام و اکشن در حد یکسانی خوب ظاهر شود. آنچه در نقد فیلم Snitch نوشته بودم اینجا هم صدق می کند: "خوب است اعتراف کنیم که راک می تواند نقش بازی کند. او قدری استعداد هنرپیشگی هم دارد که با اندام عضله ای و جملات نقض اش ترکیب می شود".

 

از نظر سبک، «رنج و گنج» بسیاری از نشانه های خاص کارهای بی را در خود دارد، گرچه به نظر می رسد استفاده ی مکرر از حرکت آهسته، نظری تمسخرآمیز باشد بر اینکه چطور استفاده از این روش در لحظات حساس فیلم های هیجان انگیز، همه گیر و تکراری شده است. سطح نور فیلم آنقدر بالا برده شده است که حتی در صحنه هایی که در مکان هایی تاریک اتفاق می افتند، همه چیز قابل دیدن است. انفجار های زیادی در فیلم رخ نمی دهند. میل همیشگی بی برای "همه چیز را به خوبی منفجر کردن" در این اثر خنثی شده است.

 

به نظر من میتوان «رنج و گنج» را به عنوان یک مستند تلخ در مورد رؤیای آمریکایی نگاه کرد و روشی که بی بعضی نماهای مشخص را تصویر کرده (مانند نمایی که لیوگو را در جلوی تصویر و یک پرچم آمریکایی را در پس زمینه نشان می دهد) این موضوع را قابل قبول تر می کند، اما نهایت عمق و درونگرایی فیلم در همین حد است. شاید مهم ترین جنبه ی «رنج و گنج» این است که نشان می دهد اگر مایکل بی بودجه ای کمتر و شور اشتیاقی برای ساخت پروژه داشته باشد، استعداد و قابلیت آن را دارد که چیزی بسازد که یک بزرگسال متفکر هم بتواند از آن لذت ببرد. این فیلم نمی تواند به اندازه ی مجموعه فیلم های بی روح و توهین آمیزش «تغییر شکل دهندگان/ Transformers» فروش کند اما از هر لحاظی که قابل تصور باشد، فیلم بهتری است. من با اشتیاق منتظر روزی هستم که بی به دستمزدهای بالا و فیلمنامه های بچه گانه پشت کند و بیشتر به سراغ ساخت فیلم هایی از این دست برود.


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Justin Zackham

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/the-big-wedding-poster-073112-1.jpg

نویسنده : Justin Zackham

 

 

 

 

بازیگران: Robert De Niro, Katherine Heigl, Diane Keaton

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/the-big-wedding-poster-073112-1.jpg

طنز و سرگرم کننده بودن فیلم کمدی پرجمعیت «عروسی بزرگ/ The Big Wedding » (عنوان فیلم به اندازه ی کافی سطحی نیست؟) به شدت به بازیگران آن وابسته است و این موضوع معمولاً در مورد اکثر فیلم های این چنینی صادق است. به عنوان مثال، شیوه ای که دیان کیتون/ Diane Keaton در بوفه ی یک کلوب محلی یک ساقه مارچوبه سفارش می دهد آن هم در حالی که چیزی افشاگرایانه را از سر وظیفه به دیگری منتقل می کند. یا کلاه چروک دار رابرت دنیرو/ Robert De Niro که در نقش همسر سابق شخصیت کیتون ظاهر شده و نوع دیگری از نقش آفرینی را، نسبت به آنچه قبلاً از او می دیدیم، ارائه می دهد. یعنی یک مرد شهوتران و غیرقابل اعتماد را که سعی دارد با دلربایی روزگار خود را بگذراند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/Screen%20Shot%202013-05-01%20at%2012.40.36%20AM.jpegدلربایی خود فیلم نیز مشتقات تملق آمیز خود را دارد. «عروسی بزرگ » که بخشی از آن به شوخی های اتاق خوابی می گذرد و بخش دیگر به کارهای احساس برانگیز غیرعادی و خانوادگی، توسط نویسنده و کارگردان آن جاستین زکهام/ Justin Zackham از فیلم «عروسی برادرم/ Mon Frere se Marie» محصول مشترک فرانسه و سوئیس ساخت سال 2006 اقتباس شده است.

 

در فیلم اصلی، پسر خوانده ی ویتنامی یک زوج ثروتمند سوئیسی در شرف ازدواج است. مادر واقعی پسر، که مدت هاست از او خبری نیست، به محل سکونت او سفر می کند تا موقع ازدواج وینه جوان در کنار او باشد. تفاوت های فرهنگی و موقعیت های داستان دست به دست هم داده و مستلزم این امر می شوند که پدر خوانده و مادر خوانده ی وینه که مدت هاست از یکدیگر طلاق گرفته اند، وانمود کنند که هنوز زن و شوهر هستند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/Screen%20Shot%202013-05-01%20at%2012.40.11%20AM.jpegبعضی از خصوصیات فیلم اولیه اینجا نیز به چشم می خورد، باقی آنها یا تغییر داده شده اند و یا به فیلم اضافه شده اند. در «عروسی بزرگ » فیلیپ روتسکیوی مجسمه ساز (دنیرو) با یکی از دوستان قدیمی خانواده (سوزان ساراندون/ Susan Sarandon) که یک برگزار کننده ی مراسم و جشن است، زندگی می کند. پسر خوانده ی متولد کلمبیای آن ها، آلخاندرو (بن بارنس/ Ben Barnes) دو خواهر و برادر دارد، فرزندان اکنون بزرگ شده ی شخصیت دنیرو و کیتون. دختر خانواده (کاترین هیل/ Katherine Heigl) رازی دارد، گرچه اولین نشانه های بیماری ای شبیه به آنفولانزا آن را لو می دهد. پسر خانواده (تافر گریس/ Topher Grace) جوان 29 ساله ای ست که تا به حال با کسی رابطه ی جنسی نداشته و آمادگی آن را دارد که هر لحظه عاشق شود و به خواهر تنی آلخاندرو (آنا آیورا/ Ana Ayora) که برای ملاقات او آمده است نگاهی می اندازد و فکر می کند خب، زنای با محارم حساب نمی شود اگر که .... در این حین همگی از حضور ساکت اما ترسناک مادر کاتولیک آلخاندرو به وحشت افتاه اند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/2movies/Screen%20Shot%202013-05-01%20at%2012.40.24%20AM.jpeg«عروسی بزرگ » یک فیلم آمریکایی است که شدیداً سعی می کند کمی بین موضوعات مختلف در رفت و آمد باشد. بخش های طنز و رقص شلوغ فیلم زیاد و در کل عجیب و نامأنوس هستند. 5 دقیقه پس از آغاز فیلم کیتون با صحنه ی معاشقه ی دنیرو و ساراندون در آشپزخانه روبرو می شود و بیننده می خواهد بپرسد: وای، ما قبلاً با هم آشنا شده ایم؟ ممکن ست اول 10 دقیقه را صرف فضاسازی فیلم بکنید؟ فیلم «هاید پارک در هادسون» هم همین اشتباه را کرد و هرگز از آسیب آن در امان نماند.

 

چیزی که فیلم را به طور قابل قبولی سرگرم کننده می سازد روابط متقابل میان بازیگران است که معمولاً زمانی اتفاق می افتد که فشار فیلمسازان برای رساندن چیزی به مخاطب از روی آنها برداشته شده و شوخی های کنایه دار فیلم به کلیدی محرمانه سپرده شده است. مانند فیلم «قفس پرنده»، «عروسی بزرگ » صبر و تحمل و درک متقابل را موعظه می کند. هنوز خیلی زود است که بگوئیم کارگردان فیلم زاکهام به جز جمع کردن یک گروه بازیگر فوق العاده، از استعداد واقعی فیلمسازی برخوردار است. قاطعانه ترین چیزی که میتوان درباره ی «عروسی بزرگ » گفت این است که کمدی های دسته جمعی مربوط به عروسی بدتر از این هم دیده اید. اما محض اطلاع بگویم که فیلم « Jumping the Broom » خیلی بهتر بود.


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()
http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/3-Tokyo-Story/1-Tokyo-Story.jpg

کارگردان : http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/3-Tokyo-Story/1-Tokyo-Story.jpg Yasujirô Ozu

 

نویسنده : Kôgo Noda,Yasujirô Ozu

 

 

 

 

بازیگران: Chishû Ryû,Chieko Higashiyama,Sô Yamamura

خلاصه داستان :

زن و شوهر پیری که در اونومیچی زندگی می‌کنند برای دیدن پسر و دختر خود برای اولین بار به توکیو می‌روند،اما همه چیز آنطور نیست که انتظار داشتند و ...

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part2/3-Tokyo-Story/5-Tokyo-Story.jpgقصه از این ساده تر نمی تواند بشود. یک زن و شوهر پیر به شهر می روند تا فرزندان و نوه هایشان را ببینند. فرزندان آنها گرفتار هستند و سرشان شلوغ است و والدین پیر روال زندگی روزمره آنها را برهم میزنند. ولی بدون اینکه کسی بخواهد سفر والدین پیر خراب وکسل کننده میشود . والدین به خانه خودشان بازمیگردند. چند روز بعد مادر بزرگ فوت میکند. اکنون زمان آن رسیده که فرزندان یک سفر به خانه پدر و مادرشان داشته باشند.

 

از این چنین عناصری یاسوجیرو ازو یکی از برترین فیلم های تاریخ را ساخت. داستان توکیو(1953) فاقد محرکهای عاطفی و احساساتی ساختگی می باشد. به نظر میرسد به دور از شان یک فیلم خوب باشد که از احساسات تماشاگر سوء استفاده کند. این فیلم نمیخواهد به زور احساسات ما را برانگیزد ولی تمایل دارد درک و آگاهی را با تماشاگر به اشتراک بگذارد. و اینکار را به خوبی انجام می دهد بطوریکه حدود 30 دقیقه آخر فیلم اشک در چشمانم حلقه زد. این فیلم باعث افتخار سینماست. این فیلم نشان داد که سینما میتواند به ما کمک کند تا گام های کوچکی در مقابله با نقص هایمان برداریم.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/tokyo-story-001.jpgفیلم این امر را توسط شخصیتهایی انجام میدهد که آنچنان جهانی هستند که ما بیدرنگ آنها را میشناسیم و تصدیق میکنیم. ( گاهی انگار در آینه روبرویمان هستند) . این فیلم 50 سال پیش در ژاپن ساخته شده است، توسط کسی که 100 سال پیش بدنیا آمده است ولی این فیلم انگار (تو گویی )درباره خانواده ما می باشد، در باره طبیعت و ذات خود ما ، نقص ها و جستجوی دست و پاشکسته ما برای عشق و معناست. و اینکه زندگی برای خانواده مان آنقدر شلوغ نیست . و این است که ما آنها را باید حفظ کنیم تا ما را در مقابله با پرسشهای بزرگ عشق، کار ،مرگ محافظت کند. ما به بدیهیات ، گفتگوی کوتاه و بی اهمیت میپردازیم.

 

در زمانهایی که اقوام و خانواده ها دور هم جمع شده اند بجای اینکه درمورد امید و ناامیدی صحبت کنیم درمورد آب و هوا گفتگو میکنیم و یا تلویزیون میبینیم.
ازو نه تنها یک فیلم ساز بزرگ ، بلکه معلمی بزرگ نیز هست و بعد از اینکه فیلمهای او را شناختید ، دوست شما نیز میباشد. با هیچ کارگردان دیگری بجز ازو من در تمامی نماها تحت تاثیر قرار نمیگیرم. فیلم با صدای موتور کشتی شروع میشود و یک موسیقی تلخ و شیرین از رادیو شنیده میشود. یک نمای خارجی از اطراف محل زندگی نشان داده میشود. چنانچه ما ازو را بشناسیم ، متوجه میشویم که قایق در طرح و نقشه وی حضور ندارد، موسیقی هرگز برای تاکید یا تفسیر احساسات بکار نخواهد رفت، محله و همسایگی ممکن است جایی باشد که داستان در آن اتفاق می افتد اما اهمیتی نخواهد داشت. ازو از نمای متکایی (pillow shots) مشابه کلمه متکا در شعرهای ژاپنی استفاده میکند، سکانسهای خود را با نماهای زیبا از زندگی عادی تمایز میدهد. او قطار ، ابرها، سیگارها، لباسهای رو طناب ، خیابانهای خالی ، جزیئیات کوچک معماری ، برچسب بطری های شراب را دوست دارد.( او اکثر برچسب ها را در فیلمهایش خودش نقاشی میکرد.)

 

استراتژی تصویری ازو به سادگی هرچه تمامتر است و به همان اندازه ژرفتر. ارتفاع دوربین او اغلب اوقات (ولی نه همیشه) سه فوت از زمین ارتفاع دارد.(نقطه دید افراد ژاپنی نشسته بر تاتامی). "دلیل موقعیت پایین دوربین" را دونالد ریچی توضیح داده است: " دلیلش این است که عمق را حذف کرده و فضای دوبعدی ایجاد کند." بنابراین ما خیلی بهتر میتوانیم موقعیت را درک کنیم چراکه ازو این امکان را به میدهد تا به خطوط و وزنها و صداها توجه کنیم که احساس دقیق او را درمورد سکانس منعکس میکند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/tokyostory_2.jpgاو تقریبا هرگز دوربین خود را حرکت نمی دهد.( در فیلم داستان توکیو یکبار این کار را انجام میدهد.) هر نما تنها یک ترکیب عالی از آن خودش می باشد، حتی اگرچه به معنی وجود خطا در پیوستگی نما باشد. تمامی نماها به چند روش قاب بندی شده اند. در نمای نزدیک از نماهای داخلی ممکن است یک قوری چای در گوشه ای نشان داده شود. ازو به قوری چای علاقه زیادی داشت و شاید بشود گفت امضای او بود.

 

چنانچه تحرکی در فیلم های ازو وجود داشته باشد، اون تحرک نه از دوربین فیلمبرداری بلکه ناشی از طبیعت یا آدم هاست . او اغلب یک اتاق قبل از ورود بازیگرها نشان میدهد و چند ثانیه بعد از رفتن آنها از اتاق نیز تامل میکند. چنانچه شخصیتها به طبقه بالا برود ، آنها برای مدت کافی از صحنه غایب میشوند تا دقیقا این کار را انجام دهند. اگر یک شخصیت در حال صحبت است، ازو کل صحبتهای او را نشان میدهد. بدون هیچ کات یا نمای گوش دادن یا حتی تداخل در گفتگو. او به سکوت علاقه دارد. گاهی اوقات شخصیتها جملات کمی ادا میکنند ولی مفهوم زیادی را منتقل میکنند. به عنوان مثال پدر بزرگ در فیلم داستان توکیو اغلب لبخند میزند و میگوید"بله" ، و منظور او از این کلمه بعضی اوقات به معنی "بله" می باشد، گاهی به معنی "نه" ، گاهی به معنی افسوس عمیق و گاهی نیز نشانگر تصمیم اوست که فکرش و احساسش را در نزد خودش نگه دارد.

 

آیا کسی برای دیدن یک سبک فیلمسازی به سینما میرود؟ خوب ، بله. یک سبک ظریف تمیز شبیه سبک ازو انسانها را در نمای نزدیک قرار داده و نکات ظریف زندگی روزمره را در کانون توجه قرار میدهد. این انسانی ترین سبک است که با حذف تاثیرات ماشینیسم و ویرایش و اتنخاب برای اینکه با احساسات انسانی را لمس کنیم و نه در کارگاه روش قصه گویی.

خانواده هیرایاما در فیلم داستان توکیو را در نظر بگیرید. شوکیچی، پدر یزرگ با بازیگری چیشو ریو که یکی از بازگران مورد علاقه ازو بوده است، تومی ، مادر بزرگ با بازی چیکو هیگاشیاما. او صورتی پهن و اضافه وزن دارد. او فضیلت افتاده و بالایی دارد. از این رو نشانه ای از علاقه افراطی بین آنها وجود ندارد. ما میفهمیم که پدر بزرگ در دوران جوانی زیادی مشروب میخورده است ولی آن را ترک کرده است. نشانه هایی وجود دارد از اینکه ازدواج آنها بی عیب نبوده ولی قابل تحمل بوده و بردباری داشته اند.

 

کوچکترین دخترشان کیوکو( کیوکو کاگاوا) با آنها در خانه زندگی میکند که یکی از بیشمار جوانهای مجرد در فیلمهای ازو است که با والدینشان زندگی میکنند.( ازو هرگز ازدواج نکرد و تا زمانی که مادرش زنده بود با او زندگی کرد). کوچکترین پسر آنها کیزو (شیرو اوساکا) در راه آهن اوساکا کار میکند که اتفاقا در میانه مسیر سفر آنها قرار دارد. پسر یزرگ آنها کویچی ( سو یاماورا) یک دکتر هست که در همسایگی درمانگاه زندگی میکند. او آنطور که والدینش تصور میکردند دکتر شاخصی نیست. او با فومیکو ازدواج کرده است و دو پسر دارد. خواهر او شیگه ( هاروکو ساگیمورا) نیز ازدواج کرده و یک سالن آرایش زیبا را اداره میکند. پسر وسطی در جنگ جهانی دوم کشته شده است و همسر او نوریکو ( ستاره بازیگری ستسوکو هارا) نام دارد که بعد از مرگ شوهرش هرگزازدواج نکرده و کارمند یک اداره هست.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/005.jpgبعد از رسیدن والدین سکانس فوق العاده ای وجود دارد. فومیکو به پسر بزرگش مینورو میگوید :" اینها پدربزرگ، مادربزرگ تو هستد" . و سپس به مادر شوهرش میگوید:" مینورو به دبیرستان میره". پس این اولین دیدار آنها می باشد، ولی او با سرعت به اتاقش فرار میکند." تم وموضوع مادام العمر ازو این است که مدرنیته و کار بنیان خانواده های ژاپنی را ازبین برده اند". و تنها در دو دیالوگ به ما نشان میدهد چگونه نسل جدید به انحراف رفته اند.
بچه های بزرگ تقریبا خوب هستند. آنها سعی میکنند تا برای مهمانهای خود وقت بگذارند. لحظه های خوش و شوخی در اتوبوس تور شهری وجود دارد و همه سرحال و سرزنده هستند. اما والدین پیر بیشتر طول روز را در حال "استراحت" در خانه هستند چراکه کسی وقت آزاد برای بردن آنها به گردش و بیرون ندارد. زمانی که کویچی برای پدر ومادرش کیک میخرد ، فومیکو میگوید این کیک ها خیلی گران قیمت هست و والدین پیرت این چیزها را درک نمی کنند و درحالی که در این مورد بحث میکنند ،کیک را میخورند. بطور غریبی کسی که با آنها با مهربانی رفتار میکند و وقتش را به آنها اختصاص میدهد کسی نیست جز نوریکو همسر بیوه پسر وسطی شان.

 

فرزندان دیگه از اینکه نمیتونند وقت بیشتری رو برای والدین شان اختصاص بدهند ناراحت هستند و راه چاره را در این میبینند که آنها را به یک تور مسافرتی چشمه آب گرم بفرستند. پدربزرگ و مادربزرگ به توکیو نیامده اند تا به چشمه آبگرم بروند ولی موافقت میکنند. در چشمه ابگرم ما افراد جوانی را میبینیم که میرقصند و کارت بازی میکنند و سپس در یکی از نماهای عالی ازو ، دو جفت کفش را میبینیم که به طور مرتب و تمیز در کنار هم در بیرون اتاق زن و شوهر پیر قرار گرفته اند. فردا صبح ، هنگامی که آنها در کنار یکدیگرنشسته اند، پیرمرد میگوید: " بیا بریم خونه خومون"

 

افراد در فیلمهای ازو زمان زیادی را صرف نشستن در کنار یکدیگر میکنند. بجا اینکه افراد دور هم بشینند ، ازو دوست دارد دو یا سه شخصیت همگی در یک ردیف کنار هم بشینند. ( گاهی اوقات به نظر میرسد آنها موقع گفتگو به همدیگر نگاه نمیکنند.) او اصلا نگران این مساله نیست. اغلب اوقات او آنها را از پشت نگاه میکند. هدف او از این نوع ترکیب به نظر من این است که ما همه آنها (شنونده ها همانند گوینده ها) را باهم ببینیم .

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/tokyo-story2.jpgشب آخر در توکیو از دوسکانس فوق العاده تشکیل یافته است. تومی به خانه نوریکو میرود تا با او بماند و سوکیچی به دیدار یک دوست قدیمی هم ولایتی شان میرود. تومی و نوریکو گفتگوهای گرم و عاطفی با هم دارند( پیرزن به عروس بیوه اش میگوید باید دوباره شوهر کند) و سوکیچی بهمراه دو دوست قدیمی هم ولایتی شان مشغول خوردن مشروب میشوند و ما میبینیم که چگونه الکل به آنها کمک میکند تا از ظاهر مثبت جامعه ژاپن عبور کنند و به درون آن نفوذ کنند.

 

در سراسر فیلم تومی و سوکیچی در مورد ناامیدیشان ازاینچنین دنیای محافظه کاری بحث میکنند و باتکان سر همدیگر را تصدیق میکنند و احساس واقعی شان را به صورت علائمی(code) مخفی میکنند. توجه کنید آنها چگونه نوه هایشان را با گفتن این اینکه آنها فرزندانشان را ترجیح میدهند ،مورد انتقاد قرار میدهند. توجه کنید چطور موافقت خودشان با فرزندانشان را بیان میکنند:" بهتر از حد متوسط هستند"

 

پیرمرد و پیرزن به خانه خودشان بازمیگردند ، کمی مادر فوت میکند و خانواده خودشان را برای مراسم دفن وترحیم مهیا میکنند—سرانجام همه آنها در مقابل دوربین ازو در یک ردیف در کنار هم قرار میگیرند. اکنون زمان اشک ریختن واقعی هست، حتی از جانب کسانی که راضی به سفر نیستند. چیشو ریو بازیگر فوق العاده ای هست. زمانی که پیرزن همسایه برای ابراز همدردی پیش او می آید، احساسات پیرمرد غلیان میکند ومیگوید :" اوه ، اون زن خودسری بود ..... اما اگر من میدانستم این اتفاقات خواهد افتاد، با او مهربانتر می بودم." یک لحظه مکث . " هنگام تنها زندگی کردن مشابه من، روزها خیلی به کندی میگذرن"


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان : Jean-Luc Godard

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part3/22-Le-Mepris/12-Le-Mepris.jpg

 

نویسنده :

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part3/22-Le-Mepris/12-Le-Mepris.jpg

Jean-Luc Godard

 

 

 

 

بازیگران: Brigitte Bardot,Jack Palance,Michel Piccoli

خلاصه داستان :

«پل ژاوال»،نمایش‏نامه‏ نویس جوان که پیش‏تر فیلم‏نامه‏ ى موفقى نوشته است،دعوت می شود تا تدوین فیلم‏نامه‏ ى نسخه‏ اى از "ادیسه" به کارگردانى «فریتس لانگ» را در استودیو هاى چینه‏ چیتا به عهده بگیرد و ...

 

 

 

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part3/22-Le-Mepris/10-Le-Mepris.jpgگدار در این فیلم شمشیرش را علیه سینمای مستکبر هالیوود از رو بسته و با نگاهی تند به تاثیر پول در سینمای پر زرق و برق آمریکا می پردازد. فیلم با صحنه هم آغوشی پل و کامیل آغاز می شود. گدار برای نشان دادن شدت علاقه آن دو و به خصوص پل به همسرش از بی واسطه ترین طریق بهره جسته و با پرتاب بیننده در همان ابتدای کار به درون اتاق خواب آن دو، حس تماشاچی را درگیر می نماید. پل نماشنامه نویسی است که برای کمک به آقای لانگ در نوشتن فیلمنامه فیلمی که در دست تهیه دارد، به ایتالیا دعوت شده است. فیلم مورد نظرداستان اودیسه می باشد که ظاهرا در استودیوی معروف چینه چیتای ایتالیا قرار است ساخته شود. تهیه کننده آمریکایی فیلم مردی است ثروتمند و کوته فکر که با تمامی افراد متکبرانه بر خورد می کند و درخواستهایش از دیگران را بدین شکل با تحکمی آمرانه بیان می دارد: آره یا نه؟از ابتدای فیلم نگاه تحقیر آمیز او به پل رخ می نماید. در جایی که جری، پل و دختر مترجم برای نشان دادن منطقه ای رفته اند. در پایان بررسی آن قسمت جری بدون توجه به حضور آن دو ماشین روباز قرمز رنگش را روشن کرده و می رود و آن دو به دنبال او می دوند تا به محل بعدی برسند. در سکانسی دیگر به سالن نمایش خصوصی می روند تا لانگ کارگردان، نماهایی از فیلم را که گرفته به آنها نشان دهد. فیلم به نمایش در می آید که نماهایی است از مجسمه های اساطیر و خدایان افسانه ای و بازی چند بازیگر زن و مرد که بسیار ابتدایی ساخته شده است. این نمای از اساطیر از این صحنه در تمامی فیلم به شکلی نمادین تکرار می شود و گویی که فیلم گدار در موازات آن و به نوعی اودیسه وار به پیش می رود.نمایش فیلم پایان می یابد و جری با عصبانیت تمام جعبه های فیلم را از دستان پسرک آپاراتچی به زمین ریخته و حتی بعد از اینکه دحتر منشی به مرتب کردن جعبه ها می پردازد باز با لگدی همه را به گوشه ای پرتاب می کند وحتی یکی از فیلمها را با شدت تمام به دیوار می کوبد. در پایان نمایش مستکبرانه اش دسته چکس را در می آورد و از دختر می خواهد که کامل خم شود تا روی کمر او چکش را امضا کند. رفتاری به شدت تحقیر آمیز و مشمئز کننده؛ گرچه دیگران در برابر قدرت ثروت و سرمایه حرفی برای گفتن ندارند.در همین صحنه نمایش فیلم، گدار برای نمایش شخصیت جری صحنه ای را به تصویر کشیده که زنی کاملا برهنه درحال شنا می باشد و جری با دین این صحنه در فیلم لانگ با همه ادعاهایی که اول فیلم کرده، به ذوق آمده و شادی احمقانه ای بروز می دهد. با بیرون آمدن از سالن نیز جری سوار ماشینش شده و بی توجه به دیگران به تماشای مناظر می پردازد. در این صحنه کامیل همسر پل نیز از راه می رسد و پل او را به جری معرفی می کند که از نگاه هوس آلود جری می توان دریافت که چشمش به دنبال کامیل است. بلافاصله به کامیل پیشنهاد همراهی می دهد و درب جلوی ماشینش را برایش باز می کند. کامیل با نگاه به همسرش به دنبال کسب تکلیف است که باز پل مرعوب شرایط بوده و بناچار اورا تشویق به رفتن می کند و حتی جری می گوید که شوهرش می تواند با تاکسی برود. از این لحظه در اکثر موارد به تماشای تقاضاهای جری از کامیل بوده و پل نیز به ناچار هیچ نمی گوید.فیلم در ادامه و در سکانسی طولانی به درون خانه پل و کامیل رفته و رابطه آن دو را به تصویر می کشد. رابطه ای در استانه فروپاشی که همراه با بحث و جدل بین آن دو می باشد. در صحنه ای کامیل پتویش را برمی دارد. به روی کاناپه می رود و می گوید دیگر کنار او نمی خوابد. در ادامه نیز این فروپاشی به پیش می رود تا جاییکه کامیل رو به پل می گوید که دیگر او را دوست ندارد و به هنگام خروج با سر کردن کلاه گیسی سیاه که پل تاکید کرده دوست ندارد، بی اهمیت بودن نظرات او را به اثبات می رساند. پل نیز به دنبال او میرود و اسلحه ای را در جیبش می گذارد. اما برای کشتن جری یا خائن؟ این صحنه مشاجره برای من به شدت یاد آور مشاجره ریچارد برتن و الیزابت تیلور در فیلم چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد می باشد.آن دو به سر صحنه فیلم لانگ که در کنار ساحل است می روند و در این زمان جری آمده و با قایق تندروی خود از کامیل می خواهد که با او به ویلای کنار دریای وی بروند. کامیل در حالیکه پل را می نگرد در قایق دور می شود. اندکی بعد پل نیز به ویلا می رود و دوربین، جری و کامیل را در حالیکه کامیل نگران دیده شدن توسط همسرش است در آغوش هم نشان می دهد. ویلایی است بسیار زیبا با پنجره هایی بزرگ و رو به دریا که جری با غرور بر روی این ویژگی ها در صحبت هایش تاکید می نماید. در ظاهر سناریوی خیانت کامیل تکمیل شده و در پایان با نوشتن نامه ای برای پل می گوید که اورا به قصد بودن در کنار جری ترک می کند. امری که دیری نمی پاید و دوربین تصویری از اتومبیل سرخ رنگ جری را نشان می دهد که در جاده به زیر کامیونی رفته و هر دو کشته شده اند. گدار در اینجا برای تراژدی خیانت جزایی سنگین در فیلم به تصویر می کشد. در پایان پل مغموم و مستاصل که به ناگاه هم تهیه کننده کارش و هم عشقش را از دست داده با لانگ خداحافظی کرده و باز می گردد.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/50/part3/22-Le-Mepris/11-Le-Mepris.jpgگدار بر اساس داستانی از موراویا و با روایت جریان ساخت فیلمی، در واقع یک فیلم در فیلم را به تصویر کشیده که در بستری از فروپاشی یک عشق جریان می یابد. عشقی که شاید پایه هایی چندان استوار نداشته و بسادگی از سوی زن پایان یافته تلفی می شود؛ تا جاییکه در صحنه مشاجره درون خانه به پل می گوید که مجبور نیستی با من بمانی. به راستی چه چیزی بیشتر کامیل را از پل دور و به جری متمایل نموده است. هر چه باشد ظاهر نمی تواند باشد چرا که گدار با انتخاب جک پالانس، فردی که در صحنه های مختلف بی شخصیتش را بروز داده است و از جذابیتی نیز برخوردار نمی باشد، بر این فرض خط بطلان کشیده است. پس در ظاهر کامیل مجذوب قدرت و ثروت جری شده است. که شاید او متوجه شده که حتی پل با همه شدت علاقه اش به وی، باز در مقابل قدرت جری نمی تواند دم بر آورد و او را براحتی تسلیم جری می کند؛ امری که در صحنه های مختلفی به تصویر کشیده شده است. کامیل نیز به عنوان یک زن که به دنبال مردی است که بتواند بر قدرت و شوکتش تکیه کند، این بار جری را انتخاب می کند؛ اگر چه در پایان فیلم و در همان ابتدای راهی که در کنار جری در پیش گرفته مجازات می شود؛ به شدت و طی یک صحنه کوتاه و بدون هیچ مقدمه ای.فیلم یک موسیقی بسیار زیبا دارد(از ژرژ دلرو) که به خصوص بر روری نماهای مربوط به نمایش تصویر اساطیر اوج می گیرد. اما به نظر در خدمت فیلم نبوده و در بسیاری از جاها زاید به نظر می رسد، در پیشبرد دراماتیک فیلم نقشی ندارد و شاید تنها در خدمت پر نمودن فضای صوتی فیلم به کار می رود. فیلم در هر حال فیلم گدار است و نمی توان از سینمای او انتظار کات های تصویری دقیقی داشت و همانطور که موج نوی سینمای فرانسه نیز ادعا دارد در تصاویر به هیچ عنوان به دنبال تاثیر گذاری بر تماشاگر نمی باشند. همانگونه که در فیلم در نماهای صحبت های دونفره دوربین پاندول وار بر روی صورت هنرپیشه ها حرکت می کند و از کات های تصویری و کلوز آپ خبری نیست. حتی در صحنه مشاجره پل و کامیل در خانه، با یک سکانس طولانی و گاها بدون قطع روبرو می شویم.گدار اگرچه در فیلم برعلیه سینمای استودیویی هالیوود و با انتخاب نمادین جری به عنوان نماینده سینمای پر زر و زور آمریکا شعار سر داده اما در بسیاری از مواقع در جهت همان سیاست حرکت نموده است. به عنوان مثال در همان صحنه ابتدایی فیلم که کامیل به صورت کاملا برهنه نمایش داده می شود که اگر این را به حساب کاربرد دراماتیک این صحنه بگذاریم باز برهنگی مکرر کامیل در سایر صحنه ها چندان موجه به نظر نمی رسد. امری که خود گدار نیز در مصاحبه ای که بعد از ساخت فیلم انجام داده، بدان اعتراف نموده و آنرا خواست تهیه کننده دانسته است. تهیه کننده از گدار خواسته که با نمایش بریژیت باردوی برهنه بر وجه تجاری فیلم بیفزاید؛ خواسته ای که از سوی گدار بدین شکل پاسخ داده شده است.اما ضد داستان ترین نکته فیلم و برخلاف قواعد همیشگی سینما، اسلحه ای است که پل در جبیش می گذارد. اسلحه ای که هیچ گلوله ای از آن شلیک نمی شود. در پایان اشاره می کنم به صحنه ای که پل با لانگ خداحافظی کرده و می رود؛ اما لانگ همچنان به فیلمش ادامه می دهد. آری؛ این سینماست که می ماند..

منبع:نقد فارسی



برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/poster/The-Croods-_-Movie-Poster.jpg

کارگردان: Kirk De Micco, Chris Sanders

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/poster/The-Croods-_-Movie-Poster.jpg

نویسنده : Chris Sanders

 

 

 

 

بازیگران: Nicolas Cage, Ryan Reynolds, Emma Stone

خلاصه داستان :

یک خانواده غارنشین بعد از اینکه خانه شان در زلزله از بین می رود، باید وارد دنیای فانتزی و ناآشنایی شوند و راه سفر را با کمک یک پسر مخترع آ

این فیلم همان عصر یخبندان است که درآن به جای حیوان، از انسان استفاده شده و یخ کمتری هم دارد. کرودز در حدود یک دهه قبل با عنوان «بیداری کرود» پا به عرصه حیات گذاشت. که در آن زمان یک انیمیشن پر خرج از کمپانی دریم وورکس و استودیوی آردمان بود که جان کلیس هم در نوشتن فیلمنمه اش همکاری کرده بود. بعد از آن استودیوی آردمن که خالقان انیمیشن هایی چون والاس و گرومیت عالی و انیمیشن بسیار خوب فرار مرغی بودند، از پیشرفت های دنیای انیمیشن جا ماندند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/croods/THE-CROODS-New-Image.jpgسال ها گذشته و حالا باز هم ما هستیم و فیلم دیگری از کمپانی دریم وورکس که متاسفانه پر شده است از اکشن. چرا که خشونت همراه با شوخی و خنده راحت تر از یک ابزار قدمی که پیرها با نام مزاح می شناسند، می تواند بازار جهانی را در دست بگیرد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/croods/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.41.19%20AM.jpegهنوز هم نام کلیس به داستان اعتبار بخشیده است، اما «کرودز» به شدت رگه هایی از فیلم های عصر یخبندان دارد. بیشترین حس خشنودی از فیلم زمانی پدید می آید که به صدای نیکولاس کیج در نقش گراگ کرود گوش می دهیم که با اوگای حساس( کاترین کینر) ازدواج کرده است و سه فرزند دارد. که شامل سندی کوچولو که هنوز به حرف نیامده و در دوران بوم بوم و وحشی گری است، برادر بزرگتر کله گنده او به نام تانک (کلارک گرگ) و راوی داستان که بزرگترین فرزند خانواد است، ایپ (اما استون) می شود.

 

دستیار کارگردان و دستیار نویسنده، کریس ساندرز قبلاً در فیلم مطرح اخیر دریم وورکس یعنی «چطور اژدهای خود را تربیت کنید» کار کرده است. مثل «اژدها» کرودز هم بر این موضوع که رئیس خانواده باید یاد بگیرد خود را با شرایط تطبیق دهد و بی خیال باشد، پایه گذاری شده است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/croods/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.41.30%20AM.jpegوقتی خانه خانواده کرودز در غار خراب می شود، جستجوی خانه ای جدید را آغاز می کنند. یک اتفاق فرعی هم رخ می دهد: ایپ با یک پسر غار نشین پیشرفته روبه رو می شود که اندام بسیار خوبو عاری از چربی دارد (با صدای رایان رینولدز). گای، پسر غارنشین، فقط یک قاب عکس زیبا نیست. بلکه او داعیه دار آینده نوع بشر است. او در مورد آتش می داند (خورشید در دستان اوست) و چیزهایی دارد که «ایده» نامیده می شوند. این انسان های اولیه باید بیاموزند که از همدیگر یادبگیرند و در عین حال آن ها باید از موجودات پرنده ای که مرگبار هستند و دندان دارند و با سرعتی باورنکردنی لاشه یک جانور را لخت می کنند، فرار کنند و بجنگند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/croods/2345.jpgگراگ و گای و ایپ و اوگا و تانک و سندی و مادر سرسخت اوگا (کلوریس لیچمن که از جک های مادر زنی در مورد او استفاده می شود) به دنبال جایی هستند که گای آن را «فردا» می نامد. مکانی که آنجاست، نزدیک کوه ها که بقا در آنجا ممکن می شود و یک فاصله نسلی می تواند در آن رخنه کند.

 

کارگردانان ساندرز و کرک دمیکو، بخش سه بعدی فیلم را خطرناک ساخته اند. مثل همیشه با این سبک انیمیشن عکس –واقع گرایی، پیچیدگی های دیجیتالی هم با هزینه ای همراه شده اند: هر ماچ روی صورت یا سقوط از بلندی، با صدای «اوووومممممککففف» به سرانجام می رسد و زیاد صحنه جالب و خنده آوری را پدید نمی آورد. خشونت این انیمیشن به خشونت فیلم های اکشن نزدیک تر است که به مقدار کمی هم از شدت آن کاسته شده است. چشم انداز ها، صحراها و مناطق استوایی، خیلی متنوعند که این رویه برخلاف خود کاراکترهاست که زیاد متنوع نیستند. حداقل کیج هم هست که تبدیل به یک صداپیشه زیرک شده است و بعضی متن ها را عجیب، هوشمندانه و پر انرژی می خواند که این در تناقض با خود فیلم «کرودز» است.

غاز کنند


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 

 

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/qqq1x4.jpg

 

.

بخش دوم (10 فیلم دوم)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

11. Melancholia - ملانکولیا

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/melancholia-2011-dvd-rip-cover.jpgلارس فن تریه Lars von Trier گفته بود این فیلم که درباره ی پایان دنیاست، اولین فیلم او خواهد بود که پایانی خوش دارد. فکر میکنم منظورش را درک کرده باشم. حداقل شخصیت های نگون بخت فیلم لازم نیست بیشتر از این زجر بکشند. اگر قرار بود من کارگردانی را برای ساخت فیلمی با چنین موضوعی انتخاب کنم، احتمالاً فن تریه ی دانمارکی اولین انتخاب من بود. به نظر من Werner Herzog تنها کسی است که می تواند در کنار او قرار بگیرد. هر دوی آنها به خوبی درک می کنند که داستان های مسخره ی عاشقانه به هیچ وجه در چنین موقعیتی جایی ندارند.
این اصل در فیلم Melancholia هم رعایت شده است، با اینکه ماجرای فیلم در جشن عروسی یک زوج تازه ازدواج کرده می گذرد. در آسمان، سیاره ی دیگری وجود دارد که لحظه به لحظه به زمین نزدیکتر می شود و بزرگتر به نظر می رسد، اما اینجا در زمین زندگی سیر عادی خود را طی می کند. Kirsten Dunst نقش تازه عروس را ایفا می کند و Charlotte Gainsbourg هم در نقش خواهر او بازی کرده است. به نظر می رسد جایی از فیلم خصوصیات درونی این دو خواهر با یکدیگر مبادله می شود. جزئیات داستان نسبت به حال و هوای اصلی فیلم از اهمیت کمتری برخوردارند.

 


2. Terri - تری


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/terri-film-poster.jpgفیلم ماجرای زندگی پسر سنگین وزنی را روایت می کند که در مدرسه مورد تمسخر سایرین قرار می گیرد. تری (Jacob Wysocki) پسری متین، باهوش و فهمیده است. اینکه تصمیم می گیرد توی مدرسه پیژامه بپوشد آن هم به دلیل اینکه "پیژامه اندازه اش می شود"، شاید اشاره ای باشد به این موضوع که او بعد ها در زندگی اش موفقیت های زیادی کسب خواهد کرد. تری شخصیت خاصی دارد. غیبت هایش در مدرسه زیاد شده است و معاون مدیر مدرسه (John C. Reilly) او را احضار می کند، معاون مدرسه ای که با آنهایی که معمولاً می بینیم فرق دارد. او با ترکیبی از محبت و سر سختی، تجربه های گرانبهایی را که در زندگی پر مشقت خود کسب کرده است، در اختیار دانش آموزان می گذارد. رابطه ی او و تری کم کم به رابطه ای دوستانه و شخصی تبدیل می شود.

چد (Bridger Zadina) یکی دیگر از دانش آموزان مشکل سازی است که سر راه معاون قرار می گیرد. او عبوس و تنبل است و از دیگران کناره می گیرد و مدتی است که موهای سرش را دانه دانه می کند. هیتر (Olivia Crocicchia)  دختری است که از سوی کادر اجرایی مدرسه به اخراج تهدید شده است. اما تری پا پیش می گذارد و از او در برابر شایعات دفاع می کند و نشان می دهد برایش احترام قائل است و با او همدردی می کند. شاید تری پسر بچه ای سنگین وزن و عجیب غریب باشد، اما پشت این ظاهر شخصیتی عمیق و مهربان نهفته است. از این فیلم هم برای شرکت در جشنواره ی فیلمی که هر ساله برگزار می کنم (Ebertfest 2012)، دعوت کرده ام.

 

13. The Descendants - ورّاث

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/The-Descendants-2011.jpgدر این فیلم George Clooney یکی از بهترین نقش آفرینی های خود را ارائه می دهد. او از وارثین املاک یکی از اولین خانواده های سفید پوست زمین دار، در جزیره هاوایی است و حالا باید تصمیم بگیرد که منطقه ی جنگلی دست نخورده ای در کوآی، در راستای توسعه ی گردشگری و ساخت و ساز ویلاهای اشتراکی از بین برود یا خیر. همزمان با این موضوع،‌ همسر او در مسابقات قایقرانی دچار سانحه شده و در وضعیت کما به سر می برد. او تا پیش از این بیشتر وقت و توجه خود را صرف مسائل کاری کرده و حالا مجبور است یاد بگیرد چطور به تنهایی برای دخترانش هم نقش پدر را بازی کند و هم نقش مادر. در عین حال تصمیم فوری خانواده ی کینگ (که او هم از اعضای آن است) مبنی بر قطعی کردن معامله ی چندین میلیون دلاری زمین ها نیز او را تحت فشار قرار می دهد.

پسر عمو هیو (Beau Bridges) که سایر اعضای خانواده ی کینگ را هم به فروش زمین ها ترغیب کرده، علاقه ای ندارد کسی مزخرفات همیشگی درباره ی حفظ محیط زیست و نفروختن زمین ها را برایش تکرار کند. فیلم مشکلات قانونی، خانوادگی و حسی شخصیت Clooney را به دقت موشکافی می کند و بالأخره Alexander Payne کارگردان فیلم به ما نشان می دهد که این مشکلات همگی به هم مرتبط هستند. تماشاگر در زندگی شخصیت ها غرق می شود، طرز فکر آنها را درک می کند و برایش اهمیت پیدا می کند که هر یک از آنها در مواجهه با مسائل اخلاقی مهمی که در زمینه ی داستان طرح می شود، چه تصمیمی خواهد گرفت.

 

14. Margaret - مارگارت


http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/Margaret-poster.jpgکارگردان فیلم Kenneth Lonergan، داستان خود را با نشان دادن زنی جوان (Anna Paquin) شروع می کند که نگران است مبادا با حماقت خود، گوشه ای از تقصیر یک تصادف مرگبار اتوبوس، بر گردن او باشد. او به این نتیجه می رسد که راننده ی اتوبوس (Mark Ruffalo) هم بایستی تقصیر خود را بپذیرد و تصمیم می گیرد شخصاً به این موضوع رسیدگی کند. این خط داستان با چند داستان فرعی دیگر گره می خورد، که یکی از آنها رابطه ی عاشقانه ای ست که در میانسالی بین Jean Reno و J. Smith-Cameron شکل می گیرد. در فیلم طرحی مبنی بر تئوری توطئه درباره ی حوادث یازده سپتامبر هم شکل می گیرد تا کمپانی فیلمسازی Fox Searchlight را تا حدی از اتهام محافظه کاری درباره ی وقایع این فاجعه ی بزرگ، برهاند. البته پرداخت به این فاجعه در حاشیه است و موضوع اصلی و پر اهمیت در فیلم، تضاد میان کمال گرایی این زن جوان و واقعیات زندگی ست.

 

15. Martha Marcy May Marlene - مارتا مارسی می مارلین

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/Martha-Marcy-May-Marlene-Poster.jpgاین چهار اسم - Martha Marcy May Marlene - نام هایی هستند که در موقعیت های مختلف زندگی زن جوانی (Elizabeth Olsen) برای نامیدن او استفاده می شوند. "مارتا" نام اوست. "مارسی می" نامی است که رهبر فرقه ای که به دام آنها افتاده، برایش در نظر می گیرد. "مارلین" نامی است که تمام زن های گروه هنگام پاسخگویی به تلفن از آن استفاده می کنند. رهبر فرقه شخص بد ذاتی است که اعضای گروه را مرعوب و محسور خود می کند و John Hawkes به خوبی از پس ایفای نقش وی بر آمده است. زن جوان از چنگال گروه می گریزد و به آغوش امن خواهرش ((Sarah Paulson پناه می برد، اما آنچه در دوران عضویت در فرقه بر سرش آمده باعث شده است که دچار اختلالات روانی شود و نتواند هویت حقیقی خود را بپذیرد. فیلم Sean Durkin (کارگردان) با تکیه بر نقش آفرینی گیرا و باور پذیر Elizabeth Olsen نشان می دهد چطور گروه ها و فرقه های مختلف می توانند بر ذهنیت و طرز فکر اعضای خود، مسلط شوند.

 

16. Harry Potter and the Deathly Hallows, Part 2 - هری پاتر و یادگاران مرگ 2

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/Harry-Potter-and-the-Deathly-Hallows-Part-2-Poster-1-472x700.jpgقسمت دوم آخرین فیلم از مجموعه فیلم های افسانه ای هری پاتر، پایان مشخص و رضایت بخشی دارد و از شکوه و جلال و شگفتی آفرینی لازمی که درخور یک پایان بندی مناسب و ارزشمند باشد برخوردار است. تفاوت بنیادین و تضاد شدیدی میان این فیلم و فیلم نسبتاً خوش فرجام و معصومانه ی هری پاتر و سنگ جادو Harry Potter and the Sorcerer's Stone که چندین سال پیش ساخته شد، دیده می شود.

 

 

 

 

 

17. Trust - اعتماد

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/Trust-2011-movie-poster1.jpgشجاعانه ترین کاری که David Schwimmer در فیلم Trust انجام داده،‌ این است که کوچکترین تلاشی نمی کند تا وقایع داستان را ساده و مختصر بیان کند. فیلم به رابطه ی دختری 14 ساله و یک منحرف جنسی/pedophile می پردازد. این رابطه سیر وقایعی را در پیش دارد که تجاوز جنسی تنها اولین - و احتمالاً نه بدترین - بلایی است که این دختر بی تجربه و آسیب پذیر قربانی آن می شود. Liana Liberato نقش "دختر مثبت" ی را بازی می کند که چشم و گوش بسته است و در میهمانی هایی که "دخترهای پرطرفدار" با ادا و اطوارهای ساختگی سعی در جلب توجه و اغوا کنندگی دارند، به شدت معذب می شود. او تا پیش از اینکه در یک اتاق گفتگوی آنلاین با چارلی (Chris Henry Coffey) آشنا بشود، دوست پسری نداشته است. چارلی پسری دبیرستانی است که مثل خودش به ورزش والیبال علاقه مند است. چارلی پسر مهربانی است و حرف هایش را می فهمد. به مرور زمان دخترک بیش از هر پسری که در زندگی اش میشناخته، با چارلی احساس صمیمیت می کند. آنها ساعت ها تلفنی حرف می زنند. اما چارلی آن کسی نیست که خودش وانمود می کند.

 

18.  Life, Above All - زندگی، مهم تر از هر چیز

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/Life-Above-All-Poster.jpgاین فیلم که محصول آفریقای جنوبی است، بر محور زندگی دختر 12 ساله ای به اسم چاندا (Khomotso Manyaka) می گذرد. پس از مرگ خواهر خردسالش، چاندا مسئولیت دور هم نگه داشتن اعضای خانواده اش را بر عهده می گیرد. اما آنها مشکوک به آلودگی به ویروس ایدز هستند. اعضای جامعه آنها را طرد می کنند تا اینکه بالأخره یکی از همسایه ها دل و جرأت به خرج می دهد و به دیدن آنها می رود. در صحنه ی افتتاحیه ی فیلم،‌ چاندا را می بینیم که برای خواهر خردسالش تابوت انتخاب می کند. جدیت و وقاری که برای این کار به خرج می دهد هم دردآور است و هم دلگرم کننده. Oliver Schmitz کارگردان این فیلم و بازیگر با استعداد آن Khomotso Manyaka، هر دو در جشنواره ی سال گذشته (Ebertfest 2011) شرکت کردند.

 

19. The Mill and the Cross - آسیاب و بادگیر

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/the-mill-and-the-cross-poster-550x789.jpgهیچ شرح و توضیحی نمی تواند به شایستگی حق مطلب را ادا کند. فیلم با نمایش منظره ای بر پایه ی یک نقاشی مشهور شروع می شود، نقاشی «راهی به کالواری» اثر پیتر بروگل (مهتر) نقاش بزرگ اهل فلاندرز که سال 1564 خلق شده است. ترکیب بندی های فیلم، ویژگی های نقاشی را در خود منعکس کرده و رنگ آمیزی ها به سبک و سیاق کار بروگل است.

احتمالاً به راحتی تصویر مسیح را میان آن 500 نفری که در یک چشم انداز وسیع جمع شده اند، از دست می دهیم. بقیه افراد در پی زندگی روزانه خود هستند. در این فیلم تکنیک لایو اکشن/live action ، جلوه های ویژه، تکنیک پرده ی آبی و حتی یک نسخه ی کپی برداری شده ی حقیقی از خود تابلوی نقاشی ( اثرLech Majewski کارگردان لهستانی فیلم  (ترکیبی خارق العاده ایجاد کرده اند. داستان فیلم به جای سرزمین های نام برده شده در داستان های کتاب مقدس، در فلاندرز می گذرد و بلژیکی ها در جایگاه یهودیان و اسپانیایی ها در جایگاه رومی ها حاضر می شوند. فیلم روایتی تمثیلی از این وقایع است که در جای خود به جزئیاتی در زندگی انسان ها نیز می پردازد. به راستی کلمات در برابر این فیلم سر به تعظیم فرود می آورند و خاموش می شوند.

 

20. Another Earth - زمینی دیگر

 
http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/2/poster-xlarge.jpgاین دومین فیلم سال 2011 است که مانند Melancholia به موضوع ظهور سیاره ای دیگر در آسمان بالای سر ما می پردازد. در این فیلم صحبت از پایان دنیا نیست، اما سیاره ای وجود دارد که شاید نسخه ی دومی از همین زمین خودمان باشد که متعلق به جهانی دیگر است و حالا در معرض دید ما قرار گرفته است.

Brit Marlingدر نقش زن جوانی بازی می کند که برای مشارکت در یک برنامه فیزیک نجومی در دانشگاه ام.آی.تی پذیرفته شده است. او هنگام رانندگی اخبار مربوط به زمین دوم را از رادیو می شنود. وقتی از شیشه ماشین به آسمان نگاه می کند، با یک ماشین دیگر تصادف می کند و یک مادر و فرزند را به کشتن می دهد و پدر را به کما می فرستد.

چند سالی می گذرد. او از زندان آزاد شده است و می فهمد که پدر آن خانواده، آهنگسازی است به نام جان بوروز (William Mapother) و از کما بیرون آمده است. او به خاطر مرگ هایی که مسبب آن بوده اوضاع روحی بدی دارد و می خواهد از پدر عذرخواهی کند یا جبران کند و یا ...چه؟ خودش هم نمی داند. خود را به یک خانه قدیمی روستایی یعنی جایی که بوروز منزوی و افسرده زندگی می کند، می رساند. آنها کم کم صمیمی می شوند. نکند آن تصادف در زمین دوم اتفاق افتاده باشد


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 

 

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/qqq1x4.jpg

 

بخش اول (10 فیلم اول)

راجر ایبرت:

من علاقه ی چندانی به فهرست تهیه کردن ندارم. اغلب اوقات این فهرست ها تنها باعث گله و شکایت خوانندگان می شوند. حتی یکبار هم نشده که خوانندگان بگویند فهرستی که تهیه کرده ام مشکلی نداشته و مورد علاقه ی آنها بوده است. با این وجود به نظر می رسد تهیه ی فهرستی از 10 فیلم برتر هر سال، رسمی است که تمامی منتقدین فیلم مجبورند از آن پیروی کنند.

حدس میزنم بین 6 تا 10 عنوان از فیلم های این فهرست زیاد معروف نباشند. به نظر من که این موارد بیشتر به حال شما مفید هستند،‌ تا اینکه فقط فیلم هایی را پشت سر هم ردیف کنم که خودتان هم پیش از این اسمشان را شنیده اید و همه چیز را درباره ی آنها می دانید.

چند سال پیش یکبار مرتکب خطای بزرگی شدم و اسامی 20 فیلم مورد نظرم را به ترتیب حروف الفبا نوشتم! چه غوغایی به پا شد! این هم از 20 فیلم برتر امسال از نظر من، که بر اساس ارزشی که برایشان قائل بوده ام مرتب شده اند.

 


1. A Separation - جدایی نادر از سیمین

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/ddgbgvgtggg.jpgاین فیلم ایرانی تا پیش از 27 ام ماه ژانویه در شیکاگو اکران نمی شود. فیلم برنده ی جایزه ی خرس طلایی برلین شد و به تازگی هم توسط حلقه ی منتقدان فیلم نیویورک، بهترین فیلم خارجی سال لقب گرفت. این فیلم مشخصاً از ویژگی های ایرانی برخوردار است، اما به عقیده ی من هر چقدر فیلمی بیشتر به تجربیات انسانی بپردازد، جهانی تر است. از سوی دیگر، به نظر می رسد فیلم هایی که "برای همه" مناسبند، برای گروه خاصی از آدم ها ساخته نشده اند. در این فیلم، طرح داستان که به راستی شایسته ی یک رمان ارزشمند است با تأثیر حسی نمایشی ملودرام، همراه شده است. جدال و کوشش برای گرفتن حق حضانت فرزند، چالشِ داشتن پدری آلزایمری، ریزه کاری های قانونی، و معمای پیچیده ای که باید پاسخ حقیقی آن کشف شود، از مسائلی هستند که در این فیلم به آنها پرداخته می شود. از نظر بازنمایی چندین روایت مختلف از یک اتفاق معین، پیچیدگی فیلم در حد فیلم راشومون Rashomon است.

یک زوج امروزی ایرانی در فکر مهاجرت به اروپا هستند تا برای دخترشان فرصت زندگی آسوده تری ایجاد کنند. مادر خانواده قصد دارد هر چه زودتر برود. پدر خانواده به دلیل بیماری آلزایمر پدرش و نیاز او به مراقبت، تعلل می کند. در یکی از جلسات دادگاه زن به او می گوید: "اون حتی نمیدونه تو پسرشی!" و شوهرش جواب می دهد:"ولی من که می دونم اون پدرمه". فکر می کنم بتوانیم گفته های هر دو را درک کنیم و خودمان را در موقعیت آنها تصور کنیم.
پرستار مردی را برای نگهداری از پدر استخدام می کنند،‌ اما او نمی تواند سر کار خود حاضر شود و همسرش مخفیانه به جای او مشغول به کار می شود. دست زدن به مردی غریبه بر خلاف اصول مذهبی زن است، اما آنها به درآمد این کار نیاز دارند. این موضوع سرآغاز اتفاقاتی است که به ایجاد یک تنگنای اخلاقی شدید منجر می شوند. درونمایه ی اصلی فیلم اصغر فرهادی حقیقت است و اینکه هنگامی که تا حدودی از اصل واقعه با خبر هستیم اما آدم های مورد احترام ما بر سر راست و دروغ آن اختلاف دارند، چه احساسی پیدا می کنیم. فیلم "جدایی نادر از سیمین" قطعاً یکی از آن شاهکارهای تماشایی خواهد بود که تا چند دهه ی بعد هم تماشاگران خود را پیدا خواهد کرد.

 


2. Shame - ننگ

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/vhkgjkjb-k.jpgنقطه ی قوّت اصلی فیلم بی رحمانه ی Steve McQueen درباره ی اعتیاد به روابط جنسی، نقش آفرینی شجاعانه و تسلیم ناپذیر Michael Fassbender است. او آدمی تنهاست که شغل مناسبی دارد اما به دلیل اینکه پیوسته تحت تسلط میل جنسی است، از ایجاد رابطه ی حسی سر باز می زند. او روزانه چندین بار رابطه ی جنسی برقرار می کند و با پناه گرفتن در خلوت خود، این لکه ی ننگ را از دید سایرین پنهان می کند. نمی خواهد کسی دنیای شخصی آلوده ی او را از نزدیک ببیند. آیا می ترسد که از برقراری روابط عادی انسانی عاجز باشد؟

هیچ جای فیلم کوچکترین اثری از لذت بردن او دیده نمی شود. رابطه ی جنسی مانند صلیبی بر دوش او سنگینی می کند. فیلم با نمای بسته ای از چهره ی Fassbender که درد، اندوه و خشم در آن موج می زند، آغاز می شود. او مجبور است مدام به روابط جنسی تن بدهد، اما این روابط مدت هاست هیچ لذتی برایش ندارند و بهترین واژه ای که می شود برای این حالت او به کار برد، خودآزاری و خود ویرانگری است.

Carey Mulligan نقش خواهر او را به عهده دارد. خواهر کاملاً برعکس برادر است و به شدت احساساتی و خونگرم است. او شدیداً‌ به برادر خود نیاز دارد. اما برادرش از نیاز داشتن می ترسد. با عصبانیت با خواهرش برخورد می کند و به او می گوید از آنجا برود. اما خواهر هیچ جای دیگری ندارد. برای برادر مهم نیست. آنها از دوران کودکی خود صدمه دیده اند. در فیلم Shame هم ساخت و هم بازی ها بی نظیرند. من که فکر نمیکنم تحمل داشته باشم یک بار دیگر فیلم را ببینم.



3.  The Tree of Life - درخت زندگی

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/ghgfncncb.jpgدرخت زندگی فیلمی جاه طلبانه و در عین حال متواضعانه است که سعی دارد تمامی عالم هستی را در بر بگیرد و از ورای منشور زندگی چند انسان عادی به مشاهده ی آن بنشیند. فیلم ترنس مالیک با انفجار بزرگ/ Big Bang که عالم ما را به وجود آورد آغاز می شود، و پس از آنکه شخصیت ها قلمرو زمان را ترک می کنند، پایان می یابد. در میان این دو واقعه، فیلم به کاوش و نمایش لحظه ای از زندگی می پردازد که از هر سو در احاطه ی ابدیت بی پایان قرار گرفته است.

صحنه های فیلم دوران کودکی را در شهری در قسمت میانی آمریکا به تصویر می کشند، جایی که زندگی از خلال پنجره های گشوده جریان پیدا می کند. پدری به شدت سخت گیر و مقرراتی، مادری مهربان و بخشنده، و روزهای طولانی تابستان که به بازی و بطالت می گذرند و سؤال های مهمی که درباره ی معنا و مفهوم اتفاقات به ذهن خطور می کنند اما به زبان آورده نمی شوند. سه پسر بچه در دهه ی 1950 میلادی در سرزمین های میانی آمریکا، که پوستشان زیر نور آفتاب تیره شده، دست و پایشان طی بازی کردن خراش برداشته و آگاه شدن اتفاقی از برخی رمز و رازهای بزرگسالان آرامششان را آشفته کرده است و نیاز مبرمی وجودشان را در برگرفته که زودتر بزرگ بشوند و هویت خود را کشف کنند.

به گفتگوی زیرکانه ای که بین یکی از پسرها، جک (Hunter McCracken) و پدرش (Brad Pitt) رد و بدل می شود توجه کنید؛ آقای براین می گوید: "گاهی اوقات زیادی بهت سخت گرفتم"، و جک در جواب می گوید: "اینجا خانه ی شماست. هر کاری که بخواهید می توانید انجام دهید". جک از پدرش در مقابل خودش دفاع می کند. آدمی اینطور بزرگ می شود. و همه ی این ها در لحظه ی کوتاهی از عمر اتفاق می افتد، لحظه ای که در قلمرو غیرقابل تصور زمان و مکان محصور شده است.



4. Hugo - هوگو

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/xbdgbhgdh5.jpgاین فیلم خانوادگی دوست داشتنی با فرمت 3D، در اصل پوششی است بر تن نامه ی عاشقانه ای که مارتین اسکورسیزی برای عالم سینما نوشته است. قهرمان فیلم هوگو (Asa Butterfield) عمویی داشته که متصدی نگهداری از ساعت های ایستگاه قطاری در پاریس بوده است. رؤیای پدرش این است که یک آدم آهنی را که در موزه پیدا کرده، تکمیل کند. ولی قبل از اتمام کار، می میرد و آدم آهنی ناقص می ماند. پسرک (هوگو) ترجیح می دهد به جای آنکه بگذارد مثل یک بچه یتیم با او رفتار کنند و او را به یتیم خانه ببرند، در دالان ها و راهرو ها و نردبان های مارپیچ و حتی خود چرخ دنده های ساعت ها قایم شود و خودش را با کلوچه هایی که از مغازه های داخل ایستگاه قاپ می زند سیر می کند و یواش یواش دزدکی راهی سالن های سینما نیز می شود.

زندگی هوگو در ایستگاه قطار، توسط پیرمرد اسباب بازی فروش ترش رویی با نام ملیس، دستخوش تغییر و تحول می شود. بله، پیرمرد ترشرویی که بن کینگزلی Ben Kingsley نقشش را بازی کرده، کسی نیست جز همان فیلمساز فرانسوی بزرگ و فراموش نشدنی، که ابداع کننده اصلی آدم آهنی نیز بود.  البته هوگو از این موضوع خبر ندارد. ملیس واقعی، شعبده بازی بود که اولین فیلم هایش را برای کلک زدن به تماشاچی هایش ساخته بود.

رابطه ی پر فراز و نشیب هوگو و پیرمرد، کم کم به داستان اختراع سینما و حفظ میراث سینمایی تبدیل می شود و این تغییر به شیوه ای پرداخته شده که مخاطب کاملاً متوجه آن نشود. واقعاً کسی جز اسکورسیزی می توانست اینطور فوق العاده و محسور کننده به این موضوع بپردازد؟ با اینکه به نظر من تکنیک 3D معمولاً مزاحمتی غیرضروری به شمار می رود، اما شیوه ی استفاده ی اسکورسیزی از آن در این فیلم کاملاً موفقیت آمیز است. در این فیلم به جای آنکه تکنیک 3D توجه مخاطب را به خود جلب کند، کمک می کند تا فیلم و داستان آن بیشتر در مرکز توجه قرار بگیرند.



5. Take Shelter  - پناه بگیر

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/zfvxbbnbbb.jpgکورتیس لافورش (Michael Shannon) شوهری قابل اعتماد و پدری مهربان است که شغل خوبی در یک شرکت ساختمان سازی دارد. اما نگاه هراسان و رفتارش بسیاری اوقات موجب پریشانی اطرافیان می شوند. کورتیس تمام امکاناتی را که برای شاد زندگی کردن می خواهد، در اختیار دارد. اما همیشه نوعی ترس در وجودش هست که مبادا روزی آن ها را از دست دهد. شب ها دچار کابوس هایی می شود که تصاویر آنها به طور غیرمعمولی واضح و قابل درک هستند: مثلاً سگ خانواده به او حمله می کند، یا خانه ی آنها توسط طوفان تخریب می شود. آنها در حومه ی شهر زندگی می کنند، در منطقه ای که هر از گاهی طوفانی عظیم سر می رسد و همه چیز را از بین می برد.

کارگردان فیلم Jeff Nichols از ابتدای فیلم حس تعلیق و خطر را به تماشاگر القا می کند. با اینکه کورتیس مدام در رنج و عذاب روحی گرفتار است اما جانب عقل را نگه می دارد. او که از سابقه ی بیماری های عصبی در خانواده اش سخت هراسان است، به دیدن مادر اسکیزوفرنیک خود (Kathy Baker) می رود تا از مادرش بپرسد آیا او هم هرگز دچار کابوس های ترسناک شده است یا خیر. می خواهد از تسهیلات پزشکی دولتی منطقه کمک بگیرد اما آنها به اندازه ی کافی کارآمد نیستند.

او به گونه ای رفتار می کند که گویی بایستی هشدارهایش جدی گرفته شوند. از بانک وام می گیرد و تجهیزاتی از محل کارش می برد تا پناهگاهی را که در حیاط خانه اش وجود دارد، گسترش دهد. همسرش (Jessica Chastain) از رفتار او وحشت کرده و بیمه ی عمر و موقعیت شغلی اش هم در معرض خطر قرار گرفته اند. حرف هایی بین اهالی می پیچد. و آن موقع است که طوفان سر می رسد و صحنه ای را به وجود می آورد که مرد و همسرش مجبورند با ترس خود از شرایط جوی - و از یکدیگر - مواجه بشوند.



6. Kinyarwanda

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/ddfxbbvvvvv.jpgوقتی فیلم Hotel Rwanda ساخته ی سال 2004 را دیدم متأثر شدم، اما راستش آن فیلم به این شدت تکان دهنده نبود. بعد از دیدن Kinyarwanda، احساس من نسبت به قتل عامی که سال 1994 در روآندا اتفاق افتاد، تغییر کرده است. در Kinyarwanda  این کشتار خط داستانی را مشخص نمی کند، بلکه فیلم با نمایش مجموعه ای از لحظات پرتنش در زندگی شخصی انسان های مختلف به این واقعه می پردازد.

کارگردان جامائیکایی فیلم به نام Alrick Brown، در این فیلم مستقل که تأثیر حسی آن فوق العاده است، گروه مشخصی از شخصیت ها را به کار می بندد. زوج جوانی از دو قبیله ی مختلف که عاشق هم هستند، زنی که فرمانده ی یک واحد نظامی آموزش دیده در اوگانداست و امیدوار است موفق شود صلح را برقرار کند، یک کشیش کاتولیک، مفتی مذهبی روآندا، و از همه به یادماندنی تر، پسر کوچکی به نام اشماعیل. داستان های شخصی مربوط به هر کدام از آنها در جریان درگیری های همیشگی بین قبایل مختلف به یکدیگر پیوند می خورد و سازمان ملل متحد هم از دور ناظر این قتل عام است. شاید عنوان فیلم باعث شود بعضی ها از دیدن آن سر باز بزنند. Kinyarwanda نام زبانی است که اعضای هر دو قبیله به آن صحبت می کنند، البته بیشتر گفتگوهای فیلم به زبان انگلیسی است. قصد دارم امسال از فیلم Kinyarwanda دعوت کنم تا در جشنواره ی فیلمی که هر ساله برگزار می کنم (Ebertfest 2012)، حضور پیدا کند.



7. Drive

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/gdfzgdfgffzgngmhj.jpgشخصیت اصلی فیلم، راننده (Ryan Gosling )، در ازای پول رانندگی می کند. او هیچ نام یا مشغله ی دیگری ندارد. در اولین صحنه ای که او را می بینیم، وظیفه ی راندن یک اتومبیل در حال فرار را به عهده دارد که باید از چنگال پلیس فرار کند، البته نه با سریع راندن، بلکه با بهره جویی از پیچ و خم های خیابان های شهر و فریب دادن تعقیب کنندگان. روزها هم راننده ی بدل فیلم های اکشن است. این دو کار از نظر او هیچ تفاوتی با هم ندارند،‌ او رانندگی خودش را می کند. خانواده ای ندارد، گذشته ای ندارد و انگار در کل چیز زیادی حس نمی کند. هر بلایی که قبلاً‌ به سرش آمده باشد، باعث شده شخصیت خود را کاملاً از نظر پنهان کند. او به قهرمانی پایبند فلسفه ی اصالت وجود (existential) شبیه است که شخصیتش تنها توسط اعمال و کردارش تعریف می شود.

کارگردان فیلم Nicolas Winding Refn، شخصیت هایی را در داستان خود می گنجاند که بر خلاف راننده به صحنه های فیلم زندگی می بخشند. Ron Perlman نقش مسئول پیتزا فروشی یک مرکز خرید را ایفا می کند.

Albert Brooks نقش یک تهیه کننده ی فیلم های درجه 2 - همان فیلم هایی که راننده در آنها بدلکاری می کند - را بر عهده دارد و در کارهای خلاف قانون هم دست دارد. این شخصیت ها بی رحم و ظالم هستند. موقع تماشای تبلیغات تجاری فیلم Drive به نظر می رسد یکی از آن فیلم های هیجان انگیز باشد، و خب همینطور است، اما با غالب این فیلم ها فرق دارد و به نوعی فیلم های این چنینی را زیر سؤال می برد و ملامت می کند.

 


8. Midnight in Paris - نیمه شب در پاریس

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/vzcxhdghdgh.jpgفیلم Woody Allen سرشار از رؤیا و خیالبافی های محسور کننده برای شیفتگان ادبیات آمریکاست. این کمدی جذاب با نشان دادن زن و شوهری که برای گذراندن تعطیلات به پاریس آمده اند، آغاز می شود. به نظر می رسد جیل (Owen Wilson) و اینز (Rachel McAdams) عاشق همدیگر باشند، اما آنچه جیل را واقعاً عاشق خود کرده، شهر پاریس در فصل بهار است. "گیل" (کاراکتر مرد داستان) یک فیلمنامه نویس سطح پایین از هالیوود است که همیشه در اعماق قلبش آرزو داشته تا با نوشتن رمانی بزرگ، روزی بتواند به جایگاه خدا گونه ی نویسندگان بزرگی برسد که روحش را به تسخیر خود در آورده اند. نویسندگانی مانند ارنست همینگوی، اسکات فیتزجرالد و سایر اسطوره هایی که در دهه 1920 در پاریس زندگی می کردند.

هربار که نیمه شب سر می رسد، جیل به صورتی اسرار آمیز (وودی آلن آگاهانه و تعمداً ترجیح می دهد برای این سؤال که  این جادو و رؤیا چگونه به وجود آمده است توضیحی ارائه ندهد) به گذشته سفر می کند و خود را در تالار گرترود اشتاین باز می یابد. او در این سالن با اسکات فیتزجرالد و همسرش زلدا، ارنست همینگوی، پابلو پیکاسو، سالوادرو دالی، کول پورتر، لوئیس بونوئل و همچنین "تام الیوت" ملاقات می کند. جیل حتی ایده ی ساخت فیلم فرشته ی مرگ The Exterminating Angel را به بونوئل میدهد. Kathy Bates به خوبی از ایفای نقش دوشیزه اشتاین بر می آید و Marion Cotillard هم در نقش آدریانا بازی می کند که تا پیش از این معشوقه ی براک (یک نقاش فرانسوی) و همچنین مودیلیانی (یک نقاش ایتالیایی) بوده و خب شاید - خدای من، این دیگر چه اعجوبه ای است - عاشق "جیل" هم بشود.



9. Le Havre - هاوره

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/xbxvc-.jpgفیلم های آکی کوریسماکی - که یک کارگردان فنلاندی است - معمولاً کمدی هایی هستند پیچیده و با ریتم کند که به انسانهایی می پردازند که در برخورد با مشکلات و دشواری ها زیاد سخت نمی گیرند. این فیلم ها و شخصیت هایشان همیشه برای من از جذابیت و افسون کنندگی آرامش بخشی برخوردار بوده اند. Le Havre پر نور ترین و گرم ترین فیلمی است که تا به حال از او دیده ام. داستان فیلم در یکی از شهرهای بندرگاهی فرانسه اتفاق می افتد. فیلم دو شخصیت اصلی دارد: نوجوانی به نام ایدریسا (Blondin Miguel)، یک مهاجر غیر قانونی اهل گابون که باوقار، دوست داشتنی و خجالتی است. و قهرمان فیلم مارسل مارکس (Andre Wilms)، که موقع ماهیگیری نزدیک اسکله، ‌پسرک را می بیند که تا کمر در آب پنهان شده است. مارسل برای او مقداری خوردنی به جای می گذارد و روز بعد می بیند که آنها سرجایشان نیستند. بدین ترتیب، بی آنکه از قبل تصمیمی گرفته باشد، مسئولیت محافظت از پسرک و جلوگیری از دستگیر شدن او را به عهده می گیرد.

کلیه ی اهالی در پنهان کردن پسرک از چشم بازرس بندر نقشی به عهده می گیرند. این روند خود زمینه ای است برای ایجاد صحنه های خنده دار اما ملایم که هر از گاهی هم عنصر طنز در آنها پر رنگ تر می شود. مانند لحظات حضور یک خواننده ی محلی موسیقی سبک راک به اسم باب کوچولو (Roberto Piazza)، که سبک بازی او با هر چه تا به امروز دیده اید فرق دارد. در جایی از فیلم هم بچگی های مارسل در دعوایی بین بزرگسالی او و همسرش حاضر می شود، که با وجود باور پذیر نبودن ، تماشای آن لذت بخش است.



10. The Artist - هنرمند

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/20/1/sdvxc.jpgساخت یک فیلم صامت و سیاه سفید آن هم درسال 2011 شهامت بسیاری می خواهد و به راستی کهMichel Hazanavicius با همین ترکیب فیلم بی نظیری ساخته است! Jean Dujardin برای بازی در این فیلم در جشنواره کن برنده ی جایزه ی بهترین بازیگر نقش اول مرد شد. اون نقش یک بازیگر مشهور فیلم های صامت را بازی می کند که با ظهور فیلم های ناطق کم کم از دنیای سینما طرد شده است. اما رقاصه ی جوانی (Bérénice Bejo) که در دوران اوج محبوبیت این بازیگر مورد حمایت او قرار گرفته، موقعیت شغلی وی را از خطر نجات می دهد. این فیلم فوق العاده هم کمدی است،‌ هم تأثیر گذار و هم ملودرامی عاشقانه. افراد زیادی با دیدن این فیلم برای اولین بار به دنیای فیلم های صامت معرفی می شوند و احتمالاً در مورد اینکه واقعاً از فیلم های سیاه و سفید بدشان می آید، تجدید نظر خواهند کرد. این فیلم مخاطب را از سالن سینما راضی و خشنود بیرون می فرستد و تماشاگران زیادی هستند که قطعاً از این موضوع تعجب خواهند کرد. همچنین به نظر می رسد این فیلم در رأس فهرست نامزدهای دریافت جایزه ی بهترین فیلم، قرار بگیرد و حتی امکان دارد اولین فیلم صامتی باشد که بعد از فیلم Wings ساخته ی سال 1927، جایزه ی اسکار را کسب می کند.

 


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Antoine Fuqua

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/poster/olympus-has-fallen-poster.jpg

نویسنده : Creighton Rothenberger, Katrin Benedikt

 

 

 

 

بازیگران: Gerard Butler, Aaron Eckhart, Morgan Freeman

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/poster/olympus-has-fallen-poster.jpg

 

عجیب است که به این نتیجه برسیم که بهترین فیلم «جان سخت/Die Hard» که قرار بود در سال 2013 اکران شود نسخه ی رسمی مربوط به این مجموعه یعنی فیلم «یک روز خوب برای سخت مردن/A Good Day to Die Hard» نیست، بلکه فیلمی است تقلیدی و مربوط به مسائل کاخ سفید با نام «المپیوس سقوط کرده است/Olympus Has Fallen». و با وجود اینکه جرارد باتلر/Gerard Butler نمی تواند در حد و اندازه ی بروس ویلیس باشد، شخصیت مایک بنینگ با بازی او در مقایسه با شخصیتی که ویلیس این روزها به تصویر می کشد، رونوشتی بهتر و باورپذیر تر از جان مک کلین به نمایش می گذارد. علاوه بر این در ترسیم این شخصیت از مجموعه تلویزیونی 24 نیز عناصری وام گرفته شده است، گرچه بنینگی که باتلر ارائه می دهد و از قید و بند رتبه بندی های تلویزیونی آزاد است، خیلی بیشتر از جک باوئر با بازی کیفر سوترلند میل به خشونت و خونریزی دارد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/plympus/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.50.04%20AM.jpegبا وجود اکران شدن در ماه مارس، « المپیوس سقوط کرده است » از تمامی مشخصه های اصلی یک فیلم پر سر و صدا که در فصل تابستان اکران می شود، برخوردار است: نابودی در مقیاسی حماسی، چندین و چند مورد صحنه های نبرد و تیر اندازی، و یک قهرمان خشن و تأثیرگذار که با وجود خرد و خمیر و مجروح شدن، به هیچ وقت تسلیم نمی شود. با وجودی که میزان باورپذیر بودن فیلم در دنیای واقعی اندک است، اما فیلم در چهارچوب قواعدی که تعریف می کند به خوبی عمل می کند. فاصله ی فیلم با مرز میان باورپذیری و عدم آن، به حدی نیست که گذر از این خط برای آن امر زیاد مشکلی باشد. فاجعه ی یازده سپتامبر باعث شد این خط مرزی تا حد زیادی به سوی چنین فیلم هایی پیش برود.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/plympus/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.50.17%20AM.jpegاین روزها، اهالی کره شمالی تبدیل به آدم بدهای مناسب فیلم های سینمایی شده اند (با تأخیر بسیار جایگاهی را به خود اختصاص داده اند که اهالی شوروی سابق در طول دوران جنگ سرد، آن را اشغال کرده بودند). توضیح اصولی پشت این تصمیم کاملاً قوی و محکم است: فیلم های هالیوودی در کره ی شمالی اکران نمی شوند پس هیچ اثر منفی در گیشه اتفاق نمی افتد و منتقدان زیادی هم نیستند که طرفدار کره ی شمالی باشند و به نفع آنان خطابه سر بدهند. « المپیوس سقوط کرده است » به جای آنکه مهاجمین را کماندوهایی مرتبط با دستگاه حکومت کیم جونگ اون معرفی کند از آنها به عنوان "تروریست های کره ای" یاد می کند و سعی دارد به این شکل ریسک نهفته در اعلام مواضع خود را کاهش دهد که البته ترفند چندان هوشمندانه و با ظرافتی نیست. به هر حال، هدف مهاجمین این است که مجدداً کره ی جنوبی را به اتحاد خود درآورند و این کار قرار است به وسیله ی ارتش کره ی شمالی انجام شود و این بار ایالات متحده ای نباشد که بتواند مانع آنها شود. (اشاره به جنگ بین دو کره و مداخلات نظامی ارتش آمریکا)

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/plympus/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.49.52%20AM.jpegجرارد باتلر، که مدتی ست در یک سری فیلم کمدی عاشقانه ی بی روح و تعدادی فیلم به زحمت قابل تماشای دیگر ایفای نقش کرده است، با بازی در نقش مایک بنینگ جان تازه ای در زندگی حرفه ای خود می دمد. بینینگ، تنها مأمور مخفی سازمان اطلاعات است که پس از اینکه یک حمله ی رعد آسا منجر به گروگان گیری رئیس جمهور (آرون اکهارت/ Aaron Eckhart) و معاون رئیس جمهور می شود، در کاخ سفید جان سالم به در برده و مشغول به فعالیت است. سکانس آکنده از جلوه های ویژه که در آن کاخ سفید سقوط می کند علاوه بر این برخورد یک هواپیما با بنای یادبود واشنگتن و مقدار زیادی کشتار زمینی از طریق به رگبار گرفته شدن ناظرین توسط گلوله های دشمن را نیز شامل می شود. این صحنه ها به خوبی تولید شده اند اما این قبیل چیزها این روزها دیگر به اندازه ای که پیش از فاجعه ی یازدهم سپتامبر جذابیت داشتند، جالب نیستند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/plympus/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.49.21%20AM.jpegخط داستانی فیلم ساده است: بر عهده ی بنینگ است که کمک کند پسر نوجوان رئیس جمهور از کاخ سفید فرار کند و بعد، هنگامی که این امر انجام گرفت، او باید باز گردد و سعی کند فرمانده کل نیروهای مسلح را از آنجا خارج کند. فیلمنامه از نوع فیلمنامه های فیلم های «جان سخت» است و موقعیت های اکشن فیلم در یک منطقه ی بسته و مشخص محدود شده اند، آدم بدهای داستان در حال پیاده سازی نقشه ای هستند که از آنچه در ابتدا به نظر می رسید پیچیده تر است و این میان پای یک خائن نیز در میان است. شخصیت کنگ (ریک یون/ Rick Yune) به پای هنس گروبر (شخصیت منفی در فیلم های «جان سخت») نمی رسد، اما کدام شخصیت دیگر موفق به رسیدن به این موقعیت شده است؟ « المپیوس سقوط کرده است » همین طور که به سمت پایان داستان می رود، مقداری از جنب و جوش خود را از دست می دهد. نقطه ی اوج پانزده دقیقه ای به نظر مقداری شتاب زده می نماید و شمارش معکوس قرمز رنگ روی تابلوی ال ای دی غیرضروری و سطح پایین است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/plympus/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.49.11%20AM.jpegشاید قابل توجه ترین جنبه ی « المپیوس سقوط کرده است » میزان خشونت آن باشد. بنینگ در برخورد با مبارزین دشمن آنقدر خشن عمل می کند که به نوعی تازه و دیده نشده است. از دزدکی این طرف آن طرف رفتن خبری نیست. به کسی فرصت دوباره نمی دهد. با دیگران همانطور رفتار کن که اگر تو اول گیرشان ننداخته بودی، با تو رفتار می کردند. صحنه ای که در آن بنینگ از بریدن گلو و شکل های دیگر شکنجه استفاده می کند، این نکته را روشن می کند که او هر کاری لازم باشد انجام می دهد. کارگردان فیلم آنتوان فوکوآ/ Antoine Fuqua پیش از این وقتی فیلم اش «شاه آرتور» که درجه ی R و حتی بالاتر از آن گرفته بود، متحمل برش ها و حذف های زیادی شد تا به درجه ی PG-13 برسد، با دخالت های مسئولین استودیوی مربوطه درگیر شده بود. در این نکته که «المپیوس سقوط کرده است » به قلمرو فیلم های درجه ی R تعلق دارد، به هیچ وجه جای سؤال ندارد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/plympus/Screen%20Shot%202013-03-25%20at%2010.50.31%20AM.jpegبرخلاف جان مک کیل، که یک آدم عادی بود که در شرایطی غیرعادی گیر افتاده بود، بنینگ سابقاً جزو نیروهای ویژه بوده، بنابراین برای خصیصه ی با چشم بسته آدم کشتن که لازمه ی شخصیت اوست، کاملاً مناسب است. شیوه ای که باتلر برای ایفای این نقش به کار می بندد کمی سرسختانه است. تماشاگر ناخودآگاه به این نکته فکر می کند که اگر به شخصیت اصلی این اجازه داده می شد که کمی خوش رویی و طنز هوشمندانه ی بیشتری نشان دهد، فیلم جذابیت بیشتری داشت. بازیگران معتبری مانند آرون اکهارت، مورگان فریمن/Morgan Freeman، انجلا بست/ Angela Bassett و ملیسا لئو/ Melissa Leoدر نقش های فرعی بازی قابل قبولی به نمایش می گذارند. ریک یون در نقش آدم بد داستان کمی ضعیف عمل می کند. او به اندازه ی کافی تحکم کننده یا رعب آور نیست. و نقش رادا میچل/ Radha Mitchellدر قالب همسر بنینگ باید در اتاق تدوین همراه با سایر قسمت های اضافی روی زمین ریخته می شد. او هیچ نقشی ندارد جز اینکه چند دقیقه به طول فیلم اضافه کند. من تمام مدت منتظر بودم که شخصیت او حضور خود را موجه کند اما چنین اتفاقی نمی افتد.

 

«المپیوس سقوط کرده است» اکشنی است به شدت خشن که به خطر افتادن چیزهای مهمی را نشان می دهد و نماهایی از منظره ی تحولاتی عظیم را در خود جای داده تا ارزش فیلم را بالا ببرد. فیلم آنچه را وعده می دهد، ارائه می کند و با انجام این کار، موجب شرمندگی فیلم های ضعیف تری می شود که شهامت لازم برای بیان نقطه نظر خود را ندارند. مانند فیلم «دِرِد/ Dredd» این فیلم هم از خشونت استفاده می کند تا به ترکیب آدرنالین و تستسترون را که ایجاد می کند، هیجان بیشتری بیفزاید.

منبع:نقد فارسی



برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Jon M. Chu

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/gi/gijoe-international-watermark-jpg_163728.jpg

نویسنده : Rhett Reese, Paul Wernick

 

 

 

 

بازیگران: Dwayne Johnson, D.J. Cotrona, Channing Tatum

 

«جی.آی.جو: تلافی» که نسبت به فیلم پیشین «جی آی جو: خیزش کبرا» محصول 2009 که به طوری بشاش و سرگرم کننده احمقانه می نمود، نوع جدی تری از بلاهت را به نمایش می گذارد و می شد «جی.آی.جو: تهوع» نامیده شود. فیلم با همان خاصیت همه چیز را جویدن و به بیرون پرت کردن، به تبلیغ اسلحه های بزرگ، جلوه های ویژه و گروه دیگر اسباب بازی های شرکت هاسبرو می پردازد. بلاک باستر محصول شرکت پارامونت که در اواخر ماه مارچ اکران شد به جز مقداری صحنه های اکشن جذاب که حاصل زحمات کارگردان آن جون ام.چو/ Jon M. Chu است، عمدتاً فاقد ماهیت خاص خود بوده و ممکن است در برابری با فروش جهانی «جی آی جو: خیزش کبرا» که به 302 میلیون دلار رسید، با مشکل مواجه شود. (این فیلم قرار بود در سال 2012 بر روی پرده برود اما تهیه کنندگان اکران آن را به تعویق انداختند. ظاهراً دلیل این امر داشتن فرصت لازم برای تبدیل به نسخه ی سه بعدی بوده است). با اینحال از آنجایی که فیلم از لحاظ تجاری بودن و داشتن فرصت های فروش محصول مشابه چیزی کم ندارد، احتمالاً باز هم میان گروه مخاطب هدف که افراد مذکر هستند، توجه زیادی جلب خواهد کرد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/gi/Screen%20Shot%202013-04-08%20at%201.26.45%20PM.jpeg«تلافی» که در مقایسه با «خیزش کبرا» به کارگردانی استفن سومرز/ Stephen Sommers به طرز قابل تحسینی خشن تر و با شهامت تر است، به هر ترفند آشفته و سطح پایین ممکن متصل می شود تا میان دو فیلم ارتباط موضوعی برقرار کند و طبیعتاً تقریباً تمام آنها توهینی به سلیقه های خوب به شمار می روند. علاوه بر چیز های دیگر، این فیلم به نوعی کمدی تصادفی درباره ی جنگ هسته ای تبدیل شده و این نکته از همین مشخص است که در موقعیتی که امید خلع سلاح جمعی جای خود را به خطر کشتار جمعی داده است، طرح داستان ابلهانه ی فیلم توجه خود را به گردهمایی جهانی سران کشورهای مختلف معطوف کرده است. در جای دیگر فیلمنامه (اثر رت ریس/ Rhett Reese و پاول ورنیک/ Paul Wernick) اعضای قابل اعتماد گروه جو را نشان می دهد که به یک منطقه متعلق به کره شمالی حمله می کنند و کمی بعد راهی اسلام آباد می شوند و آنجا با توطئه ای روبرو می شوند که مسئولیت به قتل رسیدن رئیس جمهور پاکستان را متوجه آنها می کند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/gi/082741-adrianne-palicki.jpgتمامی این ویرانگری جغرافیایی-سیاسی توسط فرمانده ی کل نیروهای مسلح ایالات متحده (جاناتن پریس/ Jonathan Pryce) رهبری می شود. بهتر است بگوئیم توسط شبح پست و شریری که هویت او را جعل کرده و در این راه از تکنولوژی فوق العاده سطح بالای "نانومایت" کمک گرفته است (زیرا استفاده از ماده ی لاتکس بیش از حد شبیه به فیلم های «مأموریت غیرممکن» می شود). بدل رئیس جمهور یکی از اعضای رده بالای گروه کبرا ست، کبرا شبکه ای مخفی از افرادی ست که جنون انجام هر کاری را دارند و مصمم هستند یک بار برای همیشه اعضای گروه جی.آی جو را از بین ببرند و در اقدامات اولیه ی خود به شکل خطرناکی به هدف خود نزدیک می شوند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/gi/Screen%20Shot%202013-04-08%20at%201.26.31%20PM.jpegسازندگان فیلم که احتمالاً آگاه بوده اند امکان ندارد هیچ یک از تماشاگران به وجود حالتی از ارتباط و ادامه سازی با «خیزش کبرا» اهمیت بدهند، تصمیم گرفته اند این بار تنها تعداد انگشت شماری از بازیگران اصلی قسمت قبل را به کار بگیرند. در شرایطی که با توجه به محبوبیت اخیر چنینگ تاتم نوعی اشتباه محاسباتی به شمار می رود، شخصیت دوک با بازی او تنها 10 دقیقه در فیلم حضور دارد تا مسئولیت خود را به یک گروه جی. آی. جو تازه نفس به رهبری سربازی با ابهت به نام رودبلاک (دواین جانسون/ Dwayne Johnson) بسپارد. این گروه توسط فلینت (دی.جی کوترونا/ D.J. Cotrona) و لیدی جی (آدریان پالیکی/ Adrianne Palicki) کامل می شود که میزان جذبه و گیرایی هر دوی آنها حتی به گرد پای سلاح های ارتشی که فرمانده جو کولتون (بروس ویلیس/ Bruce Willis که به وسیله ی تلفن ترتیب نقل و انتقال آنها را می دهد) برای آنها فراهم می کند، نمی رسد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/gi/Screen%20Shot%202013-04-08%20at%201.27.12%20PM.jpegنکته ی دیگری که کمی بر جذابیت فیلم می افزاید، دسته ی نینجای گروه جی.آی جو است. در این زمینه پررنگ ترین نقش بر عهده ی اسنیک آیز (ری پارک/ Ray Park) است که که نقاب مبهم وی با نگاه نافذ و خیره ی دشمن سپید پوش قدیمی اش، شمشیرزنی به نام استورم شدو (بازیگر کره ای بیونگ هان لی/ Byung-hun Lee) در تضاد معناداری قرار دارد. این دو شخصیت قدیمی در کنار شخصیت جدیدی به نام جینکس (الودی یونگ/ Elodie Yung) به صورت برجسته ای به زیباترین لحظات فیلم قدم می گذارند، یک صحنه ی نبرد در هیمالیا که در آن از تمهیداتی همچون آکروبات بازی و نمایش اشکال به صورت سه بعدی بهره جسته می شود تا تأثیر سرگیجه آور بیشتری داشته باشد. وقتی جون ام.چو کارگردان فیلم است جذابیت بصری بالای این سکانس باعث تعجب نمی شود. او در دو قسمتی که از مجموعه فیلم های «Step Up» کارگردانی کرد، در صحنه آرایی و هنر اجرا استعداد بسیار بالایی از خود نشان داد. اما مانند همان فیلم ها، به نظر می رسد بالا بردن کیفیت داستان یا یکدست کردن یک فیلمنامه ی ناپیوسته و آشفته، کاری ورای توانایی های اوست.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/posters/gi/Screen%20Shot%202013-04-08%20at%201.26.54%20PM.jpegیکی از نامطبوع ترین خصیصه های این مجموعه فیلم لذت عجیب و ناپسندی است که از تخریب کلی شهر های خارجی می برد. این نکته با تصویر وطن پرستانه ای که از قدرت نظامی آمریکا ترسیم شده، همراه می شود. تماشاگرانی که با دیدن منظره ی پاریس زیر حمله ی سلاح های بیوشیمیایی در فیلم اول «خیزش کبرا» هیجان زده شدند، از تماشای بلای وحشت انگیزتری که در فیلم حاضر بر سر شهر لندن می آید، لذت خواهند برد، هرچند که وقایع این سکانس خیلی سریع و شاید ناامید کننده اتفاق می افتد، و فرصتی برای تعلل روی چیزی که به اندازه ی منظره ی فرو ریختن برج ایفل جذاب و چشم گیر باشد وجود ندارد.

 

فیلم «جی.آی.جو: تلافی» با در نظر گرفتن احمقانه و تقلیدی بودن آن، به اندازه ی تولیدات پوچ و توخالی شرکتی در پایین ترین سطح کیفیت قرار ندارد. قطعاً این فیلم به هیچ وجه به اندازه ی مجموعه فیلم های «تبدیل شوندگان/ Transformers» که اقتباس سینمایی دیگری از دنیای اسباب بازی های هاسبرو هستند، آزار دهنده نیست. گفتگوهای فیلم در مقایسه با فیلم قبلی به شدت بهتر شده است و فیلمبرداری و تدوین در حالیکه به سختی بتوان آنها را نمونه هایی از حفظ انسجام دانست، تنها آنقدری پیش می روند تا از افراط در نمایش حرکات نامنظم جلوگیری کنند. طراحی صحنه ی فیلم که کار اندرو منزیس/ Andrew Menzies بوده و صحنه هایی را شامل می شود که هر چیزی از یک آسمان خراش در شهر توکیو تا یک صومعه در نپال را در برمی گیرند، با توجه به اینکه عمده بخش های فیلم در نیو اورلئان تولید شده، مبتکرانه و حرفه ای صورت گرفته است.

 

به استثنای نقش آفرینی اغلب میخکوب کننده ی بیونگ هان لی و دواین جانسون همیشه قابل اطمینان، سایر بازی ها تنها قابل تحمل و در حد کفایت هستند.

 


منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Brian Helgeland

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/42/42_film_poster.jpg

نویسنده :

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/42/42_film_poster.jpg

Brian Helgeland

 

 

 

 

بازیگران: Chadwick Boseman, Harrison Ford, Nicole Beharie

خلاصه داستان :

داستان جکی رابینسون، اولین بازیکن سیاه پوست بیس بال که توانست مرز های نژاد پرستانه حاکم بر لیگ بیس بال را در هم شکند و خود را به عنوان اولین بازیکن سیاه پوست لیگ بی

فیلم «42» براساس این داستان واقعی (تا حد زیادی) است که چطور جکی رابینسون (چدویک بوسمن/ Chadwick Boseman) مرز بندی نژادپرستانه ی لیگ برتر بیس بال در سال 1947 را در هم شکست و توانست اولین بازیکن سیاهپوستی بشود که بعد از سال 1884 در مسابقات لیگ برتر بیسبال حاضر شد. سرگذشت رابینسون الهام بخش و امیدوار کننده است و موقعیت هایی وجود دارند که خط داستانی قراردادی نویسنده و کارگردان اثر برایان هلگلند/ Brian Helgeland احساسات شدیدی را در مخاطب بیدار می کنند. متأسفانه ساختار معمول فیلم های زندگینامه ای که در «42» به کار رفته است، مانع آن می شود که فیلم به اثری فوق العاده تبدیل شود. فیلم در هیچ زمینه ای خطر نمی کند و دست به اقدامی جسورانه نمی زند. فیلم بازگو کننده ی وقایع زندگی رابینسون طی سالهای 1945 تا 1947 است که به شیوه ای سرراست و منظم بیان می شوند اما از نظر تأثیر تفاوت چندانی با یک فیلم مستند ندارد. فیلم به جای آنکه بیانی صریح و با ویژگی های سینمایی باشد که به برخورد طغیان گرایانه ی رابینسون با فرهنگ عمیقاً تنیده شده با نژادپرستی بیسبال می پردازد، تنها روند تکراری وقایع را به نمایش می گذارد. فیلم ارزش دیدن را دارد زیرا به شایستگی پرداخته شده و خود داستان فی نفسه از اهمیت بالایی برخوردار است، اما من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم تا از اینکه نتیجه ی نهایی اثری خلاقانه و ابتکاری تر نبود ناامید نشوم.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/42/2013_CINE_42_(700x394).jpg«42» سالی را نشان می دهد که رابینسون در لیگ سطح پایین تر می گذارند و بعد از آن اولین کمپین اعتراضی او با تیم بروکلین داجرز. فیلم کار خاص و چندان درجه یکی در نمایش خصوصیات شخصی رابینسون انجام نمی دهد، او به جای اینکه یک شخصیت کاملاً پرورش یافته باشد، بیشتر به صورت یک شمایل و الگو به نمایش گذاشته شده است. با اینحال فیلم به طرزی مؤثر مرز مقاومتی را که بر اساس انگیزه های نژادی شکل گرفته بود و پس از گشایش آن توسط رابینسون به عنوان یک بازیکن در ورزشی که ورزش سفیدپوستان تلقی می شد، حضور او را خوشامد گفت، به تصویر می کشد. هنگامی که سرپرست باشگاه داجرز، برنچ ریکی (هریسن فورد/ Harrison Ford) به رابینسون می گوید: "من بازیکنی می خواهم که جرأت این را داشته باشد که از مبارزه ی متقابل چشم بپوشد"، متوجه می شویم که او در سال 1947 بایستی با چه چیزی مبارزه می کرده است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/42/42D-06370r.jpgبزرگترین مشکل هلگلند این است که سعی می کند بیش از حد در فیلم بگنجاند. در اصل سه داستان مجزا وجود دارند که برای اختصاص زمان فیلم به خود، با یکدیگر رقابت می کنند: داستان شخصی رابینسون جدا از بیسبال که شامل رابطه ی عاشقانه ی او با همسرش ریچل (نیکول بهاری/ Nicole Beharie) و رابطه اش با فرزندانش می شود، مبارزات رابینسون با اشکال غالباً خشونت آمیز نژادپرستی داخل و خارج از زمین بازی، و روشی که رابینسون از آن طریق نه تنها بیسبال بلکه کلیت جامعه را تحت تأثیر قرار داد. ما تکه هایی از هر سه داستان را می بینیم که با یکدیگر ترکیب و مخلوط شده و نتیجه چیزی است که گاهی ناتمام به نظر می رسد. ممکن است این مورد مطرح بشود که هیچ راهی وجود ندارد که بتوان به طوری مؤثر روی طرح داستانی کلی فیلم متمرکز شد اما موضوعات آن را فشرده نکرد. اما همین بحث ممکن بود در مورد فیلم لینکلن ساخته ی اسپیلبرگ هم مطرح شود، اما ببینید نتیجه در مورد آن فیلم چگونه شد. اگر قصد هلگلند این بود که داستان جکی رابینسون را به شیوه ای شماره بندی شده و خط به خط بیان کند، به هدف خود دست یافته است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/42/Screen%20Shot%202013-04-14%20at%2010.22.24%20PM.jpegقابل توجه ترین صحنه های «42» در زمین بازی بیسبال رخ می دهد. این جایی ست که رابینسون ورزشکاریِ پر انرژی و پویایی را به نمایش می گذارد که او را به گزینه ی منتخب برنچ ریکی برای شکستن سد نژادی تبدیل می کند. در یک صحنه، او ضربه ی اول را می گیرد، ضربه ی دوم و سوم را قاپ می زند و سپس با یک ضربه به نقطه ی آغاز باز می گردد. این صحنه هنگامی که او تمام بیس ها را می دود و به بیس اصلی می رسد و امتیاز می گیرد، جالب تر و نمایشی تر می شود. مرکزیت «42» بر روی بازگو کردن نفرت ورزی های کلامی واقعی ای است که مدیر باشگاه «فیلیز» بن چپمن (آلن تودیک/ Alan Tudyk) نسبت به رابینسون انجام می دهد. با وجود اینکه چپمن تنها کسی نبود که رابینسون را با القاب توهین آمیز می خواند، سخنان شدید اللحن او تا به حال ماندگارترین و کینه توزانه ترین مورد از این دست بوده اند. یورش های چپمن، در حالیکه در وهله ی اول برای رابینسون تحقیر آمیز هستند، پیامدهای ناخواسته ای هم دارند. آنها نه تنها به پذیرفته شدن رابینسون در میان هم تیمی هایش سرعت می بخشند، بلکه کمک می کنند تا نظر طرفداران میانه روی بیسبال کاملاً به نفع رابینسون تغییر کند. سخنان چپمن در ابعاد گسترده در روزنامه ها منعکس گردیده و موجب وحشت بسیاری از سفیدپوستان شده اند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/42/Screen%20Shot%202013-04-14%20at%2010.22.35%20PM.jpegچدویک بوسمن که یک بازیگر تلویزیونی است، رابینسون را به شکلی تأثیر گذار به تصویر می کشد. عمق چندانی در نقش آفرینی او وجود ندارد اما هنگام حضور در زمین بازی، بیس ها و به عنوان بتر (زننده ی ضربه) باورپذیر است و آنقدر احساسات نشان می دهد تا به این شخصیت تاریخی جنبه ای انسانی ببخشد. شباهت ظاهری هریسن فورد به برنچ ریکی فوق العاده است اما نقش آفرینی او به سمتی تمایل دارد که انگار می خواهد از سرپرست باشگاه داجرز کاندیدایی برای کسب مقام تقدس ارائه دهد. در این مورد که آیا در تصمیم ریکی برای ایجاد ترکیب نژادی در بیسبال گوشه ای از ایده آل گرایی هم وجود داشت یا خیر، کمی تردید وجود دارد اما فیلم او را به عنوان انسانی نشان می دهد که نقص های شخصیتی اش بسیار اندک و چه بسا هیچ باشند. به غیر از این دو بازیگر، دیگران کار زیادی برای انجام ندارند. چپمنی که آلن تودیک ارائه می دهد به شکلی مناسب زننده و کریه است و دشمنی قابل و توانا را (حتی اگر تنها برای چند صحنه) به نمایش می گذارد. نیکول بهاری در جایگاه "زنی که در کنار همسرش می ماند"، جذاب است. و شخصیت پی وی ریس با بازی لوکاس بلک/ Lucas Black به غیر از رابینسون، تنها بازیکن تیم داجر است که به صورت بی نام و نشان از او یاد نشده است.

 

برای کسانی که با رابینسون، دوره ی او و یا مبارزات او آشنا نیستند، فیلم «42» یک معرفی نامه ی یکپارچه است که نشان می دهد این شخص برای بیسبال و مبارزات حقوق بشری چه ارزشی داشت. فیلم به عنوان یک ابزار آموزشی بهتر عمل می کند تا یک اثر نمایشی محض، هر چند که نواقص آن در مورد دوم تا حدی با ذات جذاب داستانی که تعریف می کند خنثی شده اند. برای طرفداران بیسبال، بازسازی فوق العاده ی استادیوم ها و مسابقات سالهای 1940 به عنوان یک مزیت افزوده وجود دارد. اعتبار تاریخی آنها و عدم وجود اشتباهات مهم در شیوه ای که این ورزش به نمایش گذاشته شده، این اثر را به یک فیلم ورزشی ارزشمند تبدیل می کند که به چیزی بیش از برد و باخت می پردازد.


منبع:نقد فارسی



برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Joseph Kosinski

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/oblivion/Oblivion-2013-Movie-Poster.jpg

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/oblivion/Oblivion-2013-Movie-Poster.jpg

 

 

 

 

بازیگران: Tom Cruise, Morgan Freeman, Olga Kurylenko

خلاصه داستان :

سال 2077 است. زمین به یک زباله دانی متروک و بایر تبدیل شده است. این امر نتیجه ی نبردی میان انسان ها و موجودات فضایی است که 60 سال قبل رخ داده است. بشریت جنگ را برده اما زمین را از دست داده است...

 

 

 

این روزها کمتر پیش می آید که با یک فیلم علمی تخیلی روبرو شویم که بر مبنای ایده و فکر ساخته شده باشد، بنابراین وقتی چنین فیلمی بر روی پرده برود، نشان دهنده ی یک تغییر خوشایند در روند فیلم های فانتزی و فضایی احساساتی ای است که این ژانر را تحت سلطه ی خود درآورده اند. با وجود اینکه «فراموشی/ Oblivion» به اندازه ی کافی با صحنه های اکشن پر شده تا مانع از خستگی و بی حوصلگی مخاطبان بی توجه شود، این فیلم هنوز هم از 90 درصد فیلم هایی که در هالیوود به عنوان علمی تخیلی شناخته می شوند، محتویات علمی تخیلی ناب و حقیقی تری دارد. محتوای علمی تخیلی فیلم آنقدرها هم سخت نیست که در رده ی آثار برگرفته از نوشته های ایزاک آسیموف قرار بگیرد، اما از بسیاری از فیلم هایی که در صدر جدول فروش قرار می گیرند، بسیار اصیل تر می نماید و همین نکته ممکن است در نهایت به ضرر فیلم باشد. با وجود چندین صحنه ی تیراندازی، زد و خورد، تعقیب و گریز و تصادف، «فراموشی» فیلمی نیست که مورد علاقه ی نوجوانان و جوانان کم سن و سال قرار بگیرد. خط داستانی فیلم بیش از حد فشرده و متراکم و ریتم آن بیش از حد نامنظم است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/oblivion/tom-cruise-oblivion-wallpapers-9.jpgکار ساده ای ست که آنقدر «فراموشی» را بکوبیم که دیگر چیزی از آن باقی نماند. ناهماهنگی ها و تناقضات و حفره های زیادی در فیلم وجود دارند. مشکل به نسبت میان محتوا و زمان نمایش برمی گردد. مواد اولیه ی داستان بسیار بیشتر از آن هستند که به زور در 126 دقیقه جای داده شوند. داستان فرعی فیلم به تنهایی می توانست چنین زمانی را به خود اختصاص دهد. در نتیجه چیزهایی هستند که از آنها چشم پوشی شده و توضیحاتی هم حذف شده اند. توجیه و استدلال منطقی آوردن برای بیشتر چیزهایی که توضیح داده نشده اند کار سختی نیست، اما همین که این استدلال آوردن ها امری لازم هستند، به خودی خود آزار دهنده است.

 

«فراموشی» درباره ی ذات هویت است، موضوعی رایج در کارهای علمی تخیلی سطح بالا. آیا یک فرد به واسطه ی دی ان ای/ DNA خود تعریف می شود؟ یا مجموعه ی خاطرات شخص هستند که او را تعریف می کنند؟ چه چیزی ذات اصلی بشر بودن را تشکیل می دهد؟ فیلم های «سفرهای ستاره ای/Star Trek» (به ویژه در «نسل بعد/ The Next Generation ») به دفعات به این سؤال اشاره می کند، مانند آنچه در بازسازی جدید مجموعه ی « Battlestar Galactica » اتفاق می افتد. «فراموشی» علاوه براین به دیگر موضوعات رایج در فیلم های علمی تخیلی نیز اشاره ای دارد. اما من در این نوشته چیزی از آنها نمی گویم، به این دلیل که اشاره به آنها می تواند به نوعی موجب لو رفتن داستان بشود. داستان فیلم چند نکته ی غافلگیری هم در خود دارد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/oblivion/Screen%20Shot%202013-04-20%20at%201.44.04%20AM.jpegسال 2077 است. زمین به یک زباله دانی متروک و بایر تبدیل شده است. این امر نتیجه ی نبردی میان انسان ها و موجودات فضایی است که 60 سال قبل رخ داده است. بشریت جنگ را برده اما زمین را از دست داده است. نجات یافتگان به سیاره ی تیتان فرار کرده اند و آنجا یک منطقه ی مهاجرنشین ساخته اند. بقایای درخشانی که از "وطن" به جا مانده اند توسط تعدادی فضاپیمای بی سرنشین و مراقبان انسان شان محافظت می شوند. در همین حین، دشمن به کلی از بین نرفته است. نجات یافتگان جدا افتاده در خرابه های شهرهای قدیمی مخفیانه حرکت می کنند و هر از گاهی به فضاپیماها حمله کرده و آنها را ناقص می کنند. ایستگاه های تغییر ماهیت شناور و بزرگی ساخته شده اند تا آب را به نیروی بخار تبدیل کند و آن را به تیتان بفرستند تا برای منطقه ی مهاجرنشین انرژی فراهم کنند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/oblivion/Tom-Cruise-and-Morgan-Freeman-in-Oblivion-2013-Movie-Image.jpgجک (تام کروز/ Tom Cruise) و ویک (آندره آ رایزبورو/ Andrea Riseborough) یک "تیم" هستند که به پایان دوره ی مأموریت خود به عنوان مراقبان زمین نزدیک می شوند. از آنجاییکه حافظه ی هر دو پیش از مأموریت پاک شده است، هیچ کدام درباره ی به یادآوری روزهای زندگی شان، پیش از اینکه در یک آپارتمان با معماری سبک صنعتی-تجاری که به منطقه ی ساحل شرقی اشراف دارد، حرفی نمی زنند. آنها ازدواج نکرده اند اما رابطه ی شان مانند یک زوج ازدواج کرده است. ویک با فرمانده ی از راه دورش سالی (ملیسا لئو/ Melissa Leo) در ارتباط می ماند و جک با یک فضاپیمای پرسرعت به اطراف پرواز می کند و موقعیت فضاپیماهای بی سرنشینی را که آسیب دیده اند شناسایی کرده و به تعمیر آنها می پردازد.

 

اما در حالیکه ویک به گذشته علاقه ای ندارد و می خواهد هر چه زودتر به تیتان بازگردد، جک خواب یک زن زیبا و مرموز به نام جولیا (اولگا کریلنکو/ Olga Kurylenko) را می بیند و ادعا می کند خواب ها بیشتر شبیه به خاطرات هستند. علاوه بر این، او شیفته ی زمین شده و می خواهد آنجا بماند. جک حتی یک اتاقک موقتی ساخته که در یک منطقه ی امن، جایی که گهگاهی فضاپیمای خود را فرود می آورد تا کمی استراحت کند، واقع شده است.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/oblivion/Oblivion-Movie-Review-2013.jpgدر سالهای دهه ی 2000، تام کروز برای بازی در فیلم های علمی تخیلی آمادگی و علاقه نشان داد، گرچه بعد از فیلم «جنگ دنیاها/War of the Worlds» محصول 2005، این اولین حضور مجدد او در این گونه فیلم ها به شمار می رود. او آنچه را که برای ایفای این نقش لازم است در خود دارد: همان نیرومندی و قوای جسمانی که در مجموعه فیلم های «مأموریت غیرممکن/ Mission: Impossible» نیز به او کمک کرد. آندره آ رایزبورو شخصیتی را نشان می دهد که از احساسات تهی است. سطحی بودن این تصویر بیش از آنکه نشانه ی عدم توانایی او باشد، عمدی و از روی قصد قبلی به نظر می رسد. در حالیکه به هیچ وجه ارتباط گیرایی میان او و تام کروز برقرار نمی شود، نمی توان این نکته را به رابطه ی کروز و اولگا کریلنکو با آن بازی اثیری اش تعمیم داد. نقش آفرینی او در این فیلم در مقایسه با آنچه در فیلم «به سوی شگفتی/To the Wonder» به نمایش گذاشت زمینی تر است اما چهره ی پیام رسان و پرمعنی او اینجا نیز به اندازه ی فیلم مالیک ارزشمند و کمک کننده است و بازی او در کنار کروز نیز گیرا و جذاب است. مورگان فریمن/ Morgan Freeman (که سیگار برگی به لب دارد) و نیکولای کوستر والدو/ Nikolaj Coster-Waldauدر نقش های فرعی به عنوان انسان های فراری که روی زمین زندگی می کنند، ایفای نقش کرده اند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/oblivion/00-tom-cruise-in-oblivion-2013-movie-image-5.jpgکارهای مربوط به جلوه های ویژه درجه یک هستند. بیشتر این جلوه ها شامل خلق کردن نیویورک و واشنگتن دی.سی پس از یک دوره ی تحولات عظیم است و شامل نمادهای خاصی مانند ساختمان امپایر استیت، پنتاگون، مجسمه ی یادبود واشنگتن، مجسمه ی آزادی و پل بروکلین می شود. بدیهی است که این اولین باری نیست که ما اینگونه چیزها را می بینیم - فیلم «سیاره ی میمون ها/Planet of the Apes» از پیشروان این گونه به شمار می رود- اما در این فیلم این عمل به همان خوبی و با کیفیتی انجام شده که در هر جای دیگر ممکن بود. افکت های صوتی که شامل یک موسیقی متن پرتپش و لرزاننده هم می شود، آنقدر کوبنده هستند که به یادماندنی باشند. گرچه لحظاتی وجود دارند که آنها توجه بیش از حدی به خود جلب می کنند.

 

این فیلم دومین تجربه ی کارگردانی ژوزف کوسینسکی/ Joseph Kosinski است که با فیلم پرادعا تر « ترون: میراث /TRON: Legacy» پا به این عرصه گذاشت. در این فیلم، او از روی فیلمنامه ای کار می کند که خودش هم در نگارش آن مشارکت داشته و بر اساس رمان تصویری ای نوشته شده که آن هم اثر خودش است. بنابراین اوست که باید بابت نقاط ضعف فیلم سرزنش شود، به خصوص نقاط ضعف داستان و مشکلات مربوط به ریتم فیلم. در عین حال او می تواند اعتبار ساخت فیلم از روی این داستان را به خود اختصاص دهد، داستانی که آنقدر کنجکاوی برانگیز است که تماشاگرانی را به سینما بکشد که از فیلم هایی که در آینده می گذرند، توقع چیزی بیش از چندین انفجار و نبرد فضایی دارند.

 

مانند فیلم «اطلس ابری/Cloud Atlas»، «فراموشی» هم فیلم نقص داری است اما بعضی از این نواقص نتیجه ی جاه طلبی بیش از حد است. علاوه بر این، با وجودی که ممکن است بگویند که در کل فیلم «فراموشی» شخصیت ها نسبت به ایده ها و سیر داستان در اولویت دوم قرار دارند، من شخصاً متوجه شدم برایم مهم است که در انتها چه بلایی سر شخصیت ها می آید و آن لحظه ی آخر در رابطه با مفهوم هویت بر چه چیزی دلالت می کند.

منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان: Danny Boyle

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/trance/Trance-2013-Movie-Poster1-600x890.jpg

نویسنده : Joe Ahearne, John Hodge

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/trance/Trance-2013-Movie-Poster1-600x890.jpg

 

 

 

 

بازیگران: James McAvoy, Vincent Cassel, Rosario Dawson

خلاصه داستان :

چند داستان تو در تو در سبکی کمی شبیه به فیلم Inception ....

«خلسه/Trance» ارزش این را دارد که سر تسلیم مقابل آن فرود آوریم، زیرا کارگردان اثر دنی بویل/ Danny Boyle، یکی از خلاق ترین فیلمسازان معاصر در زمینه ی ایجاد نوآوری های بصری به شمار می رود. حتی سطح پایین ترین فیلم های بویل چشم گیر و جذاب هستند. اما سبک گیج کننده ی این اثر روانشناختی پر پیچ و خم باعث می شود مخاطبان مشتاق درونمایه ی بیشتری برای فیلم باشند.

 

دو فیلم اخیر او، «میلیونر زاغه نشین/ Slumdog Millionaire» و «127 ساعت/127 Hours»، جزو بهترین آثار او هستند: زیبایی بصری آنها در حد اعلا بود و سرتاسر جذاب و گیرا بودند. «خلسه» به انتهای دیگر این طیف تعلق دارد. گرچه فیلم بیننده را فریب می دهد اما نه از آن طنز تلخ جاری در فیلم مرموز بویل، «قبر کم عمق/Shallow Grave» خبری هست و نه از تعلیق پرتحرک فیلم «Trainspotting»، تصویر آشفته کننده ای که از اعتیاد به مواد مخدر ترسیم کرده بود. به جای آن فیلم بر پیچش ها، گره ها و روانشناسی عامه پسند تکیه کرده که با یک طرح داستانی مستحکم ترکیب شده اند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/trance/Screen%20Shot%202013-04-21%20at%201.04.54%20PM.jpegبخشی از مشکل به شخصیت اصلی برمی گردد که جیمز مک آووی/James McAvoy نقش او را بازی کرده و ابعاد شخصیت او - تا تقریباً انتهای داستان- نسبتاً پنهان می مانند. آن موقع هم دیگر برای ما در جایگاه تماشاچی این شخصیت جذابیت خود را از دست داده است.

 

به مراتب بهتر از او، بازی روساریو داوسون/ Rosario Dawsonدر نقش متخصص هیپنوتیزم درمانی است که شخصیتی مرموز و پرجذبه دارد. وینسنت کسل/ Vincent Casselیکی از همان نقش هایی را می پذیرد که قبلاً هم او را در قالب آن دیده بودیم: یک گردن کلفت خرده پا که میل و توانایی زیادی برای قتل و غارت دارد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/trance/Rosario-Dawson-in-Trance-2013-Movie-image.jpgداستان فیلم رو به جلو می رود، به عقب باز می گردد و سپس به یک دنیای واقعی جایگزین تغییر جهت می دهد که حتی از وضعیت قبل خیالی تر به نظر می رسد. طرح داستانی تو در تو و پیچاپیچ فیلم قرار است نوعی مدهوش کننده ی پیچیده باشد که عمدتاً درون قسمت ناخودآگاه ذهن شخصیت مک آووی اتفاق می افتد. اما در اغلب اوقات بیشتر مانند چیزی عمل می کند که بیننده را گیج و سردرگم بر جا می گذارد. به نظر می رسد فیلم قصد داشته در مسیر فیلم «Inception» گام بردارد و کمی هم از «درخشش ابدی یک ذهن پاک/ Eternal Sunshine of the Spotless Mind » و «یازده یار اوشن/Ocean's Eleven» وام گرفته است. اما رشته های داستان به خوبی به هم تنیده نشده اند و به نواقص آن گیر می کنند.

 

بر خلاف «Inception» که کلیدهای هوشمندانه ای برای درک ساختار خود در اختیار مخاطب می گذاشت، ذهن ناخودآگاه خیالین در فیلم «خلسه» به نظر تصادفی، آشفته و اغلب بی معنی به نظر می رسد. اما به هر حال فیلم به روش های مختلف جنبه ی هنری سازگاری دارد.

 

مک آووی نقش سایمون را بازی می کند، که یک دلال حراج های محصولات هنری است. طی یک صدا روی تصویر معارفه مانند، سایمون با جزئیات تعریف می کند که در مؤسسه ی برگزار کننده ی حراجی که او آنجا کار می کند و در لندن واقع است، کارمندان موظفند برای محافظت از یک نقاشی ارزشمند تا چه حدی پیش بروند. این روند آکنده از جزئیات که با سرعت زیاد توضیح داده می شود، توجه ما را به شدت جلب می کند.همینطور که داستان در پیچیدگی های فریب دهنده فرو می رود، وقایع به سرعت گیج کننده می شوند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/trance/QzBPWGdteHhuWVkx_o_trance-2013-red-band-official-trailer-hd-james-mcavoy-.jpgکسل نقش فرانک را بازی می کند، که سردسته ی یک گروه خلافکار است که در سرقت یک نقاشی از «گویا» به ارزش چندین میلیون دلار دست داشته است. فرانک ابتدا سایمون را کتک می زند و بعد او را به ملاقات یک متخصص هیپنوتیزم درمانی به نام الیزابت (داوسون) می برد تا در خاطرات پنهانی او کاوش کند. این زن می توانست یک زن زیبا و پرقدرت باشد که کنترل روح او را به دست بگیرد و یا کسی باشد که در دلسوزی و محبت نسبت به او از مهارت بالایی برخوردار است. یا کلاً شخصیت دیگری داشته باشد. سایمون می توانست یک دلال حراج سخت کوش باشد یا شخصیتی فاسد داشته باشد. گفتن این چیز ها بیشتر از این می تواند قسمت زیادی از داستان فیلم را برملا کند و یا گیج کننده باشد.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/trance/trance.jpgگیج شدن یکی از مؤلفه های اصلی فیلم است. الیزابت برای کند و کاو در عمیق ترین گوشه های ذهن ناخودآگاه سایمون او را به دفعات به حالت خلسه می برد. وقایع خیالی و خاطرات به نوعی گنگ و تار تصویر شده اند.

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/trance/Screen%20Shot%202013-04-21%20at%201.05.05%20PM.jpegرنگ آمیزی سایه مانند فیلم، موسیقی متن الکترونیک و جو و حال و هوای دائم در حال فیلم همگی به کیفیت فیلم کمک می کنند، همچنین نقش آفرینی پرحرارت داوسون. اما به نظر می رسد انتخاب مک آووی اشتباه بوده است. شخصیت سایمون اندوخته ی زیادی از بداندیشی و غیرقابل پیش بینی بودن دارد و مک آووی بیش از آن دوست داشتنی به نظر می رسد که این حالت را منتقل کند. قرار است که توسط گروهی از موجودات پلید احاطه شده باشد، اما شیوه ی ملایم بازی او باعث می شود نتوان این موضوع را باور کرد. اگر درباره ی داستان زندگی هریک از شخصیت ها اطلاعاتی داده می شد، به درک فیلم کمک می کرد. بدون این اطلاعات، این همه گردش به چپ هایی که در داستان رخ می دهد آنقدر که باید و شاید جذاب یا دارای حس تعلیق نیستند.

 

فیلم به رده ی استفاده از خشونت مفرط و ظاهراً بی معنی سقوط می کند و این تریلر مرتبط با سرقت و هذیان مانند را به فیلمی تبدیل می کند که بیش از آنکه مبهوت کننده باشد، نامطلوب و آزاردهنده است.

منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
آخرین مطالب
   
 

اخبار روز سینمای ایران وجهان