اخبار روز سینمای ایران وجهان
تاریخ : پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/divaneh/6-One-Flew-Over-the-Cuckoos-Nest.jpg

کارگردان :  http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/32-Memento/8-Memento.jpgمیلوس فورمن

     

نویسنده: لارنس هابن

 بازیگران:جک نیکلسون، لوییز فلچر، مایکل بریمن

جوایز :

برنده اسکار: بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر زن، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه

نامزد اسکار: بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهترین موسیقی متن

خلاصه داستان :

مک مورفی برای رفع بیماری روانی احتمالی اش به آسایشگاهی روانی اعزام میشود. اینجا محلیست که بیشتر دیوانه آفرین است تا درمانگر ....

اما فیلم و محتوای آن:

داستان فیلم بسیار متناسب آغاز میشود،در اولین سکانس از فیلم ما شاهد بیماران روانی و آسایشگاه هستیم و در سکانس دوم فیلم شاهد ورود بازیگر اصلی فیلم به داستان فیلم می باشیم، چنین شروعی در یک فیلم فقط می تواند یک معنی داشته باشد و از همین صحنه اول فیلم میتوان چنین برداشت کرد که صحنه آخر فیلم به طوری می خواهد در ذهن بیننده یک مقایسه پیش از ورود مک مورفی و بعد از ورود وی و اثرات حضورش در این بیمارستان را نشان دهد. با دیدن چنین صحنه هایی از یک فیلم انتظار می رود فرد ورودی که در ابتدایی ترین صحنه وارد فیلم می شود هم با موضوع فیلم رابطه ای داشته باشد و بیننده در رفتار های مورفی که تازه وارد فیلم شده است انتظار حرکاتی معمول که از یک روانی را در گذشته دیده است دارد، ولی خوشحالی جوان بعد از باز شدن دستبندهایش و آرامش وی حکایت از انتظاری را دارد که تماشاگر باید انجام دهد.

در کل می توان داستان این فیلم را به چهار بخش تقسیم کرد:


اولین بخش ورود و آماده سازی ذهن بیننده نسبت به جو بیمارستان و آشنایی با شخصیتها و رفتارهای افراد داخل بیمارستان است. پس از ورود مورفی به بیمارستان مدیر بخش با وی دیداری می کند، در این دیدار وی از او سوال می کند که آیا خود او فکر میکند که دیوانه است یا خیر؟ که بیشتر با توجه به رفتارهای بروز داده شده از مورفی در ابتدای فیلم و نگذشتن مدت زمان بسیاری از فیلم منظور کارگردان از این موضوع فقط می تواند یک چیز باشد و آن ایجاد یک حس متفاوت و شک نسبت به وضعیت روانی مورفی در ذهن بینندگان فیلم است. نکته قابل توجه و بسیار جالب این فیلم اخت گرفتن و دوست شدن بسیار سریع افراد روانی در این بیمارستان با یکدیگر است؛ چنانچه از ابتدای فیلم ما شاهد پوکر بازی آنها با یک دیگر و حس کمک کردن آنها نسبت به یکدیگر هستیم و خود مک هم در نشان دادن حس دوستی خود نسبت به دیگران راغب است. دیدن یک انسان که باید به دید یک دیوانه به او نگاه کرد ولی در دل باید به او به دید یک شخص بیخیال نگریست، حس زیبایی در بیننده ایجاد میکند و واقعا باید به چنین بازیگرانی که میتوانند اینچنین حس زیبایی را در دل بیننده ایجاد کنند آفرین گفت، زیرا یکی از علل موفقیت اینچنینی فیلم بازی فوق العاده بازیگران آن است.

بخش دوم جلسات روانکاوی و حرف زدن با یکدیگر همراه با سر پرستار جدی و خشن است. در این جلسات هر یک از بیماران در مورد مشکلات خود در رابطه با زندگی که در بیرون از بیمارستان و در زندگی عادی خود داشته اند صبحت می کنند. سر پرستار بخش به طور فوق العاده ای خشک و مقرراتی است و این نوید مشکلات بسیاری را در قسمت های بعدی فیلم میدهد بخصوص زمانی که مورفی از وی میخواهد که صدای موسیقی بخش را کمی آرام تر کند که نیاز نباشد وی برای حرف زدن فریاد بکشد ولی پرستار با از انجام این کار ممانعت میکند که دلیل این صحنه فقط آینده سازی فیلم در ذهن بیننده است که وی با مک به هیچ عنوان کنار نخواهد آمد. قسمتهای جالب این جلسات رای گیری هایی است که دو مرتبه به درخواست مک مورفی انجام میشود، در مرحله اول و در یکی از ابتدایی ترین مراحلی که مورفی به آنها پیوسته بود وی از پرستار درخواست میکند که به آنها اجازه دهد به جای این جلسات خستگی آور به تماشای مسابقه بیسبال بپردازند ولی با رای گیری که میان افراد جلسه صورت می گیرد به این نتیجه می رسند که افراد علاقه ای برای دیدن این مسابقات ندارند چون اصلا زندگی بیرون از آنجا برایشان معنی ندارد و حتی شاید اصلا نداند بیسبال چیست!!! صحنه جالبی که بعد از این رای گیری اتفاق می افتد حس خوشحالی است که در چهره پرستار بخش نقش میگیرد و با نگاه ملیحی که به مورفی شکست خورده میکند کاملا مشخص است که این را یک پیروزی بزرگ برای خود دانسته است و این نشانه غرور احمقانه وی است. بعد از این اتفاق شوق فرار در ذهن مک بیشتر از قبل شکل میگیرد و وی همواره به دنبال راهی برای بیرون رفتن از آن آسایشگاه و راحت شدن از دست این پرستار متکبر است و برای فرار نهایت تلاش خودش را میکند. حتی کندن آب خوری آسایشگاه و فرار از لوله ها که موفق به انجام آن نمی شود.


در مرحله بعدی جلسه مک دوباره پیشنهاد خودش را مطرح میکند و این بار با استقبال بیشتری روبه رو میشود که تقریبا 9 نفر از افراد آن جلسه خواهان دیدن مسابقه بیسبال و تعطیلی جلسه هستند ولی از آنجایی که پرستار بسیار متکبر است و به بقیه افراد داخل اتاق نیز اشاره میکند که آنها 18 نفر هستند و باید یک رای دیگر جذب کند. چیزی که هر بیننده ای از این صحنه در می یابد کوچک شمردن افرادی است که به آنها روانی گفته می شود و پرستار یا به عبارتی جامعه حاضر نیست به چیزهایی که افراد کم توانتر از خود می خواهند تن بدهند و آنها را بپذیرد و این یکی از مهمترین نتایجی است که در پایان فیلم می توان از داستان گرفت. بعد از کاری که پرستار با مک میکند وی که از صمیم قلب می خواهد این مسابقات را ببیند دست به عملی دیگر میزند؛ وی با وجود خاموش بودن تلویزیون شروع به گزارش بازی خیالی می کند و با استقبال پر شور دیگران مواجه میشود. این صحنه میخواهد به هر توانی که دارد به بینندگان بفهماند که درست است آنها فرصت دیدن مسابقه را از دست داده اند ولی با تمام وجود می خواهند این خواسته اشان عملی شود و برای به دست آورد آن تمام تلاش خود را میکنند.

بعد از بی توجهی که به خواسته بیماران صورت می گیرد بخش سوم فیلم که فرار مک از بیمارستان و بردن دوستانش به ماهیگیری است شروع میشود. مک که با توجه به عملی نشدن خواسته اش فکر تفریحی برای خود است تصمیم میگیرد از بیمارستان بیرون برود. وی اتوبوس تفریحی بیماران را می دزدد و تمام دوستان خود را به طرف اسکله می برد. صحنه فوق العاده دیگری که در این میان شکل می گیرد معرفی کردن افراد به مامور اسکله است. مک تمامی بیماران را دکتر خطاب می کند و می گوید آنها برای تفریح از مرکز روانی بیرون آمده اند و این قایق را کرایه کرده اند. نکته قابل برداشت، تفاوت میان انسانهای عادی که خود را در درجات بالای علمی می دانند و یک روانی از دید همه یکسان نمی باشد، از دید مک یک روانی با یک دکتر تفاوتی ندارد فقط دست زمانه آن را خوش شانس آفریده است و این بیماران را روانی کرده است. یاد دادن ماهیگیری به همه بیماران از صحنه های زیبای این فیلم است، چون بیننده می تواند حس دوستی و کمک را در چهره افرادی ببیند که جامعه به طوری آنها را طرد کرده است در حالی که یاد دادن چیزی در زندگی روزمره انسان های عادی به یک دیگر همواره همراه با خساست افراد همراه است ولی این حرف ها در میان آنها معنایی ندارد.

بعد از بازگشت آنها به بیمارستان مک در صحنه های آخر فیلم تصمیم به فراری واقعی به کمک دوستان خود می گیرد. شخصی که در این فیلم جایگاه خاصی دارد شخص سرخ پوستی قوی هیکل است که همه وی را کر و لال می دانند ولی با وجود این کمک هایی که مک به او می کند اعم از یاد دادن بسکتبال و... به وی و به اصطلاح به حساب آوردن وی، او را تبدیل به یکی از دوستان نزدیک مک می کند تا آنجا که در لحظه درگیری با ماموران به کمک مک می آید و مانع کتک خوردن وی می شود.

فرار مک با موفقیت همراه می شود ولی باز هم حس کمک وی به دیگر افراد این فیلم موجب می شود وی نتواند این کار خود را عملی کند و صحنه غم انگیز آخر فیلم کشته شدن یکی از افراد آنجا به خاطر غرور پرستار متکبر آنجا است که موجب خود کشی جوانی دوست داشتنی میشود، جوانی که مک فرصت دوست داشتن و چیزی که وی میخواهد را به او میدهد، اما تکبر پرستار موجب خودکشی او می شود. مک نمی تواند آن را تحمل کند و با حمله به پرستار باعث شکستن گردن وی می شود که این حمله به شدت از دل بینندگان تحسین میشود و همه حق را به مک می دهند...

بعد از این اتفاق انواع شکنجه های جسمانی بر روی مک به عنوان درمان صورت میگیرد که دوست سرخ پوست وی، او را از این شکنجه ها رها میکند.


چیزی که ما در این فیلم میبینیم تفاوت های زندگی دو قسمت از مردم در جامعه است. افرادی که روانی خوانده می شوند و افراد دیگری که دسته اول را روانی می خوانند!! این فیلم مرز جنون را از نگاه بیننده جست و جو می کند. به راستی به چه کسی دیوانه می گویند؟؟ افرادی که امروزه مردم به چشم روانی به آنها نگاه می کنند فقط دسته ای دیگر از کسانی هستند که در برای خود دنیایی دیگر دارند و حتی بسیاری از آنها از ترس زندگی در جامعه ای که در آن زندگی میکنند خود را داوطلبانه به بیمارستان می سپارند؛ همانطور که در این فیلم میبینیم که تقریبا همه آنها خود داوطلبانه به آنجا رفته اند چون از دنیای واقعی ترس دارند و از موقعیت های آنها میترسند. مک مورفی شخصی است که به تعدادی از این افراد جرات زندگی در جامعه را میدهد.

آیا انسانهایی که دنیای بزرگتری دارند، باید اجازه دخالت در رفتار دیگران را به خود بدهند؟؟ چیزی که این فیلم به ما یادآوری میکند شهوت دخالت انسانها در طبیعت است، در دنیای افراد دیگر.


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/21-Fight-Club.jpg

کارگردان : David Fincherhttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/21-Fight-Club.jpg

نویسنده : Chuck Palahniuk (novel), Jim Uhls - screenplay

 

 

 

 

بازیگران: Brad Pitt, Edward Norton ,Helena Bonham Carter

جوایز :

 

نامزد اسکار:بهترین صدا گذاری

خلاصه داستان :

ادوارد نورتون در اینجا شخصیت کارمند بدبین ولی در ظاهر عادی و مبادی الابی را با نام جک در یک کارخانه اتومبیل سازی بازی میکند که مدتی است از بیخوابی رنج میبرد. او در روزی که تنها به عنوان بدترین روز زندگی یک نفر قابل توضیح است (چمدانش را در فرودگاه گم میشود و  آپارتمانش منفجر میشود تا تمام داراییش از بین برود)، با فردی با لباسهای عجیب و غریب بنام تیلور (برد پیت) آشنا  میشود که شغلش بازاریابی صابون است و عقایدی نو و جالبی دارد. از آنجایی جک دنبال محلی برای زندگی است، تیلور او را به خانه خودش که "مکانی درب و داغوق در محله ای که زباله های سمی شهر آنجا انبار میکنند" میبرد. تیلور که جک را شیفته خود کرده با او در مورد آزادی و راه های کسب قدرت صحبت میکند و هر دو برای اینکه از غده های درونی خالی شوند و به اصطلاح تولدی دوباره داشته باشند، آگاهانه شروع به کتک کاری میکنند...

گونه اکشن، درونگرایانه و داستان گیرا و پیام اجتماعی قوی، باشگاه مشت زنی را به نسخه دیگری از فیلم موفق پرتقال کوکی کوبریک در دهه 90 مبدل کرده است. در دهه ای که کمتر فیلمی تاثیری قابل توجه بر منتقدان گذاشته است، باشگاه مشت زنی را نمیتوان نادیده گرفت. بر خلاف 95 درصد فیلمهای حادثه ای امروزی، نکات قابل تامل بسیاری در مورد این فیلمها وجود دارد که میتواند الهام بخش نقدها، مقالات و بحثهای بعد از نمایش متعددی در سطوح مختلف حرفه ای و اجتماعی باشد.

اطلاعات فیلم بخصوص برای کسانی که داستان آن را خوانده بودند باعث شد که بحثهای بسیاری قبل از اکران در میان علاقه مندان سینما شکل گیرد. فیلمنامه Jim Uhls بر اساس رمانی تاثیرگذار به همین نام از  Chuck Palahniuk نوشته شده است. بازیگر نقش اول، Brad Pitt محبوب است که بهترین بازی خود را (تا زمان اکران در سال 1999) در این فیلم انجام داده و توانسته خود را به عنوان یک بازیگر جدی جدایی از چهره زیبایش مطرح سازد. کسانی که با اشاره به فیلمهای هفت سال در تبت و ملاقات جو بلک، در توانایی او برای درآوردن نقش در باشگاه مشت زنی ابراز تردید میکردند، بعد از دیدن فیلم نظرشان تغییر کرد. نقش مقابل Pitt، ادوارد نورتن همواره به عنوان بازیگری باهوش و قابل انعطاف در دوره خودش شناخته میشود. کسی که توانایی زیادی در بازی در نقش هایی کاملا متفاوت از یکدیگر را دارد. دیوید فینچر نیز قبل از این در مقام گارکردان با ساخت سه فیلم بیگانه ی 3، هفت (با هنرمندی پیت) و باز ی توانسته تاثیر قابل توجه ای بر روی علاقه مندان به سینما بگذارید. اما قرار گرفتن نام Fox به عنوان کمپانی ساخت فیلم باعث میشود که باشگاه مشت زنی برخلاف جمله ای که در تبلیغات آن آمده، به  "بهترین فیلم سال 1999 که کسی آن را ندیده اید" تبدیل نشود.

داستان فیلم با صدای Jack با بازی هوشمندانه Norton برای تماشاگر روایت میشود. بازیگر انعطاف پذیری که بنظر میرسد به خوبی از پس نقشهای متفاوت خود (بجز موکل در Prime Fear و فردی نژاد پرست در American history X )  بر میآید،  در اینجا شخصیت کارمند بدبین ولی در ظاهر عادی و مبادی الابی را در یک کارخانه اتومبیل سازی بازی میکند که مدتی است از بیخوابی رنج میبرد. هنگامیکه برای معالجه به پزشک مراجعه میکند، وی با بی تفاوتی به او توصیه میکند که بجای نق زدن ، در یکی از جلسات مشاوره ای گروهی که در آن افرادی که از سرطان  رهایی پیدا کرده اند، حضور دارند رفته تا متوجه شود مشکل اش در برابر مشکل آنها چیزی به حساب نمی آید. Jack نیز دقیقا همین کار را کرده و در میابد که ملاقات با این قربانیان کمک میکند تا احساسات خود را خالی کرده و شبها راحت بخوابد. بزودی وی به این گونه جلسات معتاد شده و هرشب در آنها شرکت میکند. تا اینکه در یکی از این جلسات با Marla Singer (با بازی Helena Bonham Carter که ظاهرش مانند تصویر روی پوستر بازیگران قدیمی تئاترهای انگلیس است)  آشنا میشود که همانند Jack مشکل سرطان نداشته ولی برخلاف او تنها به دنبال لذات جنسی بیمارگونه (Voyeuristic)خود است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/9-Fight-Club.jpgسپس Jack در روزی که تنها به عنوان بدترین روز زندگی یک نفر قابل توضیح است (چمدانش را در فرودگاه گم میشود و  آپارتمانش منفجر میشود تا تمام داراییش از بین برود)، با فردی با لباسهای عجیب و غریب بنام Tyler Durden  (با بازی Brad Pitt) آشنا  میشود که شغلش بازاریابی صابون است و عقایدی نو و جالبی دارد. از آنجایی Jack دنبال محلی برای زندگی است، Tyler  او را به خانه خودش که "مکانی درب و داغوق در محله ای که زباله های سمی شهر آنجا انبار میکنند" میبرد. Tyler  که Jack را شیفته خود کرده با او در مورد آزادی و راه های کسب قدرت صحبت میکند و هر دو برای اینکه از غده های درونی خالی شوند و به اصطلاح تولدی دوباره داشته باشند، آگاهانه شروع به کتک کاری میکنند. مدتی بعد دیگران هم که از این روش درمانی منحصر بفرد با خبر میشوند  به این دو میپیوندند و در نهایت سازمانی زیرزمینی بنام باشگاه مشت زنی شکل میگیرد (که قوانین اول و دوم آن "صبحت نکردن در مورد باشگاه مشت زنی در جامعه است") که مردان را تشویق به کتک زدن یکدیگر میکند. ولی این تازه اولین قدم در تحقق نقشه اصلی Tyler  است.

علاوه بر بازیگران اصلی یعنی Pitt، Norton و Bonham Carter که نقشهای خود به خوبی بازی میکنند، سایر بازیگران نیز نسبتاً شناخته شده اند. Meat Loaf (خواننده پاپ) که در نقش فردی ضعیف بنام Bob ظاهر میشود توانسته ظرافت های پیچیده این شخصیت را استادانه به تصویر بکشد. Jared Leto (بازیگر فیلم خط باریک قرمز) نیز نقش Angel Face را باموهایی روشن بازی میکند.

باشگاه مشت زنی نه تنها بخاطر صحنه های جذابش فیلمی پرمخاطب است بلکه سبک جسورانه فینچر آن را تبدیل به شاهکاری تصویری کرده است. فیلم در کل همانند پرتقال کوکی مخاطب را به فضای سورئال میبرد. داستانی که گویی در شهری ترسناک و خیالی اتفاق می افتد که تمامی مناسبات اجتماعی رایج در آن به شکلی متفاوت وجود دارد. فینچر همچنین  وقایع فیلم را به نوعی از کار درآورده است که با وجود مبالغه آمیز و غیرواقعی بودنشان، به هیچ عنوان سطح کار را پایین نمی آورد. به طور مثال در صحنه ای، نحوه چیدن وسایل آپارتمان یکی از شخصیتها مانند کاتالوک های مجله های دکوراسین نوشته هایی دارد که مشخصات هر وسیله را توضیح داده است. نمای نزدیک ابتدای فیلم به روشی نوآورانه و تاثیرگذار گرفته شده است. همچینی فریمهای از فیلم به شلکی در جریان فیلم وقفه ایجاد میکنند که ممکن است مخاطب متوجه آنها نشود. داستان غیر خطی، صدای روایتگری که چندان هم گفته هایش قابل اعتماد نیست، شکستن دیوار چهارم (عکس العملی از بازیگر که انگار متوجه حضور تماشاگر شده است) و فریم ایستا (freeze-frame) نیز از ویژگی فیلمنامه است. همانند دیگر فیلمهای فینچر فضای اثر تاریک و ریتم فیلم سریع است.  بطوریکه فرصت تفکر را از مخاطب میگیرد که شاید در نگاه اول مانند روش تصویر برداری MTV بنظر آید ولی هدف این تکتیک تنها جلوگیری از خسته کننده شدن فیلم نیست.

یکی از بحث برانگیز ترین ویژگی های باشگاه مشت زنی نحوه به تصویر کشیدن خشونت در آن است، بطوریکه قبل از اکران آن یکی از ایرادات این بود که خشونت به شلکی مثبت به بیننده القا میشود و این درست همان ایرادی است که در مورد پرتقال کوکی نیز گرفته میشود که که در کمتر از سه دهه تبدیل به اثری کلاسیک شده است. نمیتوان این را کتمان کرد که باشگاه مشت زنی فیلمی خشن است. حتی در برخی از صحنه های مخاطب ممکن است روی خود را از پرده سینما برگرداند (مانند صحنه ای که یکی از شخصیت ها دست در دهانش میکند و دندان لق خود را بیرون میکشد). اما هدف از نشان داده این صحنه ها تاکید بر خوی حیوانی انسان و تاثیر کار سخت و بیگاری کشیدن هر روزه از وی است که باعث میشود در مواقعی دست به رفتارهای بیمارگونه زند. افرادی از به عضویت باشگاه در میآیند قربانیان همین خشونت و رفتار های غیر انسانی  جامعه مدرن هستند که برای بدست آوردن دوباره شخصیت خود، سعی دارند خشونت غریزی نهفته در وجودشان دوباره زنده کنند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/12-Fight-Club/5-Fight-Club.jpgدر پرتقال کوکی، کوبریک خشونت شخصیت اول فیلم را به تصویر میکشد ولی آن را تایید نمیکند. در باشگاه مشت زنی نیز فینچر همین کار را انجام میدهد. او با جلو رفتن داستان به شکلی برنامه ریزی شده پرده از واقعیات برمیدارد و به مفهوم اثر عمق میدهد. مفهومی که همان تاریکی و دیوانگی است. طنز تلخ نیز یکی از عناصر فیلم را تشکیل میدهد. شوخی های آزاردهنده در همه جای فیلم دیده میشود. از کسب و کار Jack و Tyler  گرفته تا رفتار Jack در برابر رئیس اش. وقتی شوخی، خشونت و روایتی غیر قابل پیش بینی را باهم مخلوط کنیم، حاصل کار چیزی جز جامعه مدرنی که در آن زندگی میکنیم نمیشود. پیامی که ما را به یاد خشونت های بی اندازه ای می اندازد که هر روز در روزنامه با آنها برخورد میکنیم. سیاست مداران با محکوم کردن فیلمهای نظیر باشگاه مشت زنی سعی در زیبا جلوه دادن جامعه دارند. در حالیکه فینچر تصویری واضح و روشن ارائه میکند که آزاد دهنده است زیرا برخلاف پاسخی است که سیاستمداران در مورد رویدادهای ناخوشایند جامعه به ما میدهند.

تریلر فیلم چیزی را در مورد داستان اصلی برای مخاطب بازگو نمیکند. شاید بعد از دیده آن پیش خود فکر کنید که آیا 139 دقیقه مشاهده کتک کاری تعدادی مرد جالب است یا نه؟ باشگاه مشت زنی نیازی به پاسخ به این سوال ندارد زیرا هدف آن بیش از این است. در واقع نوعی غافلگیری در فیلم وجود که هر بیننده تنها باید خودش آن را کشف کند. همچنین همانند دیگر آثار تحسین شده، دانستن کل داستان فیلم تاثیر چندانی بر جذابیت آن ندارد.

باشگاه مشت زنی از لحاظ ساختار شباهتهایی نیز با فیلم حس ششم دارد. با این تفاوت که در باشگاه مشت زنی، غفلگیری عنصر اصلی کار نبوده و در راستای مفهوم اصلی داستان قرار دارد. اما در حس ششم اگرقبل از اینکه کارگردان شما را سورپرایز کند خودتان متوجه آن شوید، از فیلم چیزی جز داستانی کش دار و رویدادهایی که به وضوح دستکاری شده نمی ماند. اما باشگاه مشت زنی اثرش بر روی بیننده چنان عمیق و گسترده است که حتی اگر وی از غافلگیری نیز مطلع باشد، تاثیری بر جذابیت اثر ندارد.

در پایان میتوان گفت که هرچند فیلمنامه، کارگردانی و بازی های قوی باعث شده است که فیلم نامزد اسکار در چند رشته متفاوت شود ولی بخاطر داشته باشیم کیفیت اثر هیچگاه دلیل اصلی برای بردن این جایزه نبوده است. جدایی از این، باشگاه مشت زنی فیلمی خاطره انگیز است. فیلمی که به هیچ عنوان مفهوم را قربانی گیشه نکرده و ترکیبی موفق از هیجان ظاهری و اثری روشن فکرانه است. چیزی که باعث میشود در اکثر فهرستهای منتشر شده از 10 فیلم برتر سال 1999 قرار گیرد

منتقد : جیمز براردینلی

منبع:سایت نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 

 

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/9-The-Lordof-the-Rings-The-Return-of-the-King/9-The-Lordof-the-Rings-The-Return-of-the-King/trhszgtfv.jpg

کارگردان :Peter Jackson http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/9-The-Lordof-the-Rings-The-Return-of-the-King/9-The-Lordof-the-Rings-The-Return-of-the-King/trhszgtfv.jpg

نویسنده : J.R.R. Tolkien

 

 

 

 

بازیگران: Elijah Wood, Viggo Mortensen ,Ian McKellen

جوایز :

برنده اسکار:

بهترین فیلم،بهترین کارگردانی برای پیتر جکسون،بهترین فیلمنامه اقتباسی،بهترین تدوین،بهترین موسیقی،بهترین کارگردان هنری،بهترین طراحی لباس،بهترین چهره پردازی،بهترین آواز ارژینال،بهترین صدا،بهترین جلوه‌های ویژه،

نامزد اسکار:

-

 

خلاصه داستان :

داستان قسمت سوم درست از جایی شروع می‌شود که قسمت دوم(ارباب حلقه‌ها: دو برج) تمام شده بود. فرودو و سام به کمک گالوم به سرزمین تاریکی "موردور" نزدیک می شوند تا حلقه را در آنجا بدرون آتش انداخته و نابود سازند. آراگون، لگولاس و جیملی بهمراه دوستان هابیت خود در آستانه نبرد نهایی و بزرگ با افراد سارون با هم متحد می شوند. آراگون در تلاش است تا بعنوان وارث تاج و تخت ایزیلدور اعلام موجودیت کند. قوای ساورن برای از بین بردن نژاد انسانها پایتخت گوندور را محاصره کرده اند. گاندلف نیز در تلاش است تا به ارتش شکست خورده گوندور نیروی تازه ای ببخشد و برای اینکار از کمک پادشاه روهان که جنگاورانش را برای شرکت در این نبرد عظیم فرستاده نیز بهره مند است ..

 

زمانی که استیون اسپیلبرگ به روی صحنه رفت تا جایزه بهترین فیلم را اهدا کند، حتی پیش از آنکه پاکت را باز کند، تقریبا همه آماده بودند تا نام ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه را به عنوان برنده بزرگ مراسم امسال بشنوند. پیتر جکسون به همراه باری ازبورن و فران والش تهیه کنندگان ارباب حلقه ها بودند که یازدهمین جایزه این فیلم را به دست آوردند.

ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه، با یازده جایزه اسکاری که دریافت کرد توانست تا به رکورد تاریخی و ناشکستنی اسکار که به بن هور و تایتانیک تعلق داشت برسد. اما نکته جالب درباره سومین قسمت از مجموعه ارباب حلقه ها این است که بر خلاف دو رکورد دار دیگر، در هیچ رشته ای بازنده نشده است. ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه، در یازده رشته نامزد جایزه بود و در همه رشته ها رقیبانش را پشت سر گذاشت، در حالی که تایتانیک در چهارده رشته و بن هور در دوازده رشته کاندیدا بودند ولی تنها در یازده رشته به پیروزی رسیدند. گزارشگر بی بی سی در کالیفرنیا، با تاکید بر همین نکته می گوید این نخستین بار است که چنین چیزی در مراسم اسکار رخ می دهد و یک فیلم به طور گسترده در همه رشته هایی که نامزد شده است جایزه را به دست می آورد.

این یک پایان با شکوه برای سه گانه ای بود که هزران نفر، سالها در رویای دیدن آن بودند....

سه گانه «ارباب حلقه ها» هشت سال تمام از عمر «پیتر جکسون» را به خود مشغول کرده است. این کارگردان نیوزیلندی برای متقاعد کردن مدیران استودیوی «نیولاین سینما» برای سرمایه گذاری روی این فیلم زحمات بسیار کشیده است. شرکت های فیلم سازی هالیوود در سال های اخیر قبل از ساخت «ارباب حلقه ها» با اکراه حاضر به سرمایه گذاری های گزاف بر روی فیلم های فانتزی حماسی بوده اند. پروژه عظیم سرمایه گذاری بر روی سه گانه «ارباب حلقه ها» یک ریسک مرگ و زندگی برای شرکت «نیولاین سینما» بوده است. در صورتی که اگر «ارباب حلقه ها» در گیشه شکست می خورد قطعا شرکت نیولاین نیز ورشکست می شد. اما در نهایت جکسون ثابت کرد که فانتزی های بزرگ سینمایی هنوز هم می توانند محبوب عامه باشند.

«ارباب حلقه ها: بازگشت شاه» فیلم کامل و تمام عیاری است که نقاط قوت دو قسمت قبلی را اختیار کرده و بر قدرت آن ها افزوده و در مقابل عناصر کمتر موفقیت آمیز دو فیلم نخست را حذف کرده است.

همانطور که می دانید تریلوژی ارباب حلقه ها از روی کتاب جی.آر.آر. تالکین ساخته شده. کتاب تالکین بسیار مفصل و طولانی است اما پیتر جکسون و دو همکار فیلم نامه نویسش، محور های اصلی کتاب را برگزیده اند و به اجبار بخش های فرعی تر کتاب را در نسخه سینمایی حذف کرده اند. این گزینش ها و حذف ها، که در هر اقتباس سینمایی از روی منابع ادبی اجتناب ناپذیر است، به شکلی صورت گرفته که به روح کتاب تالکین صدمه ای وارد نیامده، مطمئناً اگر آقای تالکین زنده بود و سری فیلم های ارباب حلقه ها را می دید، اولین کسی می بود که به پیتر جکسون تلفن می کرد و به وی تبریک می گفت.

یکی از جذابیت های ارباب حلقه ها و به ویژه قسمت پایانی آن این است که تماشاگر بدون این که کتاب ارباب حلقه های تالکین را خوانده باشد می تواند با قصه و ماجرای روی پرده ارتباط برقرار کند.

صنعت جلوه های ویژه با فیلم بازگشت شاه استاندارد های تازه ای را در سینمای آمریکا مطرح کرده است. اوج موفقیت جلوه های ویژه بازگشت شاه را می توان در صحنه های نبرد فیلم شاهد بود. این صحنه ها کاملاً واقعی به نظر می رسند و هیچ نشانی از انیمیشن کامپیوتری در آن ها به چشم نمی خورد. گولوم، مخلوق کامپیوتری فیلم همانقدر واقعی به نظر می رسد که کاراکتر های غیر کامپیوتری فیلم. لوکیشن ها، طراحی صحنه و لباس در بازگشت شاه نیز نمود چشمگیری دارند. بازی ها نسبت به دو قسمت قبلی به مراتب بهتر و پخته تر است. و بالاخره باید به موسیقی متن هاوارد شور اشاره کرد که کاملا با تصاویر چفت و بست شده است.

یکی از دستاورد های عمده پیتر جکسون در بازگشت شاه، شیوه ای است که او برای جمع کردن داستان انتخاب کرده. او به شکل هوشمندانه و ظریفی تمام مسیر های فرعی داستان را به شاهراه اصلی طرح داستانی اش هدایت می کند. سپس همه چیز را برای فصل نبرد بزرگ پایانی در «میناس تیریت» تدارک می بیند.

نبرد بین خیر و شر بارها و بارها در دنیای تصویر در قالب های داستانی گوناگون و متفاوت روایت شده و پایانی محتوم را به نمایش گذارده است. خارج شدن روشنایی و امید از دل سیاهی مطلق در تریلوژی «ارباب حلقه ها» به بهترین شیوه به تصویر درآمده است. پیام پیروزی حقیقت خوبی بر بدی مطلق توسط این سینمایی پرخرج و زیبا به بهترین نحو انتقال یافته است.

یک دستاورد مهم سه گانه ارباب حلقه ها این است که تمامیت این سه گانه – و نه جزء به جزء آن – به عنوان یک اثر هنری منسجم و تمام عیار هویت خاص خودش را دارد. سه گانه ارباب حلقه ها با موفقیت گسترده تجاری و هنری خود بر قدرت ریسک پذیری استودیو های ذاتاً محافظه کار هالیوودی افزوده است. با گذر زمان اهمیت بسیار زیاد این سه گانه در تاریخ سینما آشکار تر خواهد شد.

شاید از “ارباب حلقه ها” معانی دیگری به دست اید. فیلم ارباب حلقه ها که از روی اثر هنرمندانه جی.ار.ار.تالکین ساخته شده، در خور نقدی است متفاوت با انچه که منتقدان تا کنون ارائه کرده اند. فروش بالای این فیلم در سایر کشورها، شاید به دلیل غیر عادی بودن ان است. استفاده از افسانه هایی که هر کدام، میکوشند معماهای روح بشر را حل کنند.

قصه ‏‏“فردو بگینز”قصه انسان در این دنیاست که در صدد نجات دنیای درون خویش بر میاید. او نماد دل ادمی اسا که جایگاه خداوند است. دل انسان به شوق بازگشت به سوی معبودش، باید سرزمین وجودش را از هر گونه پلیدی پاک کند. “حلقه ”به معنای نفس است که به“سایرون”که همان شیطان است تعلق دارد.

فردو از نژاد کوتوله هاست از انهایی که بدنبال طلا در دل زمین میگردند درست مانند انسانی که در پی گوهر ناپیدای خویش است و تا زمانی که نفس خود را نابود نسازد نمیتواند انرا بیابد.

در راه نابودی حلقه“گاندولف”مرشد وی راه کوه نابودی را به وی نشان میدهد.3 دوستش و حتی 6 جنگجویی که در ریوندل یا ناکجا اباد به وی میپیوندند همگی نیروهای وجودش هستند.

شیطان با وسوسه ها و خیالات واهی که همان موجودات عجیب هستند قصد نابود کردن ایمان و اعتقادات انسان را دارد. اما این باورها براحتی از میان نمیروند. انها همانند“درختهای عمیق با ریشه هایی عمیق هستند.”

در این سفر پر مخاطره فردو، گاندولف و یکی از یارانش را ازدست میدهد. او که دیگر نمیتواند به کسی اعتماد کند، تصمیم میگیرد به تنهایی به کوه “مردور” برود. سام یکی از دوستانش که از ابتدای راه با او بوده است، تنهایش نمیگذارد و با او همراه میشود. امــید، تنها دوست انسان است که هیچ وقت و در هیچ شرایطی او را تنها نمیگذار

منبع: جام جم


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان :Sidney Lumet

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6-12-Angry-Men/6-12-Angry-Men.jpg

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/6-12-Angry-Men/6-12-Angry-Men.jpg

نویسنده : Reginald Rose,

 

 

 

 

بازیگران: Henry Fonda, Lee J. Cobb Martin Balsam

جوایز :

نامزد اسکار: بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه

خلاصه داستان :

12 نفر از اعضای هیئت منصفه قصد دارند در مورد اعدام شدن جوانی تصمیم بگیرند. تمام اعضا به جزو یک شخص رای بر محکومیت جوان میدهند. به مرور زمان با مخالفت همان یک نفر و دلایلی روشنی که می اورد کم کم ..

دوازده مرد خشمگین اولین فیلم سیدنی لومت، کارگردان مشهور آمریکایی است. با این وجود، بسیاری از مؤلفه هایی که در فیلم های دوره ی اوج لومت (به خصوص دهه ی هفتاد) وجود داشتند، در این فیلم هم به چشم می خورند. از یک سو لومت نشان داده که متخصص کار کردن در فضاهای بسته است. مسئله ای که در فیلم بعدازظهر سگی به اوج می رسد. در دوازده مرد خشمگین هم چنین شرایطی حکمفرماست. تقریباً تمام طول فیلم در اتاق هیئت منصفه می گذرد و لومت و رجینالد رز (فیلمنامه نویس این فیلم) در همین فضای بسته، آسیب شناسی دقیق و جامعی از اجتماع ارائه می دهند. از سوی دیگر لومت همواره نشان داده که یکی از مایه های مورد علاقه اش، تقابل فرد با گروه است که این گروه در اکثر موارد به یک سیستم تعمیم می یابد. در دوازده مرد خشمگین سیستم قضایی مورد حمله ی لومت قرار می گیرد، در سرپیکو سازمان پلیس مد نظر است و در بعدازظهر سگی کار از این هم فراتر می رود و کل نظام سیاسی و اجتماعی آمریکا مورد انتقاد است. در ضمن نمایش مظلومیت یک فرد در مقابل یک جمع یا سیستم، عامل خوبی برای جلب همذات پنداری تماشاگر است و لومت در این فیلم به بهترین شکل ممکن از این عامل سود برده است. با این وجود مباحث مطرح شده در این فیلم صرفاً در مورد سیستم قضایی نیست و خیلی از مباحث روانشناسی و رفتارشناسی را هم در بر می گیرد. مهم ترین این مباحث، بحث عدم قطعیت است. وقتی نفر هشتم هیئت منصفه یا همان دیویس (هنری فوندا) با حکم اعدام مخالفت می کند، یازده نفر دیگر با قاطعیت حکم اعدام را تأیید می کنند. همه چیز قطعی به نظر می رسد. حتی نفر اول هیئت منصفه به او می گوید : "اگر دلایلت را به ما بگویی، شاید بتوانیم بگوییم در کجا اشتباه می کنی". برای ما نیز همه چیز قطعی به نظر می رسد. شواهدی که یازده عضو هیئت منصفه ارائه می کنند، آن قدر محکم به نظر می رسد که ظاهراً جای هیچ بحثی باقی نیست. ولی هر چه پیش می رویم تردیدها بیشتر می شود. زیرکی رز و لومت این جاست که تماشاگر را در نقش سیزدهمین عضو هیئت منصفه قرار می دهند. هیچ کدام از دوازده عضو هیئت منصفه تا انتهای فیلم اسم ندارند و با شماره هایشان شناخته می شوند. تنها در سکانس پایانی است که نام دو تا از این دوازده نفر را می فهمیم. این ترفند باعث می شود که این دنیای عدم قطعیت تعمیم پذیر شود و تماشاگر با فیلم ارتباط برقرار کند. از این عدم قطعیت ها در فیلم زیاد است. از جمله جایی که یکی از اعضای هیئت منصفه می گوید:‌"آن پسر بلد نبود حرف بزند" و نفر دیگر تصحیح می کند: "آن پسر بلد نبود درست حرف بزند" یا جایی که نفر شماره ی 3 (لی. ج. کاب) چاقو را برداشته و می گوید : "همه دیدند که  همین چاقو را در سینه ی پدرش فرو کرد" و دیگری می گوید:" البته همین چاقو نبوده". می بینید که در تمام طول فیلم این عدم قطعیت وجود دارد و اصلاً فیلم با عدم قطعیت به پایان می رسد. در نهایت هیچ کس نمی فهمد که به راستی آیا آن پسر قاتل بوده یا نه. ولی بحثی که فیلم پیش می کشد، در ذهن تماشاگر باقی می ماند.

 

بحث دیگری در فیلم پیش کشیده می شود و آن هم تقابل نسل هاست. این بحث از همان ابتدای فیلم مطرح می شود. اصلاً هیئت منصفه درباره ی اتهام قتل پدری توسط پسرش تشکیل جلسه می دهد. نفر شماره ی 3 هم درباره ی پسرش و مشکلاتی که با او دارد، صحبت می کند و به گونه ای در این رابطه حرف می زند که گویی مقصر اصلی پسرش است. مشکلی که همیشه بین نسل ها وجود دارد. ولی در طول فیلم دیدگاهمان درباره ی دو نسل دچار تغییر می شود. جدا از این که نظرمان راجع به گناه کار بودن متهم دچار تغییر می شود، می فهمیم که اصل هیچ چیز عوض نشده و فقط ظاهر کارهاست که تغییر کرده است. تقریباً تمام اعضای هیئت منصفه متعلق به یک نسل هستند. از میان افراد همین نسل، یکی می خواهد جلسه تمام شود تا به بازی بیس بالش برسد! دیگری به دنبال راه افتادن سه گاراژش است و ظاهراً در این میان فقط جان آن متهم جوان اهمیتی ندارد! آن چه در این فیلم به تماشاگر منتقل می شود این است که اگر نسل جدید عاصی و خشمگین شده است، یکی از عواملش بی توجهی نسل گذشته نسبت به این نسل است.

اصولاً یکی از هنرهای لومت در فیلم هایش این است که همواره در ایجاد تعلیق و فضاسازی و هیجان موفق است. اوج این کار را در این فیلم و بعدازظهر سگی می بینیم. در این فیلم که تماماً در یک فضای بسته می گذرد (غیر از سکانس پایانی که در فضای آزاد است و نمایانگر نوعی آزادی و رهایی بعد از آن دقایق خفقان است)، ایجاد تعلیق کار سختی است. اما لومت با انتقال هیجان فضا از طریق عناصر دیداری و تصویری (مثل گرمای اتاق که باعث عرق کردن اعضای هیئت منصفه می شود) در این راه موفق است. تعلیق رای تماشاگر از جایی آغاز می شود که می فهمد نفر دومی هم با دیویس (هنری فوندا) موافقت کرده و حرف دل تماشاگر را به دیگر اعضائ هیئت منصفه می زند. از این جاست که تماشاگر همچون عضوی از هیئت منصفه در مقابل گروهی از آنان ایستادگی می کند، تمام بررسی های انجام شده از سوی اعضاء هیئت منصفه را تجزیه و تحلیل می کند و حتی گاه هنگام رأی گیری ناخودآگاه دست خود رابالا می برد! لومت توانایی خود را در در اختیار گرفتن تماشاگر آن جا به اوج می رساند که هنگام رأی گیری ها، به جای نشان دادن نمای عمومی از اعضای هیئت منصفه، نمای نزدیک تک تک دست ها را که بالا می روند، نشان می دهد. این کار علاوه بر این که تماشاگر را برای ادامه ی کار مشتاق نگاه می دارد، او را به فکر وا می دارد که این بار چه کسانی نظر خود را تغییر داده اند.

کار کردن در فضای بسته بسیار مشکل است. در چنین شرایطی هر کدام از اجزاء صحنه کارکرد خاص خودشان را دارند. یکی از نمونه ای ترین آن ها در این فیلم، پنکه ی دیواری است که در ابتدای فیلم خراب است و در میانه های فیلم به کار می افتد. این پنکه علاوه بر این که در فضاسازی تأثیر به سزایی دارد، می تواند التهاب و هیجان درونی کاراکترها را هم نشان دهد. توجه کنید دقیقاً آن جا که آراء هیئت منصفه 6 به 6 می شود، پنکه به کار می افتد و در همین حین باران هم شروع به باریدن می کند. گویی علاوه بر دمای هوای اتاق، حال و هوای درونی شخصیت ها هم متعادل می شود.

آن چه باعث ماندگاری دوازده مرد خشمگین شده، این است که مفاهیم اصلی آن از هر ظرف زمان و مکان فراتر می روند. مسئله ای که در دیگر شاهکارهای لومت، سرپیکو، بعدازظهر سگی و شبکه هم به چشم می خورد. هنر لومت این است که در فیلم هایش مسائلی را مطرح می کند که مسائلی پایه ای و اساسی هستند و دوازده مرد خشمگین هم از این امتیاز برخوردار است. رمز ماندگاری فیلم هم در همین مسئله نهفته است.


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

کارگردان :Sergio Leone http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/3-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpg

نویسنده : Luciano Vincenzoni

 

 

 

 

بازیگران: Clint Eastwood, Eli Wallach ,Lee Van Cleef

جوایز :

برنده اسکار:

-

نامزد اسکار:

-

 

خلاصه داستان :

خوب (کلینت ایستوود) و زشت (الی والاک) با هم کار می‌کنند و با شگرد خاصی به گول زدن کلانترهای مناطق مختلف و پول در آوردن از این راه می‌پردازند. بد (لی وان کلیف) آدمکشی حرفه ایست که به خاطر پول حاضر به انجام هر کاری است. این سه نفر در راه پیدا کردن گنجینه‌ای ۲۰۰ هزار دلاری در مقابل هم قرار می‌گیرند...

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpg


خوب، بد، زشت دومین فیلم وسترن سرجیو لئونه است. وسترن های او که ملیت ایتالیایی دارد به «وسترن اسپاگتی» معروف است که ترکیبی از فرهنگ ایتالیایی و آمریکایی را دارا است و نسبت به نوع آمریکایی اش دارای خشونت بیشتری است. لئونه دنیای خاص آدم هایی را به تصویر می کشد که در فاصله میان خوبی و بدی، راستی و ناراستی، اعتماد و عدم اعتماد و کشتن و نکشتن همدیگر برای بقا در تردیدند. او سه شخصیتی را نشان می دهد که تنها هستند و برای باقی ماندن باید بجنگند. آنها انسان هایی یک بعدی بار آمده اند و نوعی دیگر از زندگی را نیاموخته اند و مجبور به اینگونه زندگی اند، پس به ناچار سعی دارند همین هویت نصفه نیمه خود را حفظ کنند. کافی است در چنین فضایی یک لحظه احساسات بر عقل قهرمان غلبه کند و این مساوی است با نیست شدن به همین راحتی. پس نوع زندگی آنها ایجاب می کند که از عواطف دوری کنند. البته آنچه در ذهن این آدم ها حکمفرما است مطلق گرایی است چیزی که به سبب زندگی در بیابان و بدویت به وجود آمده است ولی می توان ردپای نسبی گرایی را هم در لابه لای آن دید، مثلاً شخصیت بلوندی با بازی تکرار نشدنی کلینت ایستوود با وجودی که جزء همین افراد است و محیط زندگی اش ایجاب می کند که کاملاً مثل آنان رفتار کند، گاهی ترجیح می دهد که اندکی هم تساهل به خرج دهد و چندین بار ماریو رومرو را که به عنوان کاراکتر زشت از او یاد می شود در برابر آن همه بلایی که سرش آورده ببخشد و در آخر فیلم او را در بیابان تنها ول نکند. در واقع این افراد مغلوب جغرافیا و محیط اطراف خویشند و چاره ای جز اینگونه زندگی ندارند. این مفهوم را از دیالوگ دو نفره رومرو با برادرش که لباس مذهبی پوشیده و رومرو را سرزنش می کند هم می توان شنید که در جواب او می گوید: «تو برای این کشیش شدی که جرأت نداشتی شغل پرخطر مرا انتخاب کنی. » در آن بیابان که هر طور شده باید برای بقا جنگید شاید کشیش شدن نوعی عافیت طلبی و برگزیدن کار ساده تر باشد تا اعتقاد درونی و این عقیده رومرو است. خوب، بد، زشت از بین آن همه آدم روی سه نفر زوم می کند که در یک تقسیم بندی ساده شاید بشود باطن آنها را به خوب و بد و زشت تقسیم کرد اما اگر بخواهیم پیچیدگی های روحی انسان و شرایطی که از اطراف به آنها تحمیل می شود را در نظر بگیریم احتمالاً این تقسیم بندی زیاد درست نباشد. این سه نفر سه وجه مثلثی را تشکیل می دهند که ظاهراً خباثت و پلیدی در آنها به اوج خودش می رسد و البته باید اضافه کنیم مهارت و زیرکی منحصر به فرد آنها را که به واسطه آن تا پایان ماجرا زنده می مانند و تن به مرگ نمی دهند. از رفتار آنها نوعی پوچ گرایی را می توان در ذهنیت شان حدس زد. انگار برای آنها زندگی و مرگ زیاد فرقی نمی کند، بارها تا یک قدمی مرگ جلو می روند ولی نمی میرند و با این حال نوعی اعتمادبه نفس یا شاید آسودگی خیال به خصوص در بلوندی وجود دارد که تحسین تماشاگر را برمی انگیزد. نقش قسمت و سرنوشت در این فیلم قابل اهمیت است. انگار نیرویی نمی خواهد در بین این همه کشت و کشتار این سه نفر بمیرند و باید زنده بمانند تا به آن دوئل سه نفره در پایان فیلم در گورستان میان مردگان برسند، این درحالی است که در این بیابان که مرگ از هر سو می بارد، هر آن امکان دارد سرنوشت این آدم ها تغییر کند که یا مسیر زندگی شان عوض شود و یا اصلاً با مرگ پایان یابد. در حقیقت زندگی آنها هیچ ثباتی ندارد که بر روی آن برنامه ریزی کنند و به نظر می رسد تقدیر محتوم آنها چنین است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/9-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpgسکانسی در اواسط فیلم که رومرو، بلوندی را گیر می آورد و با کلک افرادش را از در می فرستد و خود از پنجره می آید بسیار جالب و تا حدی برای تماشاگری که تا اینجای فیلم بیشتر مزخرفات و مسخره بازی های رومرو را دیده غافلگیرکننده و عجیب است. رومرو در این صحنه خود را به حشره تشبیه می کند. گویی او مسخ هویتی خود را پذیرفته و بدان آگاه است. در ادامه وقتی که می خواهد بلوندی را بکشد شلیک توپ به ساختمان آنها و ریزش ساختمان را می بینیم که هم بلوندی نجات می یابد و هم بار طنز به فیلم اضافه می کند. این صحنه از معدود صحنه هایی در چنین فیلم هایی است که خلق آن از ذهن خلاق و متفکر لئونه بیرون آمده است و شبیه ایده های سینمای صامت چاپلین و کیتن است. شلیک توپی که با منهدم ساختن ساختمان زندگی دوباره به بلوندی می بخشد. نقش طنزآمیز رومرو با آن همه بی خیالی و در عین حال بی رحمی که بلوندی را در آن صحرای خشک با خنده و قساوت قلب پیاده می کشاند و او را تا لب مرگhttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/14-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpg می برد و تنها به خاطر منافع خود او را نمی کشد قابل تامل است.

و بعد از آن تغییر لحن او و چاپلوسی اش به خاطر فهمیدن نام قبری که پول ها در آن مخفی شده رذالت درونی آدم ها را به خوبی به تصویر می کشد که با کوچکترین تغییری چگونه نقاب بر چهره می زنند و رنگ عوض می کنند. البته رومرو در جایی در برابر نگاه های بلوندی مجبور به اعتراف می شود و در توجیه بلایی که سر او آورده می گوید: «اگر تو هم جای من بودی همین کار را می کردی. » لئونه به سنجش خوبی و بدی و زشتی در نهاد افراد می پردازد و این که شرایط عینیت یافتن آن چگونه است قضاوت را به عهده تماشاگر می نهد. او نقش «موقعیت» و عوامل بیرونی را در زندگی که آنان را وادار به آدمکشی می کند به نمایش می گذارد. از تیتراژ انیمیشن ابتدای فیلم می توان پی برد که زیاد نباید فیلم و وقایع آن را جدی گرفت. به این خاطر کشته شدن آدم ها در فیلم همراه با صحنه های فجیع و دلخراش نیست. موسیقی زیبای انیو موریکونه هم که دیگر جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد، کافی است در جایی یک لحظه این موسیقی را بشنویم و بدون بروبرگرد لحظه های به یاد ماندنی این فیلم را در ذهن تداعی کنیم. کاراکتر بد هم از آن آدم های عجیبی است که هر کس پول بیشتری به او بدهد دستورات او را اجرا می کند. وجود چنین شخصیتی در فیلم هجو و استهزای آدمکش های واقعی است که او را اجیر می کنند و جالب اینکه او با وجودی که خود قاتل است اما از هر دو نفر پول می گیرد و هر دو را هم می کشد و زمین را از وجود آنها پاک می کند به این دلیل نسبت واژه «بد» به او طنزآمیز است و تماشاگر کینه ای از او به دhttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/4-Pulp-Fiction/2/5-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly/2-The-Good-the-Bad-and-the-Ugly.jpgل نمی گیرد. او در واقع مثل لاشخور عمل می کند و محیط را از شر آنها تمیز می کند.

 

 

منبع:نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 

کارگردان :Quentin Tarantinohttp://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/3-The-Godfather.jpg

نویسنده : Quentin Tarantino

بازیگران: John Travolta, Uma Thurman ,Samuel L. Jackson

جوایز :

برنده اسکار: بهترین فیلمنامه

نامزد اسکار:بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای جان تراولتا، هترین بازیگر نقش مکمل مرد برای ساموئل ال. جکسون، بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای اوما تورمن، بهترین تدوین

خلاصه داستان :

جان تراولتا در نقش قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد .شغل  تراولتا بر عهده گرفتن یک سری وظایفی است که البته نمی تواند به درستی از پس آنها برآید.  نه تنها  او گاهی به طور تصادفی آدم می کشد. بلکه حتی  نمی داند که چطور بعد از گندی که بالا آورده، ماشین را از اثرات خون پاک کند . در سویی دیگر بروس ویلس در نقش بوکسوری ظاهر می شود، که به خاطر شرط بندی برخی (رئیس تراولتا) قرار بوده مسابقه ای را ببازد اما اینطور نمی شود. رئیس تراولتا دستور قتل بوکسور را می دهد و ..

کوئنتین تارانتینو ، جری لوئیس سینما است . اجرا کننده ای که مسئله اش نیست هنگام زدن پیانو گریه کند ، در حالی که تمام دوروبریهایش با ساز راک اند رول مشغول رقص باشند . فیلم جدید او "قصه های عامه پسند" ، کمدی ی است درباره خون ، جرات ، خشونت ، سکس عجیب ، مواد ، مبارزه ، سر به نیست کردن جسد مردگان و یک ساعت چرمی که دست به دست در بین اعضای یک نسل منتقل می شود .

 

در می گذشته فیلم را در جشنواره فیلم کن دیدم ، و از قبل می دانستم که این فیلم یا یکی از بهترین فیلم های سال است یا یکی از بد ترین .


 

تارانتینو فیلم ساز بسیار با استعدادی است که بخواهد فیلمی خسته کننده بسازد ، ولی شاید او هم فیلمی بد ساخته باشد ، مثل ادوارد د جونیور که به عنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما شناخته شده است و مشهور است که هر صحنه ای را که می گرفت عاشقش می شد و با دیدن صحنه ها فیلم برداری شده اش از خود بیخود می شد . قصه های عامه پسند دارای یک درون گرایی و هوشیاری است ، و ما با کارگردانی طرف هستیم که می خواهد در یک اسباب بازی فروشی گم شود و تمام شب را بازی کند .

 

فیلم نامه که توسط تارانتینو و راجر اوری نوشته شده است که فیلم نامه ای بسیار ماهرانه نوشته شده است . همانند فیلم "همشهری کین" ، فیلم نامه در راهی غیر خطی بیان شده است که شما ممکن است آنها را چند بار ببینید ولی قادر نباشید بیاد آورید که چه صحنه ای بعد می آید . فیلم داستانهای را درباره کاراکترهایی است که در دنیایی پر از توطئه ، دسیسه  ،   نو میدی و لعزان سکنی گزیده اند . فیلم دنیایی را می سازد ، جایی که هیچ آدم نورمال و هیچ روز معمولی در آن وجود ندارد . جایی که اگر بخواهی آتشی را خاموش کنی ، به داخل جهنمی از اتش می افتی . فیلم نه تنها بر خی ژانرها را بلکه چند دوره را احیا کرده است .

 

جان تراولتا در نقش وینسنت وگا بازی می کند ، قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد . در ابتدا ما او را با شریک اش جولس (ساموئل ال جکسون) می بینیم که در حال رفتن پیش چند جوان فروشنده مواد هستند و آنها را تهدید می کنند ، آنها در این را ه به همان اندازه ای بی گناهند که هاک (Huk) و جیم (jim) بودند ، در حالی که در رود می سی سی پی شناور هستند ، به این می اندیشند که چطور مقدور است خارجی ها همدیگر را درک کنند .

 

پیشه تراولتا یک سری وظایفی است که او کاملا از پس آنها بر نمیاید ، نه اینکه او به طور غیر عمدی مردم را می کشد (در ماشین یک نفر را می کشد) ولی نمی داند که چطور بعد از انجام کارش خودش را تمیز کند . چیزی که خوب است این است که او دوستانی نظیر آقای وولف ( هاروی کیتل) را دارد که متخصص پاک کردن آلودگیهای ناشی از جنایات است . و یا دوستانی مثل اریک ستوارز که داروخانه موادی را دارد و می تواند در موارد اورژانسی هوایش را داشته باشد .

 

تراولتا و اوما تورمن سکانسی را با هم دارند که هم جالب است و هم عجیب و غریب . تورمن زن رئیس تراولتا موب ( وینگ رازر) است . کسی که به تراولتا دستور می دهد که زنش را شب به بیرون ببرد . آنها به رستورانی دهه پنجاهی جک رابیت اسمیت می روند ، جایی که اد سالیوان مدیر تشریفات آنجا وبادی هولی گارسون است . آنها مسابقه ای را برنده می شوند ، بعد از آن تورمن به دلیل اینکه در مصرف مواد زیاده روی کرده است حالش خراب می شود و تراولتا فورا او را پیش ستولز می برد و به او آدرنالین تزریق می کنند . بعد ستولز سر تراولتا داد می زند و می گوید " تو اونو اینجا آوردی خودت هم باید سرنگ را به سینه اش بزنی ، وقتی من کسی را به خانه تو میارم خودم هم سرنگ را تزریق می کنم"

بروس ویلیس و ماریا د مدوری نقش های یک زوج دیگر را بازی می کنند . ویلیس بوکسوری است به نام بوچ که از او خواسته شده است مسابقه ای را ببازد ولی اینطور نمی شود و او مسابقه را برنده می شود . ماریا د مدورس نقش دوست دختر ساده و شیرین او را بازی می کند و نمی فهمد که چرا مجبورند "فورا" شهر را ترک کنند . ولی بوچ باید اول سفری بسیار خطرناک به آپارتمانش ، برای برداشتن یک ساعت مچی بی ارزش خانوادگی داشته باشد ، داستان سرگذشت این ساعت در یک فلاش بک توضیح داده می شود ، کهنه سربازی (کریتوفر واکن) به بوچ (هنگامی که بچه بود) می گوید که چطور پدربزرگش ساعت را خریداری نموده است و اینکه چطور نسل به نسل این ساعت در میان تمام خطرات به بوچ جوان رسیده است . مونولوگ های کریستوفر واکن خنده دارترین صحنه فیلم را می سازد .

 

متد فیلم ، درگیر کردن شخصیت هایش در موقعیت هایی دشوار است و بعد به آنها اجازه داده می شود که از جاهای دشوارتری سر در بیاورند . مثلا ببینید که چطور بوکسور و رئیس موب در زیر زمین یک اسلحه فروشی اسیر و گرفتار می شوند . یا چطور کراکترهای ابتدایی فیلم که تیم راث و آماندا پلامر نقش آنها را بازی می کنند و به پایانی نافرجام بر می خورند .

 

اگر موقعیت ها اصلی و مبتکرانه هستند ، دیالوگ ها هم همینطور هستند . بسیاری از فیلم های این روزها از دیالوگ هایی بسیار سطحی و وضیفه ای دارند که صرفا برای این بیان می شوند که داستان پیش برود و هیچ ارزش دیگری ندارد . اما مردم درون "قصه های عامه پسند" عاشق کلمه های به کاربرده خودشان هستند . دیالوگ هایی که توسط تارانتینو و آواری نوشته شده است در بعضی وقتها غیر معمول هستند ولی بی ارزش نیستند و مفرح هستند .  همچنین به این معنی که تمام آن دیالوگ ها یک صدا ندارند . تراولتا مختصر گو و کم حرف است ، ال جکسون دقیق است ، پلامر و تیم راث عاشق و معشوقی هوایی و احمق هستند ، هاروی کیتل به مانند یک حرفه ای پرکار تند گو است و .........

 

شیوه فولکلوری که تارانتینو به عنوان متصدی یک مغازه فیلم فروشی کار کرده است و آن الهام "قصه های عامه پسند" از فیلم های قدیمی است . تارانتینو جایی گفته بود تمام مجله های عامه پسند را ، به عنوان یک سرگرمی می توان با خود داشت و آن را در جیب عقب شلوار خود بذارید .  آره ، و نمی توانید تا وقت نهار منتظر بمانید ، چون باید آنها را دوباره بخوانید .


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/6-The-Godfather.jpg

کارگردان :Francis Ford Coppola http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/3-The-Godfather.jpg

نویسنده :
Mario Puzo, Francis Ford Coppola

 

 

 

 

بازیگران: Marlon Brando, Al Pacino ,James Caan

جوایز :

برنده اسکار: بهترین بازیگر مرد نقش اصلی برای مارلون براندو، بهترین فیلم، فیمنامه اقتباسی،

نامزد اسکار: بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای آل پاچینو، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای رابرت دووال، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای جیمز کان، هترین کارگردانی برای فرانسیس فورد کاپولا، بهترین طراحی صحنه برای آنا هیل جانستون، بهترین تدوین برای ویلیام رینولدز و پیتر زینر، هترین موسیقی متن برای نینو روتا، بهترین موسیقی متن برای نینو روتا، هترین صدابرداری

خلاصه داستان :

فیلم، در اواخر دهه 40 و در "نیویورک" جریان دارد و "دون کورلئونه"  رئیس یک خانواده مافیایی است.  "مایکل"، که مدت‌ها پیش، از قبول شغل خانوادگی سر باز زده است، به همراه دوست دختر غیر ایتالیایی‌اش،  که برای اولین بار سر از شغل خانوادگی "مایکل" درمی‌آورد، در مراسم ازدواج خواهرش، حاضر می‌شود. چند ماه بعد ، "دون"، هدف گلوله مرد مسلحی قرار می‌گیرد که در استخدام قاچاقچی مواد رقیبی است که پیش از این، درخواست کمکش از "دون" با توجه به روابط سیاسی‌ای که داشت رد شده بود، و به زحمت از مرگ نجات می‌یابد. "مایکل"، بعد از نجات پدرش از دومین اقدام به ترور، برادر بزرگ و تندخوی خانواده، "سانی"  و مشاوران خانواده، "تام هگن" و "سال تسیو" را متقاعد می‌کند که بهتر است او کسی باشد که از مسئولین این حوادث عیناً انتقام بگیرد...

فیلم از روی داستانی عامه‌پسند اقتباس شد که به همین نام توسط حبیب‌الله شهبازی به فارسی ترجمه شده است. چالش میان باندهای مافیایی برای تصاحب هرچه بیشتر قدرت در همه زمینه‌ها، حتی عرصه‌ی فرهنگ و هنر، تم اصلی داستان را تشکیل می‌دهد. این کشمکش هزینه‌های گزافی را برای هر یک از بازیگران به دنبال دارد. کشتن و یا قربانی کردن اطرافیان و در قبال آن قربانی شدن خود و فرزندان، نتیجه‌ی بازی در این جبهه است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/1-The-Godfather.jpgبطن و درون‌مایه‌ی داستان سرشار است از خشونت‌های عریان و مستتر در کنش‌های متقابل افراد. خونسردی وصف‌ناپذیر دون کورلئونه در صدور دستور برای پیشبرد هدف‌های به ظاهر ساده اما اساسی خانواده کورلئونه، بیننده را با شوک غیرمنتظره‌ای مواجه می‌سازد. درخواست وکیل دون از کارگردان هالیوود و امتناع او از پاسخ مثبت، خشونتی را به همراه دارد که در نوع خود بی‌نظیر می‌نماید. کارگردان کشته نمی‌شود اما بر اثر بریده شدن سر اسبش چنان دچار هجمه روحی و روانی می‌شود که خواسته‌ی دون را بدون چشم‌داشتی عملی می‌کند. حتی در جلسه با سولاتزوی ترک؛ زمانی که محترمانه و حساب‌شده به پیشنهاد او پاسخ رد می دهد، بیننده نگران و هراسان از عواقب جلسه منتظر اتفاقی خشونت‌بار است. لوکا براتسی نخستین قربانی به شکل فجیعی کشته شده و در شب کریسمس دون کورلئونه هدف گلوله افراد سولاتزو قرار گرفته و به شدت مجروح می‌شود.

جنگ بین این دو گروه مافیایی آشروع شده و کشتارها ادامه می‌یابد، تا اینکه پس از کشته شدن سانی پسر بزرگ دون، داستان صورت تازه‌تری به خود می‌گیرد. دون کورلئونه سران خانواده‌های مافیایی را به جلسه‌ای دعوت می‌کند تا از ادامه‌ی این روند که منافع او  را هدف گرفته، جلوگیری کند و چنانچه امکان داشته باشد ورق را به سود خود برگرداند. در انتهای جلسه، برخلاف ابتدای آن، لحن دون تغییر کرده و تلویحاً با گویشی طنزآلود می‌گوید: "من یه آدم خرافاتی هستم اگر اتفاقی برای پسرم بیافته مثلا یه مامور پلیس با تیر بکشدش یا تو سلولش خودشو حلق آویز کنه یاصاعقه انو بزنه انوقت یه عده از حاضرین اینجا را مقصر میدونم..." دون کورلئونه اینگونه، مرحله‌ی جدیدی را در تعامل میان باندهای مافیایی نوید می‌دهد. اما اینبار بسیار دقیق و بررسی‌شده پس از تعیین مایکل به عنوان جانشین و تفویض اختیارات خود به او، در روزهای پایانی عمر، با هشدارهایی جدی به مایکل، در خصوص اطرافیان و دشمنان خانواده، فصل جدیدی را در عملکرد خانواده‌ی کورلئونه می‌گشاید. مایکل با ایستادن بر قله تجربیات و فراز و نشیب‌های خانواده، همزمان با مراسم مقدس غسل تعمید در کلیسا، سران اغلب خانواده‌های مافیایی رقیب را نابود می‌کند. روح "قدرت" خانواده‌ی کورلئونه جان تازه‌ای می‌گیرد و روند نوینی را برای فربهی هرچه بیشتر قدرت خانواده رقم می‌زند.

فیلم پدرخوانده اثری است با رویکردی کاملاً مردانه که دنیای زنان را تحت سیطره و بازی‌های قدرت‌مدارانه‌ی خود، تحت‌الشعاع قرار داده است. زنان یا وسیله و بهانه‌ی دعوای مردان هستند (کتک خوردن دختر دون توسط شوهر و کشته شدن سانی در راه خانه‌ی خواهر)، یا قربانی مطامع کوتاه مدت مردان می‌شوند (کشته شدن همسر مایکل آپولونیا دختر سیسیلی)، و یا خانه‌دار و آشپز قابلی هستند در دنیای هراس‌‌آلود و آکنده از دروغ آفریده مردان، که حق اعتراض و پرسش نداشته و تنها باید سکوت اختیار کنند (کِی زن مایکل در آخرین سکانس با دروغ مسلم مایکل آرام می‌گیرد). رنگ قالب صحنه‌ها تیره و قهوه‌ای سوخته است که تداعی کننده سبک معماری و ترکیب رنگ مکتب گوتیک می‌باشد. مردان در اتاق‌های تاریک و پنجره‌های پوشیده به رتق و فتق امور می‌پردازند و توطئه‌چینی‌ها و تعاملات‌شان را شکل می‌دهند.

موسیقی متن فیلم که از ترانه‌های قدیمی ایتالیایی سرچشمه می‌گیرد در برخی صحنه‌ها وظیفه‌ی دراماتیزه کردن حوادث را عهده‌دار است و در برخی صحنه‌ها پوشش ریاکارانه عملکرد سرشار از خشونت کاراکترها را، کنار می‌زند و ما را به عمق دنائت خفته در زیر آن رهنمون می‌سازد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/2-The-Godfather/10-The-Godfather.jpgاز شخصیت دون کورلئونه پس از سکانس نخستین فیلم، انتظار داریم که کمتر دچار خطا و لغزش‌های ساده‌لوحانه شود و اداره‌ی خانواده‌ی مافیایی خود را به بهترین نحو سامان بخشد. او ستون خانواده است و مربی فرزندان و وابستگان سببی و نسبی خود، تا در کشاکش مرگ و زندگی، همزمان با کشتن رقبا، زنده ماندن و زندگی کردن را تجربه کنند. در سیر جنگ و دعواها، سانی که از سکانس نخست سری پرشور دارد و شخصیتی عصبی مزاج؛ در اوج توهم قدرتمداری و سرخوش از پیروزی بر سایرین و حتی بر داماد خانواده، به طرز ناجوانمردانه و فجیعی به قتل می‌رسد.در مقابل، مایکل، که نه تنها بیننده، بلکه خود نیز انتظار ندارد روزی چنان وارد معرکه شود که با کشتن یکی از سران مافیا و رئیس پلیس منطقه، مجبور شود به سیسیل پناه برده و پس از کشته شدن سانی و همسر سیسیلی‌اش جایگزین پدر شود. دو شخصیت سانی و مایکل قبل و بعد از "پدرخوانده" بارها در سایر آثار سینمای بازآفرینی شده‌اند.

اگر بر روی شخصیت مایکل، به دلیل حضورش در دو قسمت بعدی پدرخوانده، تمرکز کنیم، شاهد سفر اودیسه‌وارش در بستر جامعه و خانواده‌ایم که او را از پسری تحصیل‌کرده و قهرمان جنگ و محبوب پدر، به یکی از سران تاثیرگذار باندهای مافیایی آمریکا مبدل می‌سازد. مایکل سفر خود را با ورود به بیمارستانی که پدر در آن بستری است آغاز می‌کند. تمهیداتی به خرج می‌دهد تا جان پدر از هجوم دشمنان در امان بماند. به دلیل بی‌تجربگی، در مواجهه با رئیس پلیس، زبان سرخش پلیس را عصبانی کرده و با مشتی به صورت مایکل فرم چهره‌ی او را به چهره‌ی غیرمتعارف پدر نزدیک می‌سازد. مایکل به تدریج می‌آموزد که با تدبیر و مدیریت صحیح وارد جهان پیچیده و بی‌رحم مافیایی شود، در غیر این صورت جان خود و خانواده‌اش را به راحتی از دست خواهد داد. با طرح نقشه‌ای حساب‌شده، در قراری با سولاتزو و رئیس پلیس در یک رستوران، هر دوی آنها به دست مایکل کشته‌ می‌شوند. مایکل به مخفیگاهی در سیسیل پناه می برد و مرحله‌ای خاص در میدان مبارزه‌ی باندهای مافیایی آغاز می‌شود.

نویسنده: شهرام زعفرانلو

منبع یایت نقد فارسی



برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/5-The-Shawshank-Redemption.jpg

کارگردان :Frank Darabont

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/5-The-Shawshank-Redemption.jpg

نویسنده : Stephen King

 

 

 

 

بازیگران: Tim Robbins, Morgan Freeman and Bob Gunton

جوایز :

نامزد اسکار: بهترین بازیگر مرد نقش مکنل (مورگان فریمن)، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهتریم موسیقی، بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه، بهترین صدابرداری

خلاصه داستان :

در سال 1946 اندی دوفرسن بانکدار نیو انگلندی که مردی معقول و متعادل است به اتهام قتل همسرو دوستش محکوم به حبس ابد درزندان شائوشنک می شود.  پس از چندی در فعالیتهای غیر غانونی مالی با رئییس زندان همکاری کرده ودرعین حال برای خودش هم حسابی با یک شریک ..

فرانک دارابونت بیست و هشتم ژانویه سال ۱۹۵۹ به دنیا آمد و پیش از آنکه به طور حرفه ای وارد حرفه فیلمسازی شود کارش را به عنوان طراح صحنه در هالیوود آغاز کرد. او در عالم سینما کارهای مختلفی را تجربه کرد و شاید این تجربیات در موفقیت او در هیئت یک کارگردان نقش داشته است. دارابونت اگرچه در سال ۱۹۸۹ فیلمی ویدیویی برای شبکه کابلی ساخت اما نخستین فیلم حرفه ای او را باید «رستگاری در شائوشنگ» قلمداد کرد.
فیلم «رستگاری در شائوشنگ» که محصول سال ۱۹۹۴ است به زندگی یک زندانی به نام اندی دو فرنس می پردازد. اندی در سال ۱۹۴۷ به اتهام قتل همسرش راهی زندان اوهایو می شود. او که بی گناه است اما نتوانسته بی گناهی اش را ثابت کند.ورود آدم متشخصی مثل اندی در بین زندانیانی که اکثر شان به سال های طولانی حبس محکوم شده اند چالش برانگیز است. رفتار پرخاشگر زندانیان زندان اوهایو واکنشی طبیعی به شرایطی است که در آن گرفتار شده اند. اما خشم اندی درونی است. او در طول فیلم کمتر درباره خودش حرف می زند. از چیزی که در سرش می گذرد نمی گوید. درباره آنچه بر سرش آمده با هیچ کس صحبت نمی کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/1-The-Shawshank-Redemption.jpgدیگر شخصیت کلیدی فیلم «رد» است. یک زندانی سیاهپوست که می تواند هر چیزی را برای زندانیان فراهم کند. از ابتدای فیلم عمقی که به نگاه و رفتار رد داده می شود از یک سو او را مردی باتجربه و صبور نشان می دهد که می تواند با اندی درون گرا کنار بیاید. حضور اندی در زندان به مرور زمان باعث تغییرات اساسی می شود. گسترش کتابخانه زندان و در ادامه همکاری با رئیس فاسد زندان، به اندی شأنی فراتر از دیگران می دهد.«رستگاری در شائوشنگ» فیلم امید است. امیدی که در بستری از ناامیدی و نا باوری شکل می گیرد. تمام شخصیت های اطراف اندی در غباری از ناامیدی گرفتارند.

زندانیان شائوشنگ چنان به چهار دیواری زندان خو گرفته اند که خود را در زندان درونشان حبس کرده اند. آنها حتی پس از آزادی از زندان هم نمی توانند به جهان امید بازگردند. زندگی در شائوشنگ نتیجه ای جز ناامیدی در بر ندارد.دارابونت در این فیلم به نقد قواعد اجتماعی دست می زند. زندان که در تعریفش قرار است مجرمین را متنبه کند و آنها را به انسان هایی بازیافته تبدیل سازد هرگونه کورسوی امید را از بین می برد. گویی زندان از نگاه فیلمساز طناب داری است که زندانیان وقتی دچارش می شوند مدت زمان بیشتری را جان می دهند. زندان، در این فیلم صرفاً یک مکان با مختصات خاص خودش نیست، زندان شائوشنگ وضعیتی است که انسان ها دچارش می شوند. وضعیتی که پیدا کردن راهی برای رهایی از آن بسیار دشوار است. اندی و دیگر زندانیان زندان شائوشنگ علاوه بر محرومیت از حقوق اجتماعی و حتی فردی، تحت سیطره غول زندان به این باور می رسند که زندگی مداوم در زندان باعث شده که نتوانند به بطن جامعه برگردند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/10-The-Shawshank-Redemption.jpgجهان دارابونت در فیلم «رستگاری در شائوشنگ» اگرچه با امید به سرانجام می رسد اما پرسش های بسیاری را مطرح می کند. دارابونت، شخصیت هایی را در این فیلم خلق می کند که کارکرد ماهیتی زندان را زیر سئوال می برند. مجرمین برای تنبیه، بازسازی و آماده شدن برای بازگشت به جامعه، به زندان فرستاده می شوند. اما از نگاه فیلم «رستگاری در شائوشنگ» اندی و دیگر زندانیان به زندان می روند که بر نگردند. آنان چنان زندانی مفهوم زندان - وضعیتی جدا از اجتماع - می شوند که حتی پس از آزادی نیز نمی توانند آزاد باشند. بسیاری از زندانیان که شامل عفو شده و آزاد می شوند در اولین فرصت خودکشی می کنند. اندی، زندانی باوقار، متشخص و درون گرایی که فضای زندان را دگرگون می کند و به اتاق رئیس راه می یابد در چنین شرایطی داستان دیگری را در سرش دنبال می کند. شاید هیچ کس نداند که دارابونت، رستگاری اندی را به چکش کوچکی سپرده است که اندی با آن هم مهره های شطرنج می سازد تا زندانبانان را بازی دهد و هم در طول بیست سال با حوصله ای مثال زدنی راه رهایی خود را هموار سازد.فیلمساز اگرچه داستان ساده ای را در فیلم دنبال می کند اما هنر او وقتی نمایان می شود که به شخصیت ها و اتفاقات لایه های متعدد می بخشد. رستگاری در شائوشنگ فقط در عمل فیزیکی فرار اندی از زندان خلاصه نمی شود. اندی با تغییر و تحولاتی که در فضای زندان و ارتباط زندانبانان و زندانیان ایجاد می کند به تحقق آرمان زندان اصلاح گر کمک می کند.

ضمن اینکه نکته اساسی پایان فیلم این است که فرار اندی از زندان، زندانیان دیگر را هم از زندان درونشان رها می کند. با فرار اندی در حافظه زندان شائوشنگ در کنار زندانیانی که پس از آزادی خودکشی کرده اند، یک زندانی هم وجود دارد که با فرار از زندان رستگار شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/1-The-Shawshank-Redemption/9-The-Shawshank-Redemption.jpgتامی به عنوان شخصیتی که برای رهایی اندی وارد فیلم می شود تحت تاثیر او قرار می گیرد و حتی می خواهد به نفع او در دادگاه شهادت دهد با شلیک زندانبانان از فیلم خارج می شود. اندی قرار است خود رستگاری بخش باشد نه اینکه کسی او را رها کند. خیلی سخت است که شخصیتی آرام چون اندی چنان در طول فیلم پرداخت شود که عمل باورناپذیر او یعنی احداث تونلی بسیار بلند و عبور از مسیر طولانی فاضلاب، برای تماشاگر قابل قبول باشد. دارابونت در فیلم شائوشنگ این کار را انجام داده است. او فیلمنامه این فیلم را براساس داستانی از استیون کینگ، نویسنده داستان های وحشت انگیز نوشته است. همکاری او با کینگ در فیلم بعدی دارابونت هم ادامه پیدا کرد.پنج سال پس از آنکه اولین فیلم کارگردان تازه کار با استقبال مواجه شد و جایزه های متعددی دریافت کرد، دارابونت دومین فیلمش را با نام «مسیر سبز» ساخت. فیلمی بسیار خوش ساخت که نشان داد تجربه اول فیلمساز اتفاقی نبوده است.

نقد: مجتبی پور محسن

منبع:سایت نقد فارسی



برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/the-dark-knight-rises-battman.jpg

کارگردان :Christopher Nolan http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/the-dark-knight-rises-battman.jpg

نویسنده : Christopher Nolan

 

 

 

 

بازیگران: Christian Bale, Michael Caine ,Gary Oldman

 

خلاصه داستان :

هشت سال از حوادث پایان فیلم شوالیه تاریکی گذشته است. بروس وین (بتمن) اکنون مردی شکسته است که با خدمتکار وفادار خود به تنهایی روزگار را سپری می کند. مزدوری با نام بین (Bane) که از ارتش سایه ها اخراج شده است برای انتقامی ویران کننده به شهر گاتهام بازگشته است. اما انگیزه های واقعی او از بازگشت چیز دیگری است و اعمال خبیثانه او فقط به عنوان پوشش است.

برای اغلب فیلم های سوپر قهرمانی، قسمت سوم مجموعه، مانند دامی مرگبار عمل می کند. قسمت سوم همانی است که باعث سقوط مجموعه بتمن در فیلم جوئل شوماخر/ تیم برتون شد. قسمت سوم همانی است که چرخ های مجموعه منسجم سوپرمن آقای کریستوفر ریو را از ریل های خود خارج کرد و پایانی نابود کننده برای آن رقم زد. قسمت سوم همانی است که باعث شد سام ریمی راه خود را از مسیر درست مجموعه مرد عنکبوتی گم کند و آن را به بیراهه بکشاند. این لیست را بسیار بیش از آنچه بدان اشاره شد، حداقل درمورد کتاب های کمیک می توان ادامه داد. مشکل اصلی قسمت سوم این گونه فیلم ها آن است که بر خلاف جاه طلبی هایی که فیلمساز برای عظمت بخشیدن بیشتر به فیلم خود در ذهن خود می پروراند، معمولاً این قسمت از خلاقیت کافی برای تبدیل شدن به اثری قابل قبول برخوردار نیست. اما اوضاع درباره فیلم کریستوفر نولان تا حدودی متفاوت است. دومین قسمت از فیلم بزرگ «شوالیه تاریکی»، به نوعی تبدیل به آخرین قسمت از سه گانه بتمن کریستوفر نولان شده است. اعلام رسمی نبود قسمت چهارمی برای مجموعه بتمن های کریستوفر نولان یک فرصت استثنایی به فیلمساز داد: امکان پایان دادن به یک حماسه! این امر موقعیتی ویژه در اختیار فیلمساز قرار داد، موقعیتی که تاکنون کمتر در اختیار کسی قرار گرفته است. آنقدر ویژه که می توان نولان را قماربازی دانست که تمام دانسته های خود را روی سه گانه ای با پایانی ناشناخته، شرط بسته است!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/91491_gal.jpgتصمیم نولان برای ساخت سه گانه بتمن با روشی کاملا متفاوت، باعث به وجود آمدن سوالی در ذهن ما شده است که حتی فکر کردن به آن در بتمن های گذشته فیلمسازان دیگر، عجیب و غیرواقعی به نظر می رسید. آن سوال این است: آیا امکان مرگ بتمن وجود دارد؟ اگر تنها یک قانون اساسی برای فیلم های سوپر قهرمانی وجود داشته باشد، این است که قهرمان اصلی فیلم، همواره باید به شکلی سر حال تا لحظاتی قبل از تیتراژ پایانی بر پرده سینما حاضر باشد. در اینجا به هیچ عنوان قصد ندارم قسمت های حساس داستان را لو بدهم اما آن چیزی که واضح و مشخص است این است که دو قسمت قبلی این مجموعه، انتظار وقوع هر گونه پایان متفاوتی را برای سه گانه بتمن تا قبل از تماشای قسمت آخر در ذهن بیننده کاشته است! این موضوع ناشی از نبوغی است که نولان با استفاده از آن موفق به ساخت و البته فروش خیره کنند دو قست قبلی مجموعه شد. نبوغی که خود اکنون باعث شده ریسک موفقیت و یا عدم موفقیت قسمت سوم مجموعه ای آنقدر بالا رود که تاکنون نظیر آن را در هیچ فیلم دیگری از این ژانر مشاهده نشده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/fsngsbx.jpgشاید تاکنون شخصیت هیچ ابرقهرمانی به سیاهی آنچه که ما در دو فیلم «بتمن آغاز می کند» و «شوالیه تاریکی» و حالا هم در «شوالیه تاریکی بر می خیزد» شاهد بوده ایم، نبوده باشد. تا دنیا باقیست، این سه فیلم باعث عوض شدن نوع نگاه بینندگان به داستان های ابر قهرمانانه و در نتیجه، تغییر روش فیلمسازان آتی، برای ساخت فیلم های ابر قهرمانی شده است. قبل از فیلم «بتمن آغاز می کند» قالبی استاندارد و پیش فرض برای ساخت فیلم های ابرقهرمانانه وجود داشت که همه از آن تبعیت می کردند. «بتمن آغاز می کند» شکافی در این قالب استاندارد به وجود آورد و «شوالیه تاریکی» این قالب پیش فرض را به طور کامل "له" کرد. این دو فیلم، بر خلاف روال ابر قهرمانه های گذشته، به هیچ عنوان آثاری سبک و فقط برای سرگرم کردن آن هایی که جهت خوردن تنقلات و صرف ساعاتی خوش به سینما می آیند، به شمار نمی آمدند. آنها فیلم هایی عمیق و کاملا غنی هستند که با افتخار در رقابتی تنگاتنگ با فیلم هایی قرار می گیرند که به دنبال کسب جایزه اسکار عمدتاً در ماه های نوامبر و دسامبر به اکران در می آیند. (هر چند که در کمال ناباوری، فیلم برجسته شوالیه تاریکی، نامزد اسکار بهترین فیلم سال نشد). هم اکنون ، کارگردانان اگر می خواهند فیلم های ابرقهرمانانه ی موفقی تولید کنند تنها با دو راه روبرو هستند: یا فیلمی عظیم در قالب انتقام جویان تولید کنند و یا فیلمی جدی مانند شوالیه تاریکی. نقش نولان در منسوخ دانستن قالب استاندارد گذشته فیلم های ابر قهرمانی گذشته، انکار ناپذیر است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/TDKRPoster35.jpg«شوالیه تاریکی بر می خیزد»، طولانی ترین، سیاه ترین و همچنین، جاه طلبانه ترین قسمت از سه گانه بتمن کریستوفر نولان است. در قسمت آخر، نولان برای آن که فیلمی بزرگتر از «شوالیه تاریکی» بسازد، پا را از حد مجاز فراتر گذاشته که متاسفانه این امر را باید شکستی برای این فیلم محسوب کرد. ساختار کلی فیلم، اندکی سنگین، بدشکل و در نتیجه غیر قابل کنترل است. توضیحات و تفاسیر فیلم بیش از اندازه زیاد و عنصر "بتمن" فیلم، بیش از اندازه کم است. با تمام این احوال، «شوالیه تاریکی بر می خیزد» به خوبی در قالب زمان 164 دقیقه ای خود جا می افتد (حتی می توان گفت جا برای طولانی تر بودن آن هم وجود داشته است). 45 دقیقه پایانی آن استثنایی و البته تماشایی است و از لحظه ای که پیچش های داستان، آغاز گر ریسک موفقیت و یا عدم موفقیت نهایی فیلم می شود، تا پایان آن، بدون هیچ گونه سقوط، موفقیت نهایی و بزرگی را برای فیلم به ارمغان می آورد. (در پایان پاراگراف دوم به ریسک موفقیت و یا عدم موفقیت فیلم اشاره شده بود).

 

طرفداران Caped Crusader مدت زمانی طولانی را برای ظهور او صبر کرده اند و وقتی سرانجام او از راه می رسد، هیچ شباهتی با آنچه که قبلاً از او به یاد داریم، ندارد. نولان تفسیری از فنا پذیری را ارائه می دهد و این تنها قالب فیلسوفانه ای نیست که او وارد فیلم خود کرده است بلکه همان طور که در قسمت های قبلی هم صدق می کرد با وسواس خاصی مفاهیمی از جامعه شناسی و ذات انسانی را نشان می دهد. آیا وقتی افراد با وحشیانه ترین برخورد ممکن روبرو هستند، خودشان هم دچار خشم می شوند؟ یا همان طور که جوکر فهمید، آیا در اعماق وجود آدمی چیزی هوشمندانه تر از آنچه که به ظاهر می بینیم وجود دارد؟ خیلی از اتفاقاتی که در طول نمایش «شوالیه تاریکی برمی خیزد» رخ می دهد به «بتمن آغاز می کند» ارجاع دارد، آن هم نه فقط از لحاظ تِم فیلم،  بلکه همچنین از جهت مفهوم روایی داستان هم همینطور است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/gsnsdgbdbvs.jpgداستان از هشت سال بعد از پایان «شوالیه تاریکی» آغاز می شود یعنی وقتی که بتمن وارد تاریکی شد تا تصویر شرم آلود هاروی دنت بدون خدشه باقی بماند. بروس وین (با بازی کریستین بیل) منزوی شده است. او مردی شکسته است که به همراه خدمتکار وفادارش، آلفرد (با بازی مایکل کین) به تنهایی روزگار می گذراند و هنوز سوگوار آینده از دست رفته ایست که می توانست با عشق زندگی اش، ریچل داشته باشد. بین (Bane) با بازی تام هاردی، سرباز مزدور ماسک داری است که از لیگ سایه ها توسط راس الغول ( با بازی لیام نیسون که فقط در فلاش بک و رویا نشان داده می شود) بیرون انداخته شده است. او به گاتهام بازگشته تا انتقام ویران کننده ای بگیرد، کاری که در آن یک متخصص به حساب می آید. قابل انتظار است که فکر کنیم انگیزه های واقعی او از بازگشت چیز دیگری است و این کارها فقط به عنوان پوشش است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/the-dark-knight-rises-bane.jpgفقط بتمن می تواند او را متوقف کند، اما بتمن حالا نیست. زمانی که بروس به دیدار لوسیوس فاکس (با بازی مورگان فریمن) می رود تا ببیند این متفکر چه ابزار جدیدی را اختراع کرده است، دو نفر دیگر را با او می بیند. اولین آن ها کارآگاه جان بلیک (با بازی جوزف گوردون لویت) است که دستیار کمیسر گوردون (با بازی گری الدمن) به شمار می آید. دومین نفر یک گربه دزد چالاک به نام "سلینا" کایل (با بازی آن هاتاوی) است. با وجود این Bane ثابت می کند که می تواند خیلی بیشتر و بهتر از بتمن زخمی و سالخورده عمل کند و همچنین نشان می دهد که "سلینا" آن قدری که بتمن به او اعتقاد دارد، قابل اعتماد نیست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/fsngshbxv.jpgمیزان بلاتکلیفی و تعلیق در مورد مفهوم بی اعتقادی در این قسمت بسیار بالاست اما باز هم نه به میزان انتقام جویان یا مرد عنکبوتی شگفت انگیز. بر خلاف لحن تاریک و گاهی اوقات نگاه محزون فیلم، این اولین و مهم ترین فیلم ابر قهرمانی است که با سکانس های اکشن و زد و خورد فیزیکی خود را به اثبات رسانده است. بیشتر از این که این زد و خوردها جسمانی باشد، سخت افزاری و به وسیله ابزار است. البته چند نبرد تن به تن هم میان بتمن و بین در می گیرد و زن گربه ای (سلینا) هم چند باری خود را درگیر نبرد می کند. اما بالاترین سطح اکشن وقتی رخ می دهد که پای وسایل نقلیه به میان کشیده می شود. وسایلی چون ماشین های بتمنی، هواپیماهای بتمنی و موتورهای بتمنی که با روش هایی جدید و ارتقا یافته از آن ها استفاده می شود. نولان می داند که چطور بدون آن که زیاده روی کرده باشد، از این وسایل استفاده کند. در این فیلم هیچ ترسی از وجود اضافه بار تصاویر کامپیوتری دیده نمی شود و خدا را شکر که فیلم سه بعدی هم نیست!(این یعنی اگر بخواهید هم نمی توانید سه بعدی آن را ببینید، اگر چه که اصلاً نمی دانم چه کسی می تواند خواهان سه بعدی اش باشد. می توانید نسخه IMAX فیلم را ببینید البته اگر مدت طولانی در صف سینما صبر کنید تا جایی برای نشستن بهتان برسد.)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/333batman-batpad-dark-knight-rises.jpgبتمن قهرمانانه تر، پر کشمکش تر و البته پر عیب تر از هر دو قسمت قبلی ظاهر می شود. در لحظاتی او شخصیتی هملت گونه را رقم می زند و در آخر شخصیتی را که اشتیاق دیدنش را داشتیم، به ما نشان می دهد؛ اما اتفاقات زیادی باید در فیلم بیفتد تا ما را به آن نقطه برساند. جاناتان نولان تایید می کند که وقتی «شوالیه تاریکی برمی خیزد» را می نوشته تحت تاثیر داستان "دو شهر" اثر چارلز دیکنز قرار داشته است. اما هر خط بعد از خط دیگر که نوشته می شده بیشتر به همان دانه ای تبدیل می شده که پایان داستان از آن جوانه می زند. فیلم مجبورتان نمی کند که حتماً از پایانش متحیر شوید و به وضوح بازگشت ها و یادآوری هایی از گذشته را نشان می دهد.

پایان بندی های مبهم تبدیل به خصیصه کارهای نولان شده است و هر کس چند صحنه پایانی «شوالیه تاریکی برمی خیزد» را ببیند می تواند بسته به طبع شخصی خود، آن را خوشبینانه یا بدبینانه تفسیر کند.انتهای این فیلم به اندازه صحنه های پایانی فیلم «تلقین» دیوانه کننده نیست، اما آخر داستان به شفافیتی هم که شاید از ابتدا انتظارش را می کشیم، نخواهد بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/dark-knight-rises/8960035_070312_batrm2.jpgدر میان گروه بازیگران هیچ کمبودی از لحاظ ترکیب ستارگان قدرتمند وجود ندارد. با این وجود هیچ کدام از آن ها به آن سطح خشونتی که توسط هیث لجر در «شوالیه تاریکی» نشان داده شد، نمی رسند و نولان با هوشمندی بازیگرانش را به سمت تقلید از او هل نمی دهد. Bane یک آدم شرور کاملاً متفاوت است. او باهوش است، اما سادیسمی نیست و با این وجود نوعی پتانسیل جانورخویی دارد که حتی جوکر هم نداشت. تام هاردی که نقشش پر رنگ شده، پشت آن ماسک آهنی و صدایی که طوری شده که بعضی از کلماتش مفهوم نباشد، غیر قابل تشخیص است. نقش جوکر برای لجر بعد از مرگش یک اسکار را به همراه داشت، اما هاردی نامزد اسکار هم نخواهد شد چرا که درست مثل این است که مرد بد الن ریکمن در جان سخت (قسمت اول) را با کسی که در جان سخت 2 دیدیم مقایسه کنیم.

کریستین بیل این شانس را داشته است که میان دو ستاره نقش مکمل بچرخد. او و آن هاتاوی با هم ارتباط خاصی دارند با این وجود رومانس بین آن ها هیچ وقت از لاس زدن های کوتاه فراتر نمی رود. روابط عاشقانه بین آقای بازیگر و ماریون کوتیار در نقش میراندا تیت، مدیر جدید شرکت «وین» خیلی سرد است. بروس و میراندا جلوی آتش با هم عشق بازی می کنند، اما گرمای شعله های آتش از معاشقه آن دو با هم خیلی بیشتر است. مایکل کین و گری الدمن شخصیت های غمگین تری را نسبت به کاراکترهای همیشگی خود بازی کرده اند تا بتوانند خط سیر زننده و ترسناک فیلم را نشان دهند. جوزف گوردون لویت عنصر جدیدی در فیلم است که ثابت می کند می تواند خون تازه ای در رگ های اسطوره شناسی وارد کند.

http://naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/100/9-The-Dark-Knight-Rises/16-The-Dark-Knight-Rises.jpgآن هایی که به دیدن این فیلم ابر قهرمانی می روند تا بتوانند لحظاتی را تجربه کنند که موهای بدنشان سیخ می شود، ممکن است ناامید شوند و با وجود اینکه یک فیلم سه ساعته را می بینند خیلی کم با این احساسات مواجه می شوند، اگر چه که همان صحنه های اندکی هم که در این زمینه دارد، شگفت انگیزند. نولان به ندرت اجازه می دهد که شوخی وارد فضای تاریک این فیلم شود و وقتی هم که این اتفاق می افتد بیشتر طنز تلخ است (که بهترین آن هم توسط زن گربه ای ارائه می شود). موسیقی فیلم هم که کار هانس زیمر است فوق العاده است. تِم این موسیقی با آن که حماسی نیست، اما با اکشن فیلم خیلی خوب جور در می آید. فیلمبردار، والی پیفیستر هم تصاویر به یاد ماندنی زیادی ارائه می دهد. اولین تصویری که به ذهن من می آید، تصویری است از منهتن که زیر سلطه مجسمه آزادی است و همچنین یک تصویر از بتمن که با هلی کوپتر گرفته شده و حتماً باید تبدیل به پوستر فیلم شده باشد.

 

نولان حالا با تحویل کامل سه گانه بتمن خود می تواند وارد پروژه های دیگر با محتواهای دیگری شود تا توانایی های خود در موضوعاتی که می خواهد را نشان دهد. در میان سه فیلم، «شوالیه تاریکی» به عنوان قدرتمندترین قسمت، در جایگاه خود باقی می ماند. آن فیلم از هر سه قسمت هیجان انگیز تر و شجاعانه تر بود و درست مثل فیلم «امپراطوری ضربه می زند» (قسمت دوم جنگ ستارگان) با آن دیدگاه رایج که می گوید قسمت دوم هر سه گانه ای از همه ناراضی کننده تر است، مخالفت می کند.

 

با نگاه به آخر داستان می بینیم که «شوالیه تاریکی برمی خیزد» هیچ شباهتی به «بازگشت جدای» (قسمت سوم جنگ ستارگان) ندارد بلکه یک پکیج بسیار کاملتر است که در آن خبری از هیچ «ایواکی» نیست و به تماشاگران اجازه می دهد که سینما را با رضایت کامل و کمی سردرگمی ترک کنند و احتمالاً باعث می شود تا آن ها بخواهند آن را دوباره تماشا کنند تا چیزهایی که بار اول از دستشان رفته را کاملاً درک کنند. بله، نقص هایی وجود دارد، اما «شوالیه تاریکی برمی خیزد» برای سه گانه بتمن سکوی پرتابی به سوی بالاترین نقطه هرم فیلم های ابرقهرمانانه خواهد بود که شاید "هرگز" هم از آن جایگاه پایین نیاید.

منبع:سایت نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/life-of-pi-poster.jpg

کارگردان: Ang Lee

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/life-of-pi-poster.jpg

نویسنده : David Magee

 

 

 

 

بازیگران: Suraj Sharma, Irrfan Khan , Adil Hussain

خلاصه داستان :

خانواده ای به خاطر شرایط نامناسب مالی مجبور به فروش باغ وحش خود می شوند. در پی این معامله، این خانواده به همراه حیوانات باغ وحش خود، سوار یک کشتی به مقصد کانادا می شوند٬ اما در راه٬ کشتی غرق شده و از این خانواده تنها پسری زنده می ماند که روی قایقی به همراه یک ببر درنده خو گیر افتاده است..

یک پسر هندی و یک ببر بنگالی: فیلم، داستانی شبیه به داستانی که یک قرن قبل برای کودکان نوشته شد، دارد. داستانی از رودیارد کیپلینگ در مورد موگلی و شر خان در کتاب جنگل و همچنین داستانی دیگر از هلن بانرمن با نام داستان سامبوی سیاه کوچولو که متاسفانه نژاد پرستانه بود. این داستان هم شبیه همان هاست. با این تفاوت که در این یکی باید پسر را پی بنامید و ببر بنگال را ریچارد پارکر. و آن ها را در یک قایق نجات در آب های آزاد اقیانوس آرام به دام بیندازید. پسر را در موقعیت مبارزه با یک حیوان وحشی قرار دهید که بر سر تلاش برای بقا و به دست آوردن قلمرویی برای خود مبارزه می کند. با این خلاصه ای که گفتم احتمالا ماهیت داستان زندگی پی، نوشته یان مارتل را که در سال 2002 برنده جایزه بهترین نویسنده مرد شد، فهمیده اید. شکی نیست که این فیلم، افسانه ای عالی است که پر شده است از ناامیدی ها و قهرمان بازی ها. اما کارگردانی که فیلمی می سازد در مورد یک انسان و حیوانی وحشی، گرفتار چه چیزی شده است؟ حماقت یا نبوغ؟

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/LifeOfPi_still.png.CROP.rectangle3-large.pngآنگ لی، کارگردان تایوانی الاصل در زندگی پی که دو ماه قبل در فستیوال فیلم نیویورک در میان تشویق تماشاگران به نمایش در آمد، داستانی عجیب و جدید را ساخته و شاهکاری دیدنی را در ورای ظهور احساسات به نمایش گذاشته است. از اولین تصویری که نشان داده می شود که در آن یک خرس کوچک در حال بغل کردن درختی است و یک مرغ مگس خوار هم بالای آن در پرواز است و به نظر می رسد که داخل سینما به پرواز درآمده، فیلم می فهماند که در پی مبهوت کردن مخاطب با استفاده از تکنیک هایی در سینمای سه بعدی است که قبلاً دیده نشده اند. زندگی پی نوآوری هایی را در سیستم سه بعدی که با آواتار جیمز کامرون آمد، به وجود آورده است و با پیشرفت دادن تکنولوژی دادن حرکات انسانی به انیمیشن که در خیزش سیاره میمون ها دیده بودیم، دنیایی شگفت انگیز و تماشایی را به وجود آورده است. تماشاگران، گروهی از ماهی های پرنده را می بینند که به قایق حمله می کنند یا ببر را می بینند که با کفتار بدذات درگیر می شود و چشم هایشان را می بندند و با خود فکر می کنند که امکان ندارد این اتفاق ها واقعی باشد و بعد چشم هایشان را باز می کنند و در نهایت ناباوری درمیابند که این اتفاقات واقعاً در حال رخ دادن است.

کارگردانی مثل رابرت زمه کیس باید به این داستان نوجوانانه در مورد پی( با بازی سوراج شارما) علاقه مند شده باشد. پی تنها انسانی است که بعد از غرق شدن کشتی و از بین رفتن تمام خانواده اش، جان سالم به در می برد و در اقیانوس پهناور به همراه یک موجود وحشی که می تواند در یک چشم بر هم زدن او را بکشد، سرگردان شده است. زمه کیس از تکنیک دادن حرکات انسانی به انیمیشن در فیلم های کودکانه خود استفاده کرده است. مثل قطار سریع السیر قطبی و در درام مربوط به عصر تاریکی یعنی بیوولف و در فیلم آخر خود رانده شده، تام هنکس را در یک جزیره صحرایی متروک رها کرده بود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/life-of-pi-sorel_pi_16462_rgb.jpgاما لی با شیوه ای آرام تر است و به لجاجت و سرسختی یک تازه کار رفتار می کند. وقتی به او بگویی که ساختن فلان پروژه غیر ممکن است بیشتر او را به آن علاقه مند می کنی. او به دانشگاه ایلینویز آمد و اولین فیلمش را در شهر نیویورک ساخت و با ساختن فیلم «حس و حساسیت» نوشته جین آستن، خودش را در یک فرهنگ بیگانه دیگر رها کرد. او حماسه هنرهای رزمی یعنی فیلم ببر غران، اژدهای پنهان را بازسازی کرد و با ساختن رومانسی در مورد یک گاوچران همجنس باز با نام کوهستان بروکبک یک اسکار به دست آورد.

حالا او فیلمی را ساخته است در مورد نوجوانی که همزمان هم نوح پیغمبر، هم رابینسون کروزوئه و هم زیگفرید است و با تمام مسائل زندگی در دریا مواجه می شود و به همه این ها یک اورانگوتان، یک کفتار و یک میلیون میمون را هم اضافه کنید به علاوه این که دشمن قسم خورده و تنها همراهش هم یک ببر بالغ است و همه این ها باعث به وجود آمدن موقعیتی می شود که از لحاظ داشتن سختی و مشکلات منحصر به فرد است. یک دهه قبل ساخته شدن فیلمی مثل زندگی پی غیر قابل تصور بود. مگر این که لی می توانست یک ببر به شدت آرام را به خدمت بگیرد و یک تعداد بی نهایت از بازیگرانی که شبیه پی باشند را در اختیار داشته باشد تا هر بار ببر به هر کدام پنجه زد یا بلعیدشان، یک نفر دیگر را جایگزین کنند! اما حالا به لطف پیشرفت های تکنولوژی و آمدن نسل جدید هنرمندان و تدوینگران و وصله زن ها، ساختن این فیلم امکان پذیر شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/Screen%20Shot%202012-11-25%20at%201.16.52%20PM.jpegزندگی پی با فیلمنامه ای نوشته دیوید مگی، همه اش هیجانی و توفانی نیست. المان های مختص آنگ لی را دارد. کشمکش هایی که در یک خانواده با محبت وجود دارد که در فیلم «حس و حساسیت» آن ها را نشان داده بود، در این جا هم در ارتباطات پی جوان (که از سن 12 سالگی توسط آیوش تاندون بازی می شود) با پدرش (عادل حسین) که در شهر هندی پوندیشری، صاحب یک باغ وحش است و مادرش (نماد تابوهای هندی) نشان داده می شود. داستان های عشقی گزنده که قبلاً در فیلم های دیگر لی مثل طوفان یخ، کوهستان بروکبک و شهوت؛احتیاط نشان داده شده بود، در اینجا آرام تر و با تامل بیشتر در دوستی بین پی جوان و یک دختر (با بازی شراوانتی ساینات) که در کلاس رقص با هم آشنا می شوند، خود را بروز داده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/Screen%20Shot%202012-11-25%20at%201.16.41%20PM.jpegوقتی پدر پی مجبور به فروش باغ وحش پوندیشری می شود، خانواده و حیواناتش را سوار یک کشتی باری به مقصد کانادا می کند. طوفان کشتی را غرق می کند و والدین پی را می کشد و حیوانات هم ناپدید می شوند (یک سکانس فوق العاده دیگر) و باعث می شود پی سفری در اقیانوس آرام را آغاز کند که هفت ماه به طول می انجامد. سفری که یادآور کوچ خود آنگ لی است که او را از تایوان به آمریکا آورد بعد هم به انگلستان و بلخره او را به سرزمین مادری اش بازگرداند. جایی که در آن یک مخزن عظیم آب ساخت تا صحنه های مربوط به دریا را فیلمبرداری کند. این ماجراجویی پی در کنار قدرت تصمیم گیری اش، روح او را هم به آزمایش می گذارد و او را به گذر از سه مذهب وادار می کند و در آخر او را به اوج روشنگری می رساند همه این ها را پی در بزرگسالی (با بازی عرفان خان) برای یک نویسنده کانادایی تعریف می کند. صحنه های مربوط به دوران امروز با وجود این که خان، داستان را با اندوه و وقار تعریف می کند، اما تنها نقطه نازیبای فیلم است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/life-of-pi-movie-poster-14.jpgلی برای آمادگی برای ساختن چالش های ترسناک این فیلم که هیچ ستاره ای در آن بازی نمی کند و بودجه اش بالغ بر 70 میلیون دلار بوده است، یک پیش نمایش 70 دقیقه ای از قسمت میانی فیلم را که در قایق نجات می گذرد را ساخت (برای دیدن این 70 دقیقه اضافه در نسخه دی وی دی زندگی پی بی صبرانه انتظار می کشم) بعد یک تیم مسحور کننده دیجیتالی را آورد تا ببر را به صورت زنده در قایق بگذارند. وقتی در یک نشست مطبوعاتی از شارما در مورد ماه ها زندگی با یک ببر پرسیدند، در جواب گفت: «زندگی روی قایق واقعا غریبانه و تنها بود. هیچ ببری در کار نبود.» با این وجود، هنوز هم این موجود وحشی یعنی ببر، خیلی زنده، قابل لمس و باشکوه به نظر می رسد. به همان اندازه که نقاشی هنری روسو با عنوان ببری در طوفان استوایی زنده بود که البته عنوان این نقاشی برای این فیلم هم نامی مناسب است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/PI/Life-of-Pi-3D-poster.jpgتفاوت نقاشی با زندگی پی در این است که در این یکی فک بیننده باز می ماند! لی اقیانوس آرام را طوری نشان می دهد که مثل یک آینه مواج است که آسمان با چنان وضوحی در آن انعکاس می یابد که به نظر می رسد پی در یک لحظه هم زیر آب است هم بالای ابرها. در مواقعی از فیلم، لی توهمات پسر را که ناشی از سوءتغذیه است نشان می دهد. مثلاً در قسمتی که زیر آب است، چهره دوست دخترش را در یک ماهی می بیند. فیلمبرداری کلودیا میراندا (فیلمبردار مورد عجیب بنجامین باتن) و شفافیت لنز دوربینش به اندازه شفافیت رویایی طب دار و بی واسطه است. به جای جاذبه تصویری دو معشوق از دو گونه مختلف که در آواتار نشان داده شد، در این فیلم، رویا یا کابوس در منطقه ای دوردست که آن را زمین می نامیم اتفاق می افتد. ما در این فیلم اتفاقات الهی و ترسناکی را می بینیم که با سیر گذار روح مشکل دار پی آشکار نمی شوند و در مواقعی از دریچه چشمان ببر به آن ها می نگریم.

مقایسه زندگی پی با آواتار به این معنا نیست که فیلم لی می تواند در فروش با فیلم جیمز کامرون رقابت کند. اما پی یک جهش بزرگ به سمت جلو و بالا است که می تواند پیشرفتی در مدیوم سینما باشد. واقع گرایی به ندرت در این فیلم همراه با سحر و جادو بود و هرگز در هیچ فیلمی این چنین واقعی نبوده است.

منبع: سایت نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/annakarenina_2.jpg

کارگردان: Joe Wright http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/annakarenina_2.jpg

نویسنده : Tom Stoppard (screenplay), Leo Tolstoy

 

 

 

 

بازیگران:

Keira Knightley, Jude Law , Aaron Taylor-Johnson

مانند فرانکنشتاین و هملت، «آنا کارنینا» نبز از آن آثار شاخص ادبی است که فیلمسازان دائماً به اقتباس از آن پرداخته اند. اولین نسخه ی سینمایی این کتاب یک فیلم صامت آلمانی محصول 1910 است که از آن موقع اثری ار آن پیدا نشده است. این فیلم کمی پیش از مرگ تولستوی اکران شد و کسی نمی داند وی فیلم را دیده است و اگر دیده چه نظری درباره ی آن داشته است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Screen%20Shot%202012-11-22%20at%203.13.44%20PM.jpegمورد بعدی، یک فیلم پرهزینه و تجملی تر بود که در پی آن ساخته شد. در قرن بعد از زمانی که رمان آناکارنینا برای اولین بار روی پرده ی سینما ظاهر شد، تا به حال نشده که دوره ی 13 ساله ای بگذرد و نسخه ی جدیدی از این داستان برای سینما یا تلویزیون ساخته نشود. فیلم حاضر به کارگردانی «جو رایت/Joe Wright» بعد از مجموعه تلویزیونی کوتاه محصول 2000 و ساخته ی کشور بریتانیا، جدیدترین اقتباس از این اثر به شمار می رود. اقتباس قبلی یک اجرای نمایشی بود به کارگردانی «برنارد رُز/ Bernard Rose» که در سال 1997 روی صحنه رفت و سوفی مارکو و شون بن در آن نقش آفرینی کردند.

جو رایت که فیلم را بر اساس فیلمنامه ای اثر نمایشنامه نویس مشهور، «تام استاپرد/ Tom Stoppard» ساخته است، تصمیم می گیرد چند تغییر غیرمعمول در داستان مشهور ایجاد کند. تراژدی اصلی دست نخورده باقی می ماند، منظور ماجرای آنای با نشاط (کیرا نایتلی/ Kiera Knightley) همسرمردی محترم به نام کارنین (جود لاو/ Jude Law) است که با یک افسر سواره نظام روسی به نام کنت ورونسکی (آرون تایلر جانسون/ Aaron Taylor-Johnson) وارد رابطه ی نامشروع آتشین و پرحرارتی می شود. اما جو رایت مسیر متفاوتی برای روایت این ماجرای عاشقانه ایجاد می کند. آنا و ورونسکی را به شخصیت هایی بیش از حد درگیر و مجذوب خویش تبدیل می کند که الزاماً قابل دوست داشتن نیستند. علاوه بر این کارنین را که معمولاً به شکل شخصیتی بزدل و کینه توز تصویر شده بود را به آدمی قابل همدردی تبدیل می کند. این روشی متفاوت است که مواد اولیه را رنگ و بویی تازه می بخشد، حداقل تا اواخر فیلم که سقوط آنا به وادی افسردگی و اعتیاد به مواد مخدر فیلم را از آن ریتم اولیه می اندازد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Screen%20Shot%202012-11-22%20at%203.14.15%20PM.jpegدر طی سالها، فیلمسازان زیادی تلاش خود را کرده اند تا در امر به ظاهر غیرقابل انجام خلاصه کردن دستنوشته ی 2000 صفحه ای تولستوی، به یک فیلم سینمایی دو ساعته توفیق یابند. یکی از خسارات این روند حذف شدن رابطه ی میان لوین (دامهال گلیسون/ Domhall Gleeson) و کیتی (آلیشیا ویکندر/ Alicia Vikander) است که در کتاب در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد.

استپارد و رایت تا جایی که توانستنه اند سعی کرده اند به صورت حداقلی به این داستان فرعی بپردازند. این داستان برای توازن پیدا کردن کلیت ماجرا در کنار تراژدی غم انگیزی که در مثلث عشقی میان آنا، ورونسکی و کارنین وجود دارد، ضرورت دارد. زمانی کافی از فیلم به ماجرای لوین و کیتی اختصاص داده شده تا به شکل یک زائده به نظر نرسد. در واقع، اصلی ترین صحنه ی رابطه ی آنها که در آن با بازیگوشی با یکدیگر از طریق حروف الفبا ارتباط برقرار می کنند، به شکلی شگفت انگیز به رمان وفادار است. ممکن است این بحث مطرح شود که اگر فیلم برخلاف معمول تمرکز خود را بر روی این دو شخصیت قرار می داد بیشتر بیننده را به خود جذب می کرد اما شاید این صحبت به این دلیل است که داستان اصلی بیش از حد برایمان آشناست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Keira-Knightley-in-Anna-Karenina-18.jpgرایت و استپارد صحنه پردازی فیلم را به بازی می گیرند. آنها به جای اینکه مستقیماً داستان خود را بیان کنند،فیلم را مانند یک تئاتر قاب می گیرند. دوربین معمولاً با حرکت از بالا به پایین عقب گرد می کند تا دو طرف صحنه و صندلی های سالن نمایش را نشان دهد. صحنه های فیلم پشت صحنه و در میان تیرک های پرده ها اتفاق می افتند. صحنه پردازی فیلم گاهی اوقات به صورت دستی تغییر می کند. موسیقی متن گاهی اوقات توسط نوازندگان روی صحنه نواخته می شود. رئالیسم جادویی خود را در جای جای فیلم نشان می دهد و دیالوگ ها مدام از حالت تئاتری به حالت سینمایی رفت و برگشت دارند. شیوه ی در پی گرفته شده بسیار بازیگوشانه است و جای تعجب است که اینقدر عالی از کار در آمده و به شکلی غریب بیننده را به یاد فیلم «مولن روژ/Moulin Rouge» می اندازد (البته بدون آواز خواندن ها). این شیوه به داستان «آنا کارنینا» انرژی مضاعفی می بخشد بی آنکه تحمیلی به نظر برسد.

هنگامی که داستان از لحاظ حسی بیشتر توجه می طلبد، رایت تزئینات و بازی با سبک را کنار می گذارد. لحن فیلم حالت عجیبی دارد، با صحنه ی صورت تراشی اوبلونسکی با بازی «متیو مکفادین/» آغاز می شود که سبک مجموعه ی مانتی پیتون را دارد و حس سرزندگی و طنز پیدا می کند. با اینحال در انتهای فیلم در حالت تلخی به سر می بریم که تقریباً بیشتر قسمت های رمان روسی را در برمی گیرد. تماشای 20 دقیقه ی پایانی «آناکارنینا» سخت و زجر آور است، و یک قسمتی از این مسئله به این دلیل است که ما نگران و درگیر شخصیت آنا شده ایم و اهمیت زیادی به ورونسکی نمی دهیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/tokio-story/Screen%20Shot%202012-11-22%20at%203.14.24%20PM.jpegتبدیل کارنین به شخصیتی ترحم برانگیز خود شمشیر دولبه ای ست. برای اینکه ما بیننده ها احساسی نسبت به این شوهر بی غیرت داشته باشیم، فیلم باید طوری پیش رود که دلمان نخواهد دو عاشق (آنا و ورونسکی) کامیاب شوند. به همین دلیل، سازندگان فیلم بی آنکه از وفاداری به رمان دست بکشند، احساسات و ادراک ما نسبت به این شخصیت را تحریک می کنند. کیرا نایتلی در سومین تجربه ی خود با کارگردان فیلم (دو تجربه ی همکاری در «غرور و تعصب» و «تاوان») آنا را به شکلی ناپسند و دل زننده تصویر می کند. او آدمی روان نژند و خودخواه است که از یک بیماری روانی تشخیص داده نشده رنج می برد و این بیماری با طرد شدن از اجتماع که در پی ماجرای عاشقانه ی او به وجود می آید، وخیم تر می شود. اگر قصد نایتلی این بوده که تماشاگران را از خود دور کند، باید گفت به نحو احسن از پس این کار برآمده است. من به شدت از آنا بدم آمد، گرچه نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و همینطور که فیلم به سوی نقطه ی اوج خود پیش می رفت، نوعی احساس ترحم نسبت به او پیدا کردم. تخاب آرون تیلور جانسون (هنرپیشه ی نقش اول در فیلم Kick-Ass) برای ایفای نقش ورونسکی از پایه اشتباه است. او تصویری تک بعدی از این شخصیت ارائه می دهد که حتی در لحظاتی که بایستی نقشی فعال داشته باشد و در مرکز توجه قرار بگیرد، باز هم نمی تواند پا را از پس زمینه ی داستان فیلم جلو تر بگذارد. ذره ای جاذبه میان تیلور جانسون و نایتلی وجود ندارد. حتی صحنه ی رابطه ی جنسی آنها خمیازه آور است. با این حال تصویری که جود لاو از کارنین ارائه می دهد کاملاً درک شده است. کارنین که دست کم گرفته شده و نه به عنوان یک ضد قهرمان، بلکه به عنوان فردی مظلوم تصویر شده که سعی می کند کار درست را انجام دهد، در مرکزیت اخلاقی و احساسی «آنا کارنینا» قرار دارد.

بازیگران نقش های فرعی - مکفایدن در نقش اوبلونسکی، کلی مکدونالد در نقش دالی، دامهال گلیسون در نقش لوین و آلیشیا ویکندر در نقش کیتی - به خوبی انتخاب شده اند.

بهترین چیزی که در وصف -- رایت در دنیای تولستوی میتوان گفت این است که نتیجه ی کار جالب و جذاب از کار درآمده است. معمولاً اکثر اقتباس هایی که از رمان آناکارنینا صورت گرفته اند از این ویژگی بی بهره اند. علاوه براین فیلم شتابزده به نظر نمی رسد و موفق می شود بیشتر ماجراهای فرعی رمان را به داستان اصلی پیوند دهد. با این وجود فیلم نشانه ی نوعی کنجکاوی و ماجراجویی است تا تجدید دیداری انقلابی و برای کسانی که از دیدن نسخه های متفاوت و در عین حال شبیه به هم و خسته کننده ی آنا کارنینا خسته شده اند، ارزش دیدن را دارد. برای آنهایی که با رمان آشنایی دارند (یا حداقل با داستان آن) چیزهای زیادی برای بحث کردن و اندیشیدن وجود دارد. برای دیگران اما نکته ی سؤال برانگیزی ست که آیا این فیلم «آنا کارنینا» شبیه به قسمتی از یک سریال خانوادگی به نظر می رسد یا خیر. فیلم برای من، به عنوان کسی که زمانی از طرفداران پر و پا قرص ادبیات روس بودم، به اندازه ی کافی توجه برانگیز و گهگاهی هم تأثیرگزار بود. معیارهای شما ممکن است متفاوت باشد.

منبع: سایت نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/looper_poster1.jpg

کارگردان: Rian Johnson http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/looper_poster1.jpg

نویسنده : Rian Johnson

 

 

 

 

بازیگران: Joseph Gordon-Levitt, Bruce Willis , Emily Blunt

خلاصه داستان :

لوپر اکشنی هیجان انگیز است که در آینده اتفاق می افتد آینده ای که سفر در زمان اختراع شده ولی انجام آن غیرقانونی بوده و فقط در بازار سیاه انجام میگیرد.

زمانی که اوباش میخواهند از شر شخصی خلاص شوند آنها هدف خود را با سفر زمان به 30 سال گذشته انتقال میدهند تا شخصی تفنگ به دست که اصطلاحا لوپر (جو با بازی جوزف گوردون-لویت) نام دارد در انتظار هدف خود میماند تا به کشتن وی اقدام کند. جو آدم پولداری است و زندگی خوبی دارد تا اینکه روزی اوباش آینده شخصی (با بازی بروس ویلیس) را برای جو ارسال میکنند. اما این شخص همان جو در زمان آینده است!

تماشای «حلقه انداز» یک تجربه سینمایی شگفت انگیز است. نه اینکه فقط یک فیلم خوب باشد بلکه یک فیلم عالی است. در تمام سطوح ممکن خود را نشان می دهد و اشتباهاتش آنقدر کم است که به چشم نمی آید. داستانی هیجان انگیز در ژانر علمی تخیلی است که با یک درام قوی توانسته به دستاوردی خطرناک برسد چرا که با فیلمنامه زیرکانه خود که در تمام جزئیات دقیق شده است، تمامی فرمول ها و علایق معمول هالیوود را کنار گذاشته است. برای نویسنده و کارگردان، رایان جانسون، «حلقه انداز» می تواند یک دنباله با ارزش نسبت به کارهای قبلی او با نام های «آجر» (Brick) و «شکوفه برادران» (The brothers bloom) باشد. این فیلم در کارنامه کاری او  بهترین است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Joseph-Gordon-Levitt-in-Looper-2012-Movie-Image-e1332035632364.jpgسفر در زمان یک موضوع فانتزی است که قواعد آن فقط به دست نویسنده وضع می شود. بیشتر فیلمسازانی که این موضوع را انتخاب می کنند به کلیشه ها متوسل می شوند و زمان زیادی را صرف دقت و توجه به مفاهیم و پارادوکس های داستان نمی کنند. اما در مورد «حلقه انداز» این گونه نبوده است. با این وجود، تفسیر جانسون هم از سفر در زمان نمی تواند واقع گرایانه تر از دیگر فیلم های این ژانر باشد. به هر حال قوانینی وجود دارد که فیلمنامه آن را نقض نمی کند. مهمترین مزیت فیلم این است که به پیچش های داستانی که دیگر همه شان نخ نما و قابل پیش بینی شده اند، روی نیاورده است.

فیلم «حلقه انداز» برای اینکه حس واقع انگاری را منتقل کند به میزان خوبی به پیش زمینه داستان می پردازد؛ بدون اینکه در پرداختن به جزئیات غیر مهم گرفتار شود. به کاراکترها به خوبی پرداخت شده است و همچنین صحنه های اکشن و تعلیق زیادی وجود دارد و حداقل یک سکانس خشن خون آلود هم هست و همچنین تقلا بر سر دوراهی های اخلاقی را نشان می دهد. پایان آن به هیچ وجه نا امید کننده نیست. پایان بندی فیلم از لحاظ منطقی، قانع کننده است و از لحاظ احساسی هم پر قدرت است. این یک داستان رضایت بخش است که به بهترین شکل ممکن روایت شده و بدون هیچ شکی، فیلم را در میان بهترین های امسال قرار می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Bruce-Willis-and-Joseph-Gordon-Levitt-in-Looper-2012-Movie-Image-620x413.jpgبیشتر اکشن فیلم در کنزاس سال 2044 اتفاق می افتد. دنیا از آنچه که امروز می شناسیم خیلی متفاوت نیست. شهرها بزرگتر و کثیفتر هستند، اما زندگی روستایی تقریباً مثل حالاست. هنوز مزارع ذرت، خانه های ییلاقی و تبر برای بریدن چوب وجود دارد. جزم و جنایت در حال قدرت گرفتن است، اما آن قدری نیست که در طول سی سال در آینده غم انگیز باشد. در اوایل دهه 70 میلادی سفر در زمان کشف شده است. اما انجام این کار غیر قانونی است و فقط جنایتکاران قدرتمند به انجامش اقدام می کنند. به این دلیل که کسی نمی تواند در آینده ظاهر شود کسانی که در دست سندیکا ها گیر افتاده اند، به گذشته و به سال 2044 فرستاده می شوند؛ یعنی جایی که یک حلقه انداز با تفنگ شکاری انتظارشان را می کشد. او کار را تمام می کند، جایزه خود را(شمش های نقره ای که به بدن قربانی بسته شده اند) می گیرد و منتظر قرارداد بعدی می ماند. تصمیمی گرفته می شود مبنی بر اینکه ارتباط یکی از حلقه انداز ها را با آینده قطع کنند به همین دلیل نسخه خود او از آینده را برایش می فرستند تا خودش را بکشد (به اینکار بستن حلقه می گویند). وقتی اینکار را انجام دهد، فقط سی سال دیگر فرصت زندگی دارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Screen%20Shot%202012-10-02%20at%201.48.26%20AM.jpegجو (جوزف گوردون لویت) یک حلقه انداز است. اما او یک حلقه انداز معمولی نست، او یکی از بهترین ها در اسطبل کوچکی است که توسط ابی(جف دانیلز) اداره می شود. اما با این وجود زمانی می رسد که جو باید پاسخگوی اشتباهش باشد. آن هم کمک کردن به دوستی (پائول دانو) است که گند زده. کمی بعد از این اتفاق ماموریتی به جو واگذار می شود که طی آن باید با خودش در آینده(با بازی بروس ویلیس) روبرو شود. وقتی در این کار درنگ می کند، جوی پیر او را از میدان به در می کند و خودش فرار می کند. این کار، جو را در موقعیت بدی قرار می دهد. اگر به سرعت همه چیز را ردیف نکند، نه تنها در آینده بلکه در زمان حال هم او را می کشند. مکالمه کوتاه او با جوی پیر باعث می شود که کمی در مورد تمایلات و اهداف خودش و مکانی که در آینده به آنجا می رود، اطلاعات به دست بیاورد. بنابراین جو به آن مکان سفر می کند نه فقط به خاطر اینکه از سارا(امیلی بلانت)، زن صاحب خانه و پسرش، سید( پیرس گاگنون) محافظت کند بلکه برای این منظور که جوی پیر را متوقف کند و زندگی اش را بازیابد. و او یک مزیت خوب دارد: او می تواند خود آینده اش را بکشد اما جوی پیر نمی تواند همین کار را با او بکند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/looper-movie-2012-640x463.jpgبحث در مورد هر کدام از جزئیات «حلقه انداز» باعث می شود که داستان لو برود هم در مورد چیزهای کوچک و هم بزرگ که بهتر است هر کس خودش با تماشای فیلم آن ها را دریابد. داستان فیلم هزارتویی از پیچش ها و چرخش ها نیست و البته این به معنای قابل پیش بینی بودن آن هم نیست و چند نمونه سورپرایز های ناب در فیلم وجود دارد که خیلی خوب می توانند بر مخاطب اثرگذار باشند چرا که در طول روایت داستان معنا پیدا می کنند و با منطق جور درمیایند، آن هم نه به خاطر اینکه به سمت ما پرتاب می شوند تا واکنش ما را برانگیزانند. موضوع سفر در زمان می تواند به سمت موقعیت هایی پیش رود که کمی آدم را گیج کند، اما برای کسانی که با این شاخه از داستان سرایی علمی تخیلی و فانتزی آشنایی دارند، بیشتر اتفاقاتی که در فیلم می افتد منطقی به نظر می رسد و به راحتی با قوانینی که جانسون آن ها را در فیلمش وضع کرده معنادار و قابل توضیحند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/Joseph-Gordon-Levitt-in-Looper-2012-Movie-Image-3-e1333992550608.jpegنظر من در مورد جوزف گوردون لویت به عنوان یک بازیگر در هر اجرایی که از او دیده ام بهتر شده است. و در این فیلم هم با وجود حالات چهره عجیبی که از خود نشان می دهد تا بیشتر شبیه بروس ویلیس شود، از این قاعده مستثنا نیست. استعداد و سیر حرکت او در بازیگری همچنان تاثیر گذار است. این نقش آسانی نیست. باید بیشتر فیلم را در نقش یک ضد قهرمان بازی می کرده. به هر حال او یک قاتل بالفطره است و در این کار یکی از بهترین هاست. با این وجود وقتی که شرافت از درون او جوانه می زند می توانیم ارتباط بهتری با شخصیتش پیدا کنیم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/looper/422304.jpgبروس ویلیس باید به عنوان نقش دوم معرفی شود. این فیلم گوردون لویت است و با وجود اینکه نقش ویلیس خشن است اما کوتاه تر است. با وجود فیلم هایی چون «حلقه انداز» و «قلمروی طلوع ماه» دور انداختن آشغال هایی مثل فیلم «نور سرد روز»(The cold light of day) آسان است. بیشتر مواقع، اجرای ویلیس در «حلقه انداز» داراماتیک است. اما او زمان زیادی دارد تا خودی نشان بدهد. یکی از بزرگترین نقاط قوت «حلقه انداز» این است که به ویلیس هم مثل گوردون لویت، شانس های گوناگونی را می دهد تا به ورای کلیشه های معمول برود. او نه تنها امکان حضور در صحنه های اکشن را داشته بلکه سکانس های به شدت دراماتیک هم در نقش خود داشته است. لحظه ای در فیلم وجود دارد که در آن از جوی پیر بیزار می شوید اما شاید نه بیشتر از آن چه که خودش از خودش متنفر است. و با همین احساس تنفر شما را به سمت دانستن حقیقتی آزاردهنده می برد.

بقیه بازیگران هم شامل نقش های مکملی می شوند که در کار اجرای خود عالی عمل کرده اند. از نقش کوتاه پائول دانو بگیرید تا نقش بلند امیلی بلانت. حتی یک بازی ضعیف در این فیلم وجود ندارد. در میان این ها به خصوص جف دانیلز است که به طور غافلگیرانه ای در نقش رئیس سندیکا، اجرایش قابل قبول است و همچنین پیپر پرابو در نقش یک استریپر دلسوز که در موقعیت های مختلفی با جو و پیری او برخورد می کند. امیلی بلانت در نقش خود احتمالاً جذاب ترین چوب بر تاریخ سینماست!

برای من، یک فیلم خوب آن چیزی است که کار تمام عناصر آن در کنار هم خوب بوده باشد. آن ها مثل یک سمفونی در هم آمیخته اند. این همان چیزی است که در این فیلم دیدم. فیلمنامه، هوشمندانه و زیرکانه است. توجه من را به شدت تحریک کرد و تا پایان مرا با خود نگه داشت. کاراکترها به خوبی شکل گرفته اند و با قدرت به تصویر کشیده شده اند. اکشن و تعلیق زیادی وجود دارد و حتی کمی طنز و رومانس هم چاشنی کار شده است. سوالات پرعمق و آزاردهنده ای وجود دارند که جوابشان اصلاً ساده نیست. (اگر فرض کنیم که می توانستید در زمان سفر کنید و اگر این امکان وجود داشت که به سال 1889 بازگردید و درکنار گهواره ای می رفتید که نوزادی به نام آدولف هیتلر در آن قرار داشت، توانایی خفه کردن آن نوزاد را داشتید؟!) کارگردانی هنری فیلم، تاثیرگذار است و دنیای آینده ای را به تصویر می کشد که هم آشنا و هم متفاوت است. این احساسات خیلی با قدرت خود را نمایان می کنند. «حلقه انداز» کاری را کرده است که سینمای درجه یک و عالی باید انجام دهد: گیج می کند، سرگرم می کند و افکار تو را ارتقا می بخشد. در مورد دیدگاه من نسبت به دنیا یا روش روزانه زندگی ام تاثیری نخواهد گذاشت، اما به این زودی ها فراموشش نمی کنم و به خاطر دیدنش شکرگزارم.

منبع: سایت نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/argo-poster1.jpg

کارگردان: Ben Affleck http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/argo-poster1.jpg

نویسنده : Chris Terrio

 

 

 

 

بازیگران: Ben Affleck, Bryan Cranston and John Goodman

خلاصه داستان :

همزمان با به نقطه اوج رسیدن انقلاب ایران، یکی از ماموران ویژه سازمان سیا، برای آزاد کردن شش نفر آمریکایی که در خانه سفیر کانادا در ایران پناه گرفته اند، نقشه خطرناکی را ترتیب می دهد.

«آرگو» برچسب «بر اساس داستان واقعی» را با افتخار بر خود نشان کرده است. و این جزو معدود دفعاتی است که این «شرح» برای درک بهتر یک فیلم مهم است. اغلب مواقع این برچسب بی معناست، اما وقتی اتفاقات تاریخی مثل واقعه ای که در این فیلم می بینیم، به صورت مستند در می آیند، حتی با این وجود که  تخیلات هم به آن اضافه شده، دادن عنوان زندگی واقعی می تواند مثل یک چاشنی و مزه در شیوه روایت داستان عمل کند. آرگو یک تریلر جاسوسی رضایت بخش است که در سال 1980 در ایران اتفاق می افتد. خیلی از عناصر فیلم برگرفته از اتفاقات واقعی است که به خاطر موضوعش بر اهمیتش افزوده شده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/121011_MOV_Argo.jpg.CROP.rectangle3-large.jpgفیلمنامه توسط کریس تریو نوشته شده و بر اساس مقاله ای است از جاشوا بیرمن در سال 2007 با نام:« فرار از تهران: چطور سیا با استفاده از یک فیلم تقلبی علمی تخیلی توانست آمریکایی ها را از تهران نجات دهد». و این مقاله مبنای این فیلم سینمایی قرار گرفت. فیلم، اتفاقات اصلی را از واقعیت گرفته است و به آن ها قالبی سینمایی داده است. تعلیق در فیلم با استفاده از چندین برش متقاطع در موقعیت های مختلف نشان می دهد که چطور همه چیز سر موقع در جای درست خود اتفاق می افتند. اگر چه که همه چیز در واقعیت سخت تر و شدید تر بوده، اما در فیلم هم صحنه های زیادی با این حس وجود دارد که به آن ها رنگ و لعاب سینمایی داده شده است. این ابتکار هالیوود است و برای بالا بردن آدرنالین خیلی خوب جواب می دهد. در 30 دقیقه پایانی آرگو با فشار و تنش وحشتناکی روبرو می شوید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/1347922276515.cached.jpgتا این جای کار بن افلک نشان داده است که کارش در کارگردانی بهتر از بازیگری است. نه اینکه بگویم او بازیگر بدی است. نه! اما پشت دوربین کارش فوق العاده است. آرگو به عنوان نمونه ای دیگر در فیلم هایی که استادانه ساخت شده اند، در کنار دیگر کارهای افلک به نام های «رفته عزیزم رفته» و «شهر» قرار می گیرد. در بین این سه فیلم آرگو کمترین محتوای احساسی را دارد (اگرچه به هیچ کدام از کاراکترها پرداخت خوبی نشده است با این وجود صحنه هایی گذرا برای نشان دادن اهمیت جایگاه خانواده نزد تونی مندز با بازی افلک وجود دارد). آرگو بزرگترین فیلم اوست که  بر مبنای روایت است. افلک تلاش زیادی کرده تا بتواند اینطور نشان دهد که آرگو در دهه 70 فیلمبرداری شده است. نه تنها تصویر فیلم از روی عمد دارای رگه ها و دانه هایی است بلکه حتی در شروع فیلم هم از لوگوی قدیمی برادران وارنر استفاده کرده است. بازسازی تهران در حدود سال 80 واقعاً استادانه انجام شده است (لوکیشن های فیلم در ترکیه بوده است). از فیلم های آرشیوی برای نشان دادن رئیس جمهور کارتر، شاه ایران و امام خمینی در داستان استفاده شده. فیلم های قدیمی از اخبار تد کاپل، فرانک رابینسون، مایک والاس و والتر کرانکیت باعث شده تا رنگ و بوی آن زمان به خوبی منتقل شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/Ben-Affleck-in-Argo-010.jpgآرگو با بازسازی بسیار خوبی از تسخیر سفارت آمریکا در ایران توسط دانشجوهای مهاجم آغاز می شود. تاریخ 4 نوامبر سال 1979 است و دنیا در شرف تغییر است. به یک باره مردم عادی، ابتدا با تعداد کم بعد هم با ازدحام وارد سفارت می شوند و وقتی درها با فشار جمعیت باز می شود، کارمندان و دیپلمات های سفارت را می بینیم که با عجله درحال ریز کردن و آتش زدن اطلاعات مهم و کاغذها هستند. شش نفر از آن ها شامل باب آندرس (تیت داناوان)، لی شاتز (روری کوچرین)، مارک و کورا لیجک (کریستوفر دنهام و سلی دووال) و جو و کتی استافورد (اسکوت مک نیری و کری بیشه) فرار می کنند و به اقامتگاه سفیر کانادا کن تایلور (ویکتور گاربر) پناه می برند و برای مدت 90 روز در آنجا مخفی می شوند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/argo_wide2.jpgدولت آمریکا با کمک سازمان سیا تصمیم می گیرد که یک ماموریت نجات ترتیب دهد. در نیمه های ژانویه نگرانی ها افزایش پیدا می کند. آیا دیپلمات ها از ایران به صورت قاچاقی خارج شده اند؟ آیا دستگیر شده و در ملا عام اعدام شده اند؟ دولت کانادا هم نگران امنیت سفیر خود و کارکنان سفارت شده است و این خود فشار بیشتری را تحمیل می کند. مدیر سازمان سیا جک اودانل (برایان کرانستون) مامور خود تونی مندز (افلک) را احظار می کند. او متخصص خارج کردن نیرو ها از مناطق زیر کنترل دشمن است و باید برنامه ای را برای خارج کردن آن شش نفر از ایران طراحی کند. مشکل اینجاست که هیچ دلیل باور پذیری برای اینکه شش نفر آمریکایی در تهران با آن شرایط سیاسی پرسه بزنند وجود ندارد. نقشه مندز بی پروا و شجاعانه است. تونی با کمک چهره پرداز هالیوودی جان چمبرز (جان گودمن) و لستر سیگل تهیه کننده (آلن آرکین) یک کمپانی فیلم سازی تقلبی را برای ساخت یک فیلم علمی تخیلی ارزان قیمت به نام آرگو تاسیس می کند و همچنین یک داستان هم برای پوشش دادن امریکایی هایی که در تهران به دام افتاده اند، سر هم می کند. به این امید که بتواند آن ها را از گیت امنیتی فرودگاه عبور دهد و با پرواز سوییس از آنجا خارج کند. اما نقشه ای که روی کاغذ این قدر باور پذیر و ساده به نظر می رسد در عمل به ندرت درست جواب می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/argo%20affleck%20crowd%20615.jpgسبک قدم به قدم و زنده افلک در کارگردانی باعث شده تا آرگو کوتاه تر از زمان 120 دقیقه ای خود به نظر بیاید. فیلم به خودی خود و بدون متوسل شدن به تکنیک های استاندارد و کلیشه های معمولی که در تریلر های جاسوسی می بینیم، هیجان انگیز است. از شلیک گلوله و دعواهای بزن بزن یا انفجار خبری نیست. تمام تعلیق و هیجان فیلم فقط با این فکر که اگر شخصیت ها دستگیر شوند چه اتفاقی می افتد، شکل گرفته است. احساس خطر در تمامی لحظات فیلم وجود دارد. افلک با کات زدن های گاه و بی گاه به هالیوود یعنی جایی که چامبرز و سیگل لحظات شادی را رقم می زنند، در احساس نگرانی و تنش در فیلم وقفه ایجاد می کند. (صحنه پایانی حضور چامبرز و سیگل بنای اولیه ای برای لحظه اوج داستان است).

بیشتر مواقع، افلک از بازیگران کمتر شناخته شده برای نقش های اصلی خود استفاده می کند. از آنجایی که فیلم بر اساس واقعیت است، این کارش تاثیر خوبی داشته است. افلک با آن موهای بلند و ژولیده و یک ریش، تقریباً غیر قابل شناسایی است. اجرای او به طور مرموزی بی کلام است و کاراکتر او احساسات خیلی کمی از خود نشان می دهد. اگر شخصی با هوش و زیرکی کمتری در این ماموریت فرستاده می شد احتمالاً تحت تاثیر شرایط قرار می گرفت. نقش های مکمل عالی هستند. برایان کرانستون به عنوان رئیس تقلبی مندز صحنه های فوق العاده ای را رقم می زند و اجرای دو نفره گودمن و آرکین این فکر را به ذهن ما می آورد که نکند آن ها قبلاً با هم در یک کمدی موقعیت بازی کرده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/argo/rory_scott_argo_film_still_a_l.jpgدر مورد درجه ای که انجمن سینمایی آمریکا به این فیلم داده است باید بگویم که آرگو فقط به این دلیل درجه R گرفته که از لغت «لعنتی» به دفعات و مثل یک تکیه کلام در فیلم استفاده می شود. فیلم ملایم است و نسبتاً هیچ بی حرمتی و اهانتی در آن وجود ندارد و هیچ چیزش برای نوجوانان هم نامناسب نیست. اما به خاطر عقاید قدیمی انجمن سینمایی آمریکا هر کس که زیر 17 سال دارد و می خواهد آرگو را تماشا کند، بهتر است بلیت فیلم دیگری را بخرد و یواشکی وارد سالن نمایش دهنده آرگو شود! به افتخار فیلم سازان آرگو که سازش نکردند و با چند کات کوچک نخواستند درجه پی جی 13 را بگیرند. شرم باد بر انجمن سینمای آمریکا به خاطر اینکه انعطاف پذیر نیست.

آرگو عناصر فراوانی دارد که می تواند آن را به یک مدعی اسکار تبدیل کند. داستان فیلم بسیار رضایت بخش است و تماشاچیان را تا انتهای خط، سر جایشان می نشاند و چیزهای خوبی هم به آن ها نشان می دهد. بر اساس اتفاقات واقعی است. با مهارت و متد خاصی توسط کارگردان و بازیگر تحسین برانگیزی ساخته شده است و در باز سازی آن دوره تاریخی، بی عیب و نقص عمل کرده است. خیلی از فیلم ها ما را به دهه 70 و 80 باز می گرداند، اما تعداد کمی از آن ها با چنین قدرتی و به این خوبی ساخته شده اند. آرگو یک فیلم خوب است. حتی بیشتر از آن، یک فیلم هوشمندانه خوب است. یک چیز دوست داشتنی و خوشمزه در روزهای ابتدایی جشن سینماست

منبع: سایت نقد فارسی


برچسب‌ها: نقد فیلم خارجی
تاریخ : چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/11/9.11/127388_337.jpg

 

دل پردردی دارد! و کوله باری از گلایه! وقتی با سوز و گداز حرف می زند باور نمی کنی که این آقا همان هنرمند جوان دهه ۷۰ سینمای ایران است که نامش بر سر زبان ها بود، همان تازه داماد فیلم «عروس»، فرمانده فیلم های مردی از جنس بلور و مردی شبیه باران، عادل فیلم «نرگس» و...

ابوالفضل پورعرب طی سال ها فعالیت در سینما به نقش های مختلف جان بخشید و در ذهن ها ماندگار شد. او به علت بیماری بسیار ضعیف شده است اما «پورعرب» هم چنان برای ما «پورعرب» است؛ همان سوپراستار دهه 70 با کوله باری از تجربه.

وقتی مشغول بازی در فیلم تلویزیونی «جاودانگی» در بجنورد بود با او تماس می گیرم تا به دیدارش بروم اما چون لوکیشن ضبط فیلم داخل زندان بود، اجازه ورودم به آن جا داده نشد، بنابراین قرار این دیدار را به پایان بازی اش موکول کردم.

عصر روز پایانی بازی اش در باباامان بجنورد به همراه چند نفر از همکاران با او دیدار کردیم و زمینه این گفت و گو هم برایم فراهم شد. آن قدر مهربان و صمیمی بود که از هر بابی سخن گفتیم. گفت و گوی ما را با این بازیگر با تجربه سینما و تلویزیون در ادامه می خوانید.

در شروع این گفت و گو می خواهم از حال و هوای «ابوالفضل پورعرب» دهه 70 که ستاره سینمای ایران بود بپرسم.

** حال عمومی ام بد نیست، اما هنوز ناخوش احوالم و اگر بازی در فیلم «جاودانگی» را پذیرفتم فقط به دلیل دوستی دیرینه ام با «محسن توکلی» کارگردان فیلم است. این نکته را هم بگویم که در مجموع فضای کلی هنر و سینما خوشایند نیست. در دیداری که وزیر ارشاد با صنوف مختلف داشت، مشکلات را مطرح کردیم. ضمن این که معتقدم انحلال خانه سینما یکی از بهترین کارهایی است که وزارت ارشاد انجام داد.

یعنی از انحلال خانه سینما رضایت دارید؟

** بله، به هر صورت فضای خوبی نداشت. هر کس که می خواست وارد سینما شود از کانال خیابان انتخاب می شد نه خانه سینما! انجمن بازیگران آن ها را انتخاب نمی کردند، اکنون 5 سال است که عضو خانه سینمای سابق نیستم. در کل فضا و بازی در سینما سخت شده است.

چه طور شد در دهه 70 که ورود به عرصه بازیگری مشکل بود و به راحتی نمی شد ستاره شد به ستاره سینمای ایران تبدیل شدید؟

** هیچ وقت فکر نمی کنم ستاره سینما شدم، چون سینما ستاره ای ندارد؛ در واقع سینما هیچ ارزشی ندارد که ستاره ای داشته باشد. جایی که به راحتی خیلی ها پول می دهند و در آن بازی می کنند یا آن شخصی که بدون گذراندن دوره بازیگری و تحصیل در این رشته بازی می کند. به بازیگرانی که در این رشته تحصیل کرده و تئاتر خوانده اند کار نمی دهند. بنابراین بازی در سینما عشق و انگیزه ای ندارد و خیلی خوشحالم که در آن کمتر حضور دارم.

پس خودتان چگونه وارد سینما شدید؟

** من در این رشته تحصیل کردم و در تئاتر بازی می کردم. روزی آقای «بهروز افخمی» به تئاتر شهر آمد و من را برای بازی در فیلم «عروس» انتخاب کرد. البته آن مقطع تصور می کرد من به هیچ عنوان سینما را نمی شناسم البته من برای بازی خودم سخن نمی گویم بلکه راجع به آدم هایی صحبت می کنم که خیلی به گردن این سینما حق دارند.

به طور مثال چه کسانی؟

** آدم هایی که سوخته اند و دیگر در سینما نیستند. خیلی ها زحمت کشیده اند و دیگر نیستند. من، «اکبر عبدی» و «خسرو شکیبایی» و امثال این دوستان سال ها نقش اصلی را در فیلم ها بازی کردیم. متأسفانه عده ای دیگر در سینما نیستند، داستان این است که عده ای در این رشته تحصیل کرده اند و اکنون دارند آواز می خوانند! نمی دانم یعنی چه. خیلی بد است که ما در این شرایط هستیم.

در دهه 70 چهره ای محبوب و مشهور بودید. داشتم به این فکر می کردم که شاید برخی اتفاق ها در زندگی یک هنرمند باعث می شود که از مسیر اصلی اش دور شود، چون در برنامه «هفت» گفتید که درگذشت خواهرتان شوکی به شما وارد کرد و وقفه ای طولانی در فعالیت شما ایجاد کرد.


** من وقتی بازی در فیلم «قرمز» را نپذیرفتم به «فریدون جیرانی» برخورد و 5 سال درباره ام مطلبی در هفته نامه خودش منتشر نکرد، اما کناره گیری ام ربطی به حاشیه ندارد. من مبتلا به سرطان ریه شدم. سال ها پیش که در فیلم «بهشت پنهان» در پاریس بازی می کردم ضربه ای به من خورد که 2 روز در بیمارستان بستری بودم و بعد از پایان فیلم به تهران آمدم و بیماری ام را پیگیری نکردم تا این که در مجموعه «وضعیت سفید» حالم بد شد و 11 روز در کما بودم و جراحی داشتم. این نکته را هم بگویم که سوپراستار نبودم که کناره گیری کنم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/11/9.11/127389_581.jpg

قبول دارید که عده ای به عشق «ابوالفضل پورعرب» به سینما می رفتند و عکس شما روی جلد مجله ها و بیلبورد بر فروش گیشه تأثیر داشت؟

** من خودم را باور نداشتم، چون هیچ زمان خودم را درگیر این مسائل در زندگی ام نکردم و نخواستم مغرور شوم. وقتی انسانی تغییر می کند، علامت خطری است و باید خیلی از لحاظ آسیب های اجتماعی مراقب خود باشد. در هر حرفه ای این مشکلات وجود دارد، مهم این است که وقتی انسان کار می کند، رفتاری معقولانه و انسانی داشته باشد. من درگیر شهرت نبودم. چندین مرتبه در جشنواره فیلم فجر نامزد دریافت سیمرغ شدم، اما به من جایزه ندادند! و بعد از 7 سال که نامزد بازیگری در جشنواره شدم به من جایزه دادند. معتقدم هنرمندان باید مراقب شخصیت خود باشند تا آسیب نبینند و این سینما چیزی ندارد که انسان بخواهد در آن کار کند.

چرا اکنون هر پیشنهادی که برای بازی به شما می شود می پذیرید؟

** رابطه دوستانه ای با «محسن توکلی» کارگردان فیلم «جاودانگی» داشتم و باعث شد در آن بازی کنم. کارگردان گفت می خواهم امضای تو پای فیلمم باشد هم چنین تولید یک فیلم سینمایی 2 ماه طول می کشد و من به دلیل بیماری و ناتوانی ام نمی توانم کار کنم. البته کیفیت فیلم های سینمایی هم پایین آمده است، ما به واقع داریم به بیراهه می رویم.

با بازی در فیلم «عروس» بهروز افخمی به شهرت رسیدید و در جشنواره فیلم فجر از بازی تان تجلیل شد. نظرتان درباره آن چیست؟


** فیلم نامه ای نوشته می شود و ما بازی می کنیم، وقتی فیلمی اکران می شود برخورد مردم برایم اهمیت دارد و با همه مسائل موجود چه خوب و چه بد برای نقش زحمت می کشم و نمی توانم بگویم که برای ارائه نقش انرژی نمی گذارم. همان گونه که اشاره کردم در تئاتر شهر مشغول بازی در نمایش «حاکم یک شبه» بودم که هم بازی هایم «مصطفی کاری»، «مجید مظفری» و «جهانگیر الماسی» بودند که به انتخاب «بهروز افخمی»، داماد فیلم «عروس» شدم.

بازی قابل تحسین تان در فیلم «مردی شبیه باران» سیمرغ بهترین بازیگر جشنواره فیلم فجر را برایتان به ارمغان آورد و این تنها سیمرغی بود که گرفتید. هنگام دریافت این جایزه چه احساسی داشتید؟

** هنوز هم سیمرغم را دارم. وقتی بعد از 7 سال در جشنواره فیلم فجر به من جایزه دادند و پرسیدند چه احساسی داری گفتم خیلی وزنش سنگین بود! جوایز بسیاری گرفته ام. جایزه تأثیری در روند کاری ام نداشت. وقتی که کار می کنم نمی توانم کم بگذارم، مردم برایم اهمیت دارند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/11/9.11/127390_962.jpg

 

دستمزدی که از بازیگری می گیرید راضی کننده است؟

** اکنون 3 برابر آن دوران دستمزد دریافت می کنم. شعرهایم هم قرار است به زودی چاپ شود.

نسل جدید سوپراستارهای سینمای ایران را چگونه می بینید؟ آیا توان جذب تماشاچی به سینما را دارند و فروش گیشه را تضمین می کنند؟

** هر دوره ای جوان خودش را دارد. اکنون به طور مثال «محمد رضا گلزار» مطرح شده است و خیلی خوب هم بازی می کند و عده ای علاقه مند دارد. مسلما عده ای به خاطر عکس روی جلد او به سینما می روند. آن موقع که جوان بودم تصور نمی کردم که مردم به خاطر من به سینما می روند اما اکنون که 50 ساله شده ام با زمینه فکری و مطالعاتی بیشتری کار می کنم.



اگر سخنی در پایان باقی مانده است بفرمایید.


** من فیلم نامه «طلاق» را نوشته ام که برگرداننده فیلم «عروس» است و اگر «بهروز افخمی» نسازد خودم فیلم را خواهم ساخت. با «نیکی کریمی» هم درباره این فیلم مذاکراتی کرده ام. هم چنین صحبت هایی با «ضیاء هاشمی» کرده ام و «نیکی کریمی» پیشنهاد داد که به طور مشترک سرمایه گذار فیلم باشیم .صدا و سیمای خراسان شمالی هم پیشنهاد ساخت فیلم و مستندی درباره این استان داده است که امیدوارم بتوانم با آن ها همکاری کنم.

 

منبع: روزنامه خراسان


برچسب‌ها: سینمای ایران
تاریخ : چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 

غض فریاد نسلی است که عصیان کرده و می خواهد برود. این موجز ترین تفسیری است که می توان از این فیلم ارائه کرد. دو جوان که درگیر مهاجرتی اجباری شده اند و اینک در غربت، تمام نداشته هایشان را در وجود یکدیگر پیدا می کنند و التیام زخم هاشان سفری است از ناکجا آبادی که در آن سردرگم اند به سوی مقصدی که هرچند از لابه لای گفت و گوهای بازیگران نام سرزمین را می دانیم، اما به خوبی می توان درک کرد که آن هم جایی شبیه هیچ کجاست.

بغض نخستین ساخته بلند رضا درمیشیان است؛ کسی که تجربه های گران بهایی را به عنوان دستیار نزد داریوش مهرجویی اندوخته. آخرین تجربه ی سینمایی اش پیش از بغض، نارنجی پوش مهرجویی است که در آن به عنوان مجری طرح حضور داشت. فیلم، داستانی مشخص دارد و در آن تلاشی بی جهت برای خلق حوادث حاشیه ای صورت نگرفته و همه چیز درست در خدمت پیش برد داستان اصلی است. انگار بغض، بغضی است گیر کرده در گلو که می خواهد فریاد شود و این فریاد اتفاقاً به شکلی نمادین در بخشی از فیلم و توسط شخصیت اصلی آن سر داده می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boghz/03904363492223203465.jpgتیتراژ فیلم، کوتاه، سریع و گویاست! تنها برای ثانیه هایی نام فیلم درج می شود و سبک درج آن هم به خوبی فضای فیلم را تصویر سازی می کند. ابتدای فیلم طولی نمی کشد تا شخصیت ها خودشان را می شناسانند؛ بدون بزرگ نمایی و قابل قبول. به بیان دیگر می توان یکی از نقاط مثبت فیلم را همین شخصیت پردازی های نسبتاً قابل قبول دانست که باورپذیر از آب در آمده اند.

این شخصت ها درگیر مصائب بی شماری هستند. از هم پاشیدگی خانواده، تقابل با محیط اجتماعی، نا هم خوانی با نرم های جامعه و اعتیاد! این ها سرفصل های اصلی شخصیت شناسی این فیلم اند. باران کوثری در گفت و گوی مشروحی با سایت خبرآنلاین اظهار داشت که «اعتیاد را در مرحله فیلم نامه خوانی و برای جنون بیش تر فیلم به شخصیت اضافه کردیم». البته پیش تر بازی تحسین بر انگیز باران را در خون بازی دیده بودیم. اما اجرایش در نقش یک معتاد در فیلم بغض، ابداً شباهتی به بازی اش در خون بازی ندارد. در خون بازی شاهد یک قربانی بودیم و در بغض شاهد یک عصیان گر که می خواهد خودش سرنوشت ساز باشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boghz/69178_350338951717432_1628857794_n.jpgتمام ماجرا در شهر استانبول می گذرد و لوکیشن ها همه مربوط به همین شهر است. انگار فیلم مجبور است برای رفع برخی ممیزی ها آن چه را که در فیلم اتفاق افتاده مربوط به سرزمینی دیگر نشان دهد. هرچند بیننده به راحتی همذات پنداری کرده و ما به ازای هر آن چه در فیلم اتفاق افتاده را، می تواند هر روز در خیابان های شهر ببیند.

تصویربرداری تماماً با استفاده از تکنیک دوربین روی دست بود و تلاش شده تا فضای ملتهب، نگران کننده و بی ثبات داستان به بیننده تزریق شود فقط بخشی از نماهای مربوط به یادآوری خاطرات و فلش بک هاست که در آن ها اندکی ثبات هم در زاویه دوربین، هم نور و هم گفت و گوها به چشم می آید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boghz/boghz02.jpgدر تمام فیلم، غیر از دو شخصیت اصلی، هیچ چهره دیگری دیده نمی شود؛ الا یکی از شخصیت ها که او هم بنا بر اتفاقاتی در همان دقایق ابتدایی از ماجرا حذف می شود. انگار درمیشیان می خواهد تاکید کند فیلم یک تابلوی نقاشی است و همه چیز و همه کس تنها و تنها در خدمت دو شخصیت اصلی هستند.

البته باید پذیرفت فیلم ماهیتی دوپاره دارد. در بخش ابتدایی شاهد یک درگیری و بیش تر یک ماجرای پلیسی هستیم، اما در بخش دوم فیلم، ماهیت فیلم کاملا تبدیل به یک درام می شود. فلش بک های مداوم که تلاش می کند تاریخچه آشنایی دو شخصیت و روزهای خوب گذشته را نشان بدهد. البته باید اعتراف کرد کرد که نماهای دونفره در فلش بک ها خیلی اصیل در نیامده است. هرچند در این مورد کارگردان را نمی توان خیلی مقصر قلمداد کرد و باید در نظر داشت که فیلم ناگزیر بوده از ممیزی ها تخطی نکند!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boghz/boghz10.jpgاز دیگر نقاط ضعف این فیلم می توان باورناپذیری آن را در بخش های انتهایی قلمداد کرد. یکی از شخصیت ها با زخمی که در پا دارد، جوری القا می کند که انگار گلوله خورده است و در همین حال اقدام به انجام کارهایی می کند که با چنان زخمی، شدنی نیست. این دوگانگی آزار دهنده است. اضافه کنید که او اعتیاد به مواد مخدر صنعتی دارد و حتی بیش تر این تلاش هایش برای تهیه پول و مواد مخدر صورت می گیرد.

اما از نقاط مثبت فیلم، قیچی ظریف کارانه هایده صفی یاری است که در تدوین به چشم می آید. مخصوصاً کات زدن های ناگهانی اش که گویی تلنگری است به بیننده و کمک به ریتم فیلم برای درگیر کردن بیش تر و بهتر مخاطب. شاید تجربه مشترک درمیشیان و صفی یاری در نارنجی پوش مهرجویی، این فرصت را به هر دو داده بود تا دیدگاه های نزدیک تری به هم پیدا کنند و این نظم و هماهنگی میان برداشت ها و تدوین چشم نواز است.

پایان بندی فیلم به مراتب قابل قبول است و انگار تابلوی نقاشی درمیشیان که همه عناصرش در خدمت سردرگمی شخصیت ها بود، به شکل جنون آمیزی با رنگ سیاه در می آمیزد و همه تابلو را یک سیاهی بی انتها در بر می گیرد. آغاز تلخ، امتداد تلخ و در نهایت، پایانی تلخ بر پیشانی «بغض» نقش بسته، اما انگار این تلخی بی پایان آن قدر آشنا از آب در آمده که حسی گزنده با لذتی عجیب هنگام تماشای فیلم و پس از آن به ذهن می آید.

در مجموع، بغض را می توان فیلم خوش ساختی قلمداد کرد که سازندگانش، از آن با عنوان «فیلم دهه شصتی ها» یاد می کنند. هرچند دلیلی برای این نام گذاری ذکر نکرده اند، اما احتمالاً تلاطم، دلهره، خشم، گم گشتگی در زمان حال، تاریک بودن آینده ای که می خواهند به سویش پرواز کنند، الکل، باشگاه های رقص شبانه، نگاره سازی های در هم ریخته روی دیوارهای شهر به صورت مخفیانه و بسیاری المان های دیگر در این فیلم به روشنی برای دهه شصتی ها آشنا تر است و احتمالاً تصور بر این بوده است که این نسل همذات پنداری بیش تری با فیلم خواهند داشت.

 

منبع: سایت نقد فارسی                نویسنده:سولا اکبریه


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iamhiswife/pixnama_com_3f631affecb54890b044283dd0c2f421_vfj894c27060squb4fof.jpg

کارگردان: مصطفی شایسته

نویسنده : نازنین لیقوانی

 

 

 

 

بازیگران: نیکی کریمی، مصطفی زمانی، میترا حجار، لادن طباطبایی،

اولین ساخته بلند مصطفی شایسته به وضوح اثری پایین تر از متوسط است. آغاز فیلم، نماهای اولیه، شخصیت پردازی و شناساندن بازیگران در همان دقایق ابتدایی به خوبی مخاطب را آگاه می کند که قرار نیست با اثری متفاوت و یا خلاقیتی تازه مواجه شود. هرچند معمولاً کارگردان های فیلم اولی تلاش می کنند تا با بهره گرفتن از تکنیک های ریز و درشت و انتخاب نماهای خاص، خود را کارگردانی کاربلد و تکنیکی معرفی کنند و در این میان حتی - مانند آن چه در فیلم بغض به چشم آمد - پا را از حوصله مخاطب فراتر می گذارند، اما شایسته حتی در این راستا تلاش هم نکرده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iamhiswife/130730602812-1.jpgفیلم نامه داستان سرراستی را روایت می کند و این از معدود نکات مثبت فیلم است. یک زوج جوان شامل یک زن خانه دار (شهلا) که روشن فکر، امروزی، هنرمند، اهل مطالعه و گوش دادن به موسیقی فاخر است و همسرش امیرحسین، پزشکی خیانت کار که طبق عادت مالوف فیلم های فارسی، با منشی اش سر و سر دارد. تازه حتی معلوم نیست چه تخصصی دارد, زیرا در جایی از فیلم نوع ویزیت و تجویزش به پزشک زنان شباهت پیدا می کند و در فرازی دیگر، چسب بینی یکی از بیمارانش را باز می کند.

با وجود ترکیب درخشان بازیگران، عملاً هیچ اتفاق ویژه ای را در نوع بازی ها شاهد نیستیم! نیکی کیریمی همان است که همیشه او را دیده ایم، مطفی شایسته هم با صورت، صدا و پوشش دلبری می کند تا بازی اش که بیش تر توانایی اش را در بازیگری به خوبی دیده ایم و البته میترا حجار و لادن طباطبایی بسیار پایین تر از حد متوسط ظاهر شده اند.

اما بازی باورناپذیر و آزاردهنده دو بازیگر خردسال بیش از هرچیز روی مغز مخاطب رژه می رود. البته صورت دوست داشتنی و شیرین زبانی هایشان برای هر بیننده ای می تواند دل نشین باشد، ولی وقتی به یاد بیاوریم که اصلاً بازیشان در فیلم ننشسته است و جمله هایی که ادا می کنند، چه قدر غیر واقعی، غلو آمیز و بی جهت بزرگ تر از سن و سالشان است، باید افسوس بخوریم که این دو بازیگر خردسال اتفاقا بسیار مستعد، قربانی تلاش کارگردان برای گرفتن بازی غیر کودکانه از آن ها شده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iamhiswife/02.jpgالبته شاید شایسته تلاش داشت تا با واگذارکردن بخشی از میسر داستان، نقش کلیدی تری به این شخصیت های خردسال داده باشد، مانند آن چه در جدایی نادر از سیمین و بازی درخشان سارینا فرهادی شاهد آن هستیم، اما متاسفانه این تاثیرگذاری کلیدی به شخصیت های خردسال واگذار نشده و فقط بازی غلو آمیز آن ها و شیرین زبانی های نه چندان دلچسبشان است که به چشم می آید.

درمورد سایر شخصیت ها هم فیلم کاملاً گنگ است. تنها چیزی که بر آن تاکید شده، نوعی روزمرگی و پشیمانی پیش آمده در زندگی شهلاست و در سکانسی بعد از دعوا با امیرحسین برای قهر به خانه مادرش می رود، صدایی پخش می شود به شکل پیغام تلفنی و محتوایی که حکایت از وجود خواهری دارد باردار! در واقع شخصیت ها معرفی می شوند، ولی باورانده نمی شوند و گویا نازنین لیقوانی – فیلم نامه نویس – انتظار داشته هر آن چه را نشان می دهد بی کم و کاست بپذیریم.

در جایی دیگر تنها یک جمله از سوی شهلا خطاب به امیرحسین حکایت از این دارد که مرد باید برای دیدن پدرش به سفارش مادرش جایی که احتمالاً باید حدس بزنیم خانه سالمندان است! برود. پس فیلم نامه به تنها چیزی که شباهت ندارد، یک پازل کنار هم چیده شده منظم است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iamhiswife/IMAGE634518667021093750.JPGهمچنین من همسرش هستم در جاهایی کاملاً اسیر شعارزدگی است. گفت و گوهایی که رد و بدل می شود، بیش تر شبیه از رو خواندن مانیفست های فمنیستی است تا گفت و گوهای دو دوست قدیمی و در بخش هایی از فیلم کاملاً یاد سکانس های فمنیستی تهمینه میلانی می افتیم و باید اعتراف کرد که حتی در این مقایسه هم من همسرش هستم کاملاً سطح پایین ظاهر می شود.

از منظر تدوین و صدا گذاری هم شاهد اتفاق خاصی نیستیم تا شاید میانگین نمره فیلم لااقل از نظر تکنیکی افزایش یابد. به جز یک نما در تدوین، عملاً، حرکت چشم نواز دیگری به چشم نمی آید! هرچند در آن نما هم غلبه تکنیک بر اندیشه به چشم می آید؛ زیرا در حالی که شهلا با خود درگیری اخلاقی دارد و سرگشتگی از سر و رویش می بارد، شاهد نوعی کات زدن های ناگهانی هستیم که حالت پلک زدن را تداعی می کند و این عمل هیچ قرابتی با درون مایه ی نما و سیر و سرکه جوشیدن دل شخصیت فیلم ندارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iamhiswife/373714_221.jpgبه نظر می رسد این درام سطحی و با موضوعی دست مالی شده می خواست با پایان بندی متفاوتش، حرفی تازه را برای گفتن داشته باشد. اما این پایان بندی هم ضعفی شد که در کنار سایر نقص های فیلم جا می گیرد. در حالی که به شدت فضای بین زن و شوهر ملتهب است و تازه کم کم رگه های دلتنگی دارد در امیرحسین ظاهر می شود، ناگهان یک مهمانی خانوادگی توسط یکی از دوستان شهلا که کاملاً در فیلم خنثی و بی خودی است و انگار از اول فقط برای ترتیب دادن همین مهمانی در سکانس های پایانی در فیلم جای داده شده، ترتیب داده می شود. نمای پایانی این سکانس اسلوموشنی است از صورت بسته شهلا و فیلم ناگهان کات می خورد به گفت و گوی شهلا و دوست صمیمی اش نازی. در اثنای همین گفت و گوها هم تمام رازهای فیلم که از بیننده پنهان نگه داشته شده، فاش می شود و در گره گشایی فیلم ناگهان گره دیگری ایجاد می شود و باز گشوده می شود و تمام! و همه این گره گشایی ها در 3 دقیقه پایانی فیلم صورت می گیرد. گویی شایسته ساعتش را نگاه کرده و به یاد آورده باید فیلم را تمام کند و در یک گفت و گو همه ی گره ها را می گشاید.

در مجموع من همسرش هستم فیلمی است پایین تر از متوسط و این امر در همان ابتدا هم قابل حدس می بود؛ ولی پایان بندی آزار دهنده ی فیلم، اثر به مراتب منفی تری را در ذهن باقی گذاشت. به بیان دیگر هنگام ترک صندلی سینما باید به این پرسش رسید که واقعاً فیلم چه پیامی داشت؟ آیا فیلمی در رد قضاوت بود؟ تاییدی بر بی گناهی زنان و خیانت پیشگی مردان، به رخ کشیدن جامعه مرد سالار یا فیلمی پلیسی که یک زن سودای انتقام در سر دارد؟ این اثر نشان داد مصطفی شایسته که به عنوان مدیر تولید و تهیه کننده کارنامه درخشانی را از خود بر جای گذاشته، برای آن که کارگردان موفقی هم باشد، نیاز دارد تا تجربه های بیش تری را بیندوزد.

منبع: سایت نقد فارسی          نویسنده:سولا اکبریه


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/migren/man_madar_hastam_4.jpg

کارگردان:فریدون جیرانی

نویسنده : لیدا لاریجانی  و رحمان سیفیی آزاد

 

 

 

 

بازیگران:

باران کوثری، حبیب رضایی، فرهاد اصلانی، امیرحسین آرمان، هدایت الله سجادی، آرمان صورتگر، کریم عباسی و پانته‌آ بهرام با حضور هنگامه قاضیانی در نقش ناهید مشرقی

"من مادر هستم" روایت انسان هایی است با رفتارها و نگرش های متضاد و در عین حال هم سو! سردرگمی و غوطه ور شدن در روابط بسیار دوستانه و صمیمی و گرفتاریشان در دغدغه های شخصی نقاط مشترک الگوهای رفتاری شان است و شیوه نگرش به زندگی و قضاوت هایشان نقطه تضاد آن ها در برابر یک دیگر است. یکی عصبی و پرخاش گر که البته از سر مسئولیت پذیری است و دیگری خون سرد و آرام که مبادا آزادی عمل کسی سلب نشود!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/migren/IMAGE634896909011338719.jpgنوید دل نواز (با بازی فرهاد اصلانی) وکیلی است تقریباً دائم الخمر که برای فرار از شکست در زندگی شخصی اش غیر از الکل و دوست صمیمی اش سعید (با بازی حبیب رضایی) پناهگاه دیگری ندارد. سعید خود قربانی و شاید مسئول یک زندگی نابسمان خانوادگی است و همسرش سیمین (با بازی پانته آ بهرام) پس از دو سال به ایران باز گشته و خود آگاهانه می دانند که سرنوشتی جز جدایی در انتظارشان نیست! آوای دل نواز(با بازی باران کوثری) که از ناامنی در خانواده ای از هم گسیخته به طرف یک دانشجوی موسیقی شهرستانی بی پول و عاشق پیشه به نام پیمان (با بازی امیرحسین آرمان) پناه برده و در نهایت ناهید همسر نوید و مادر آوا (با بازی هنگامه قاضیانی) که او نیز در گیر و دار شکست زندگی خصوصی تنها به دنبال آن است که بتواند مسئولانه تر زندگی دخترش را سر و سامان دهد.

این پازل شخصیت ها در فیلم "من مادر هستم" بیش از هرچیز تصویر نابسامانی در خانواده را برجسته می کند. در واقع بیش تر از هر نکته دیگری به هم ریختگی در بنیان خانواده است که می خواهد در نیمه اول فیلم به تصویر کشیده شود تا در نیمه دوم شاهد تبعات این نا به سامانی و در هم گسیختی باشیم.

فیلم نامه داستان نسبتاً روانی دارد. البته حوادث فرعی، در هم پیچیدگی ها و گره های کوچکی هم هست که در اثنای ماجرا ایجاد می شود و اندکی بعد با گره افکنی در واقع اطلاعاتی را از زندگی خصوصی برخی از شخصیت ها برملا می کند که اصلاً همه این ها پیش زمینه ای است برای پرده آخر و سکانس های پایانی فیلم. بدنه اصلی فیلم نامه هم مبتنی بر رفت و برگشت های زمانی است که در قالب جلسه روان کاوی یکی از شخصیت ها با روان پزشک و بیان خاطراتش می گذرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/migren/IMAGE634896909003738284.jpgیکی از نقاط برجسته این فیلم، وجود شخصیت هایی است که به شدت خاکستری اند! عملاً هم مقصرند و هم قربانی. زمانی که نوید در اوج مستی و درماندگی تلوتلو خوران از دخترش می خواهد مادرش را راضی به آشتی کند، نوعی معصومیت و استیصال به بیننده القا می شود و اندکی بعد همین پدر مستاصل تبدیل به مدیری نالایق می شود که اشتباهات مکررش به فروپاشی بیش تر خانواده منجر می شود. یا سعید دوست نوید که هم قربانی یک زندگی بدفرجام است و هم گرفتار همسری خائن است که در دوری دوساله از همسرش فرصت را غنیمت می شمرد! و البته در مورد سایر شخصیت ها هم این وضعیت به چشم می خورد که می توان نقطه اوج این دوگانی میان قربانی شدن و قربانی کردن را در شخصیت «سیمین کاشف» همسر سعید یافت.

اما فارغ از این ویژگی مثبت، یکی از ضعف های مفرط فیلم نامه گفت و گوهای میان بازیگران است. دیالوگ ها به شدت تصنعی، فیلم فارسی و غیر قابل قبول اند. به بیان دیگر دقیقاً می توان اظهار داشت قوی ترین و بهترین بخش های فیلم، سکانس هایی است که گفت و گو کم ترین نقش را دارد و بازی حسی بازیگران و حالت صورت آن هاست که پیام را منتقل می کند. این ضعف به خصوص در پایان بندی فیلم خودش را نشان می دهد که در سکانس دادگاه، نوید خطابه ای را می خواند که بیش تر شبیه مانیفستی است اخلاقی در قبح بی بند و باری و روابط خارج از عرف و تمجید از کیان خانواده!!! اتفاقاً آن هایی که خواهان پایین کشیده شدن فیلم از پرده های سینما هستند، با یک بار دیدن فیلم و تنها به خاطر همین سکانس باید ممنون تیم فیلم نامه نویسی - لیلا لاریجانی، رحمان سیفی آزاد (براساس طرحی از جمال امید) - و جیرانی باشند که چنین کلاس اخلاقی را برگزار کرده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/migren/IMAGE634899590962084850.jpgبه عبارت دیگر هرچند از لحاظ پیام و محتوا پایان بندی فیلم عالی و بی نقص است؛ اما از نظر ساخت با مشکلات اساسی مواجه است. گفت و گوها، میزانسن و حتی صحنه آرایی چندان دل چسب نیست.

اما چاله های فیلم نامه به همین جا ختم نمی شود، علاوه بر ضعف گفت و گو ها، سهل انگاری های واضحی در فیلم صورت گرفته است. سکانس فرار آوا از یک مرکز درمانی خصوصی اصلاً درنیامده است! سکانس تحول ناگهانی آوا برای اعتراف به گناهی که مادرش را اشتباهاً به دام انداخته است به شدت بی مقدمه و تنها تحت تاثیر چند جمله تاثیرگذار است! و سوالات این چنینی کم مطرح نمی شود. مثل این که اصلاً چرا یک باره آوا بچه اش را سقط می کند؟

از دیگر نقاط مبهم فیلم، طراحی صحنه فیلم مخصوصاً در یک سوم ابتدایی فیلم است. طراحی صحنه عجیب و انگار اصراری است برای نشان دادن روحیه خاص آوا در هنر و نواختن موسیقی! هرچند هرچه فیلم جلوتر می آید در این زمینه شاهد پیشرفت هستیم و طراحی صحنه شکلی منطقی تر، باور پذیر تر و قابل قبول تر به خود می گیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/migren/08vgv5lvscu3aq2nfsx1.jpgدر نهایت همان طور که می شد تا حدودی پیش بینی کرد، انسان های درگیر در چارچوب های ارتباطی نا سالم، بستر خانوادگی متشنج، الکل و اقسام بی قیدی هایی که در فیلم پشت سرهم ردیف شدند، سرنوشت خوبی برای هیچ کدام از شخصیت ها به همراه نداشتند! کلید واژه انتقام تنها بهانه ای شد تا دیواره پوشالی روابط دوستانه فرو بریزد و کسانی که روزگاری محرم خصوصی ترین داشته های زندگی یک دیگر بودند، چهارپایه مرگ را زیر پای عزیزانشان بلغزانند.

"من مادر هستم" داستان سقوط انسان ها است از لبه پرتگاهی که خودشان به سویش قدم برداشته اند و درست موقع سقوط است که فرصت بازبینی در آن چه را از سرگذرانده اند، پیدا می کنند. در چند قدمی مرگ است که انگار چشم ها باز می شود، روابطی که مدت های مدید مرده بود، با ارزش می شود و آوا به جای اسم کوچک والدینش، آن ها را بابا و مامان خطاب می کند و درنهایت، هرچند انتقام تیر خلاصی است بر پیکر این انسان های در حال سقوط، اما انتقام گیرنده نیز در آخر بستری یک بیمارستان روانی می شود تا سقوط دامن گیر همه باشد.

منبع: سایت نقد فارسی                 نویسنده:سولا اکبریه

 


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/khaneye-pedari/IMAGE634788927503281250.jpg

کارگردان : کیانوش عیاری

 

نویسنده : کیانوش عیاری

 

 

 

 

بازیگران: مهدی هاشمی، شهاب حسینی، مهران رجبی، ناصر هاشمی، نازنین فراهانی، نگاه خاقانی

خانه پدری فیلم تلخی است. تلخ به معنای واقعی و اگر نظر من را بخواهند می گویم که فرستادن آن به یک جشنواره خارجی، یک اشتباه محض بود. فیلم، داستان خود را در قالب پنج اپیزود، مربوط به دوره های مختلف تاریخی ایران روایت می کند. داستان از سال 1308 آغاز می شود و در همان ابتدا برگ برنده خود را رو می کند. پدری ( با بازی مهران رجبی) به خاطر مسائل ناموسی قصد جان دخترش را کرده و وقتی اهل خانه بیرون هستند، با همکاری پسر 15 ساله اش به نام محتشم، دخترش ملوک را در زیرزمین خانه به زور و به شکلی وحشتناک به قتل می رساند و همان جا هم او را خاک می کند. این 10 دقیقه ابتدایی فیلم است. یک شروع طوفانی و یک شوک ناگهانی به مخاطب ایرانی که چنین صحنه ای را به این صراحت در هیچ فیلم ایرانی ندیده است. تلخی صحنه کشتن دختر و خاک کردنش امکان ندارد تا مدت ها از جلوی چشمانتان کنار رود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/khaneye-pedari/599193_orig.jpgاین رازی است که نباید دیگر اهالی خانه از آن مطلع شوند و به مادر و خواهران ملوک می گویند که دختر احتمالاً از خانه فرار کرده است. فیلم در چهار اپیزود دیگر ادامه دارد. که هر اپیزود با فاصله زمانی چند ساله، همان خانواده را در همان خانه نشان می دهد که چه وضعیتی پیدا کرده اند. اپیزود دوم، دهه 20 شمسی است که در آن جا راز خانوادگی فاش می شود و مادر از غم فرزندش سکته می کند و می میرد. و این اپیزود ها تا سال 1375 ادامه پیدا میکنند یعنی وقتی که محتشم( با بازی مهدی هاشمی) به همراه پسرش( با بازی شهاب حسینی) به خانه قدیمی که حالا خرابه شده، وارد می شوند و می خواهند با نبش قبر استخوان های خواهر محتشم را در بیاورند و به جای دیگری ببرند تا کارگران بیایند و خانه را خراب کنند. در هر اپیزود هم به شکلی گذرا و نه خیلی عمیق، بی رحمی هایی که در مورد زنان خانه روا می شود، نشان داده می شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/khaneye-pedari/IMAGE634298338373906250.jpgتنها لوکیشن فیلم همین خانه پدری است و بیشتر اتفاقات آن هم در زیرزمینی رخ می دهد که طی سال ها استفاده های مختلفی توسط اعضای خانواده از آن شده است. خانواده ای که به مرور همگی شان از این راز وحشتناک مطلع می شوند. کیانوش عیاری سعی داشته خشونت علیه زنان را نشان دهد و دست روی موضوع جالبی هم گذاشته، اما نتوانسته به خوبی، به آن موضوع بپردازد. فیلم، چارچوب محکمی ندارد و از فیلمنامه و کارگردانی خود ضربه خورده است. تکنیک هایی که استفاده شده بسیار ابتدایی است. مثلاً هر اپیزود با نگاه پدر از داخل زیزمین به حیاط تمام می شود و اپیزود بعدی هم با باز شدن در خانه توسط یکی از اعضای خانواده شروع می شود. چرا باید این اتفاق در هر پنج اپیزود تکرار شود؟ اگر برای زیبا شدن اثر بوده که نه تنها به آن کمک نکرده که یک عنصر منفی در فیلم به شمار می آید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/khaneye-pedari/IMAGE634210180105000000.JPGبازی بیشتر بازیگران ضعیف است. البته به جز مهدی هاشمی که در نقش محتشم در بزرگسالی خیلی خوب ظاهر شد و ناصر هاشمی هم که نقش جوانی محتشم را داشت در همان یک اپیزود، حضور خوبی داشت. مهران رجبی مثل همیشه اش است. بازی اش قابل قبول است اما نه برای این نقش. به نظرم مهران رجبی اصلاً مناسب نقش پدر نبود. او آن المان هایی که یک پدر متعصب که دخترش را به قتل رسانده ندارد. مهران رجبی در خیلی از صحنه ها، لحظه های طنزی را به وجود می آورد که من آن را به پای ضعف فیلم گذاشتم. نمی دانم آیا قصد کارگردان واقعاً این بوده که در این فیلم سیاه، مخاطبان با دیدن مهران رجبی و با صحبت کردنش بخندند؟ چون این چیزی بود که در طول تماشای فیلم بارها اتفاق افتاد. بازی باقی بازیگران هم متوسط و در مواردی خیلی ضعیف بود. برای نقش ملوک اگر از بازیگر دیگری که کار بلد تر باشد، استفاده می شد شاید یکی از ماندگار ترین سکانس های تاریخ سینمای ایران به وجود می آمد.

فیلم هیچ گونه موسیقی ندارد این در حالی است که وجود موسیقی می توانست، کمک خوبی به آن باشد.

فکر می کنم که عیاری خانه پدری را ساخت برای نشان دادن همان 10 دقیقه ابتدایی فیلم. چرا که بعد از آن 10 دقیقه هیچ چیز خاصی در فیلم ارائه نمی شود و خود من هر لحظه انتظار پایانش را می کشیدم.

از همه این ها که بگذریم به بحث تکراری و تمام نشدنی توقیف میرسیم. هر چقدر هم که بگوییم این فیلم سیاه نمایی کرده و هر چقدر هم آن را به ضرر مردم بدانیم باز هم دلیلی برای توقیف آن نمی بینم. به هر حال موضوع فیلم هر چقدر هم تلخ، واقعی بوده و حق نیست که فیلمی که با بودجه نیروی انتظامی (بخوانید پول مردم) ساخته شده، حالا یک گوشه خاک بخورد و یکی دو تا اکران خصوصی بگیرد . این ها اصلاً قابل توجیه نیست. شاید وقت آن رسیده که با دید جدی تری به بحث درجه بندی فیلم ها نگاه کنیم و آن را به صورت منطقی و استاندارد وارد سینمایمان کنیم. قرار نیست چون عده ای ممکن است با دیدن این فیلم دچار ناراحتی شوند، بقیه هم از دیدنش محروم باشند

منبع: سایت نقد فارسی     -نقد: شبنم سیدمجیدی


برچسب‌ها: سینمای ایران
تاریخ : چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boosidan-rooye-mah/Bosidanroyemah.jpg

کارگردان: همایون اسعدیان

نویسنده : همایون اسعدیان

 

 

 

 

بازیگران:

شیرین یزدان‌بخش، رابعه مدنی، مسعود رایگان، صابر ابر، سعید پورصمیمی، شیدا خلیق، شاهرخ فروتنیان، شبنم مقدمی، امیرحسین رستمی، نازنین خزاعی، لیلی فرهادپور و ...

بوسیدن روی ماه یک مادرانه امروزی است و این درست موقعی به چشم می آید که "مادر" ساخته علی حاتمی کلیشه تمام مادرانه های سینمای ایران است. همایون اسعدیان که پیش از این فیلم، با ساختن طلا و مس نشان داد می خواهد کارگردانی مولف باشد، با ساخت بوسدن روی ماه ثابت کرد در این مسیر استوار تر شده و قصد دارد فرسنگ ها با اسعدیانی که فیلمی هم چون ده رقمی را در کارنامه دارد، فاصله بگیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boosidan-rooye-mah/55311_794.jpgبنابر اظهارات خود کارگردان، این اثر بیش از هرچیز مبتنی بر درون مایه ایثار است، اما بی شک تبلور فداکاری در وجود نقشی اجتماعی که تار و پودش را با گذشت و فداکاری سرشته اند - یعنی مقام مادر - جلوه ای اصیل تر به فیلم بخشیده است. فیلم ریتمی نسبتاً روان دارد. آغاز آن جمعی خانوادگی است که در عین صمیمیت، تضادهای بین نسلی و حتی فرهنگی دارند و از این منظر خانواده ای باورپذیر ارائه می شود. نشانه ها بیننده را به سمت دریافت یک تصویر سنتی از این خانواده می رساند که رگه های مذهبی در آن نسبتاً پررنگ است.

این آغاز، بسیار به نماهای نخستین فیلمی هم چون یه حبه قند شباهت می یابد و همان قدر پویا و شلوغ است و حتی ورود سعید پورصمیمی به فیلم با همان گریم مشابه اش در فیلم به حبه قند، ناخودآگاه فضای آن فیلم را برای لحظاتی در ذهن متبادر می کند. هرچند این حس کاملاً گذراست. زیرا به رغم شروعی پر هیاهو، خیلی زود با شخصیت اصلی (احترام السادات) همراه قصه می شویم.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boosidan-rooye-mah/133792_812.jpgهرچند آغاز فیلم برای شناسایی شخصیت ها فرصت مناسبی را ایجاد می کند و خیلی زود می فهمیم با چه کسانی و در کدام نهله های فکری طرف هستیم، اما بسیاری از آن ها تا فرازهای پایانی فیلم گم اند و تمام بار فیلم روی دوش همان شخصیت اصلی و دوست و همسایه چهل ساله اش که او را مامان فروغ صدا می کنند، افتاده است. البته در بخش هایی نوه احترام السادات هم نقش کلیدی ایفا می کند.

یکی از نکات برجسته فیلم، تقابل های بین نسلی است که به خوبی نشان داده می شود. از شوخی ها و سبک سری های نوه 24 ساله در مقابل مادر و مادربزرگ، تا حتی نماهایی که پیرزن دوست داشتنی فیلم با وجود ضعف مفرط بدنی، در مینی بوس ایستاده و پشت سرش سه دختر جوان نشسته اند و درحال شوخی و خنده هستند. هرچند در جای جای فیلم گویی بدون ارزش گذاری تلاش بر آن بوده تا این تقابل ها صرفاً سطحی نشان داده شوند. زیرا در یکی از سکانس ها وقتی نوارهای کاست دایی حسین پسر احترام السادات که مفقودالاثر شده، توسط خواهر زاده 24 ساله که در فیلم نماد جوانی امروزی، سطحی، در پیوند با تکنولوژی های ارتباطی و البته حاضر جواب است، پیدا می شود، نام هایی بین نوارها به چشم می آید که تعجب آور است و بلافاصله در پاسخ به ابراز تعجب خواهر زاده، دیالوگ مامان احترام را می شنویم که می گوید هرچیزی دوره ای دارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boosidan-rooye-mah/0xddfe82827eaebc68_0.jpgدر بخش هایی دیگر از فیلم وقتی راجع به عشق و جوانی دایی حسین و دوست و هم رزمش احمد سوال می پرسد، با پاسخ هایی روبه رو می شود که مشخصاً از تلاش فیلم ساز برای ارائه تصویری متفاوت از جنگ، رزمنده ها و شهدا حکایت دارد.

توجه به زمینه سازی در فیلم از نقاط مثبت آن است. بسیاری از حوادث زودگذر که ظاهراً ربطی به ماجرای فیلم ندارند، در واقع بسترسازی برای پیشبرد قصه اصلی به شمار می آیند. بارزترین آن زمانی است که احترام السادات برای گرفتن خبر از فرزند مفقودالاثر راهی ستاد شهداست و در راه موتورسوار جوانی را می بیند که تصادف کرده، روی زمین در خون غلتیده و فوت کرده است و دیالوگی که می شنویم: بیچاره مادرش!

از دیگر نکات مثبت فیلم، طنز پنهانی است که لایه هایی از فیلم و به صورت زیرپوستی عرضه می شود. رفتارهای مامان فروغ، پرخوری اش و بگومگوهای دوستانه دو زن کهن سال، فضاهای بعضاً جالبی را در فیلم فراهم آورده است. از دیگر نکات بارز استفاده از دغدغه های جامعه امروز شهری در ایران است که اشاره به آلایندگی بنزین ها و آلوده بودن برنج های وارداتی از آن جمله اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/boosidan-rooye-mah/3_885143.jpgعلاوه بر سرراست بودن فیلم نامه و ریزه کاری های چشم نواز آن، بازی ها خوب، متین، قابل قبول و باور پذیر از آب درآمده اند. هرچند در جاهایی مثلاً آقای مصطفوی مسئول سابق ستاد شهدا (با بازی مسعود رایگان) اندکی شعاری می شود یا نماهایی مثل عبور از کنار دریاچه پارک ملت و اشاره به این که چند سال پیش دختران نوجوانی در آن غرق شده اند و حالا کسی به خاطر ندارد و تاکید بر فراموش کاری انسان ها، حالتی مانیفست گونه پیدا می کند، اما در مجموع از این اشکالات خیلی در فیلم به چشم نمی خورد. چهره پردازی بسیار خوب بوده و طراحی لباس نشان از دیدی دقیق و منطقی موشکافانه دارد. زوایای دوربین، نماها و کات ها بدون اغراق و اضافه کاری در خدمت روند فیلم هستند. خود اسعدیان هم در گفت و گویی اظهار داشت که می خواسته حرکات دوربین هرچه کم تر به چشم مخاطب بیاید و بیننده از نظر حسی با بازیگران درگیر شود.

درنهایت و با یک پایان بندی خوب، فیلمی که سراسر ایثار و احساسی مادرانه را به تصویر کشیده بود، بیننده را در حالتی منقلب به حال خودش رها می کند و به نوعی با پایانی نیمه باز، بدون آن که بخواهد قضاوتی خاص یا نتیجه گیری روشنی را عرضه کند، تلاش می کند تا در مقام نتیجه گیری عینی و روشن ننشیند.

بوسیدن روی ماه تلاشی است برای بوسیدن روی ماه آن هایی که اسطوره وار در میان ما غیبت دارند. فیلم تلاش قابل تحسینی به شمار می آید برای ارائه تصویری متفاوت از دنیای پس از جنگ برای آن هایی که هنوز با حال و هوای آن روزها زندگی می کنند. تقابل انسان های مدرن امروزی که بی پروا در آرامش زندگی می کنند و گاهی گام های استوارشان را بر جنازه های ناپیدایی می گذراند که جز تصویری اساطیری، چیز زیادی از آن ها در ذهن ندارند.

منبع:سایت نقد فارسی     نویسندهسولا اکبریه 


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()
 کارگردان: رضا میرکریمی
 فیلمنامه: محمدرضا گوهری (بر اساس طرحی از رضا میرکریمی و شادمهر راستین)
 تهیه‌کننده: رضا میرکریمی، محصول حوزه هنری
 مدیر فیلمبرداری: حمید خضوعی‌ ابیانه
10
 

بازیگران: رضا کیانیان، پریوش نظریه، نگار جواهریان، نگار عابدی، اصغر همت، هدایت هاشمی، شمسی فضل‌الهی، ریما رامین‌فر، پونه عبدالکریم‌زاده، امیرحسین آرمان و با حضور سعید پورصمیمی، سهیلا رضوی

 

 

 

 

 

 

 

 

درباره « یه حبه قند » :

 میرکریمی همیشه قصه گویی خوبی بوده و این را به خوبی می توان در فیلمهایی که ساخته دید. اما اصلی ترین تفاوت « یه حبه قند » با دیگر ساخته های میرکریمی در همین ساختار فیلمنامه نمود پیدا می کند. در « یه حبه قند » میرکریمی بجای تعریف یک قصه واحد و پرداخت آن، تصمیم گرفته تا یک محیط  پربازیگر را پدید آورد و از لابلای صحبت شخصیت های فیلم،  داستانش را تعریف کند.
 این شیوه روایت داستان که تا پیش از این در کارهای میرکریمی بی سابقه بوده ،باعث شده تا حواس تماشاگر شش دُنگ به اتفاقات فیلم باشد و هیچ شخصیتی را به حال خود رها نکند. در « یک حبه قند » همه بازیگران فیلم که کم شمار هم نیستند، حرف های مهمی برای گفتن دارند.
 فیلم را که نگاه می کنم بی اختیار به یاد خاطرات خوش دهه ی 60 و اوایل دهه 70  شمسی می افتم که در آن، فیلمها هویتی ایرانی داشتند و با تماشای آنها می توانستیم احساس بسیار نزدیکی به محیط داستان پیدا کنیم. در « یک حبه قند » میرکریمی افراد خانواده و فامیل را گرد هم آورده و به آنها روح خانواده سنتی ایرانی دمیده که نتیجه اش بسیار لذت بخش از آب درآمده است.
 یکی از ویژگی های قابل ستایش میرکریمی در فیلمسازی این است که به لهجه ها4 و فرهنگ شهرهای مختلف احترام می گذارد و شخصیت های داستانش را مجبور می کند تا با زبان محلی صحبت کنند! ( برعکس بعضی کارگردان ها که تاکید می کنند که شهرستانی ها می بایستی با لهجه فارسی صحبت کنند! ). اوضاع و احوال « یه حبه قند » نیز اینچنین است؛ محل وقوع اتفاق شهر یزد است و اتفاقاً شخصیت ها لهجه هم دارند که خیلی کمک کرده تا فضای فیلم ملموس باشد.
 یکی از نکات قابل ستایش درباره « یه حبه قند » این است که بسیار به فرهنگ عمومی ایرانیان پرداخته شده و از این لحاظ شاید تنها فیلم سال 1390 باشد که با چنین دقتی اینکار را انجام داده باشد. البته منظورم از این فرهنگ ها ، پرتاب حبه قند با پشت دست به دهان نیست!
 « یه حبه قند » از معدود فیلمهای ایرانی است که جامعه سُنتی ایران را در مواجه با جامعه مدرن، درمانده و عقب افتاده نشان نمی دهد. در « یه حبه قند » جامعه سُنتی ایران به دور از مدرنیته، زندگی خوب و خوشی در کنار یکدیگر دارند و اصلاً هم سُنتی بودنشان، کار دستشان نمی دهد!
 دیگر حَسن تماشای « یه حبه قند » بی شیله و پیله بودنش است. فیلم نه بنا به تعریفات رایج، " مینی مالیستی " است ، نه " امرسیونستی " ، نه " اوماتیستی " و نه هر چیز دیگر. فیلم با یک داستان ساده شروع می شود و حرفش را هم به سادگی به مخاطب می زند.
 نکته ی جذاب دیگر درباره « یه حبه قند » که حداقل من با دیدن آن بسیار خوشحال شدم، 5نماهای شلوغی است که میرکریمی گرفته. سالهاست که در سینمای ایران عادت کرده ایم که 2 نفر را در کادر قرار دهیم و قاب سینمایی مان را به آنها معطوف کنیم، اما در « یک حبه قند » این فرم به کلی تغییر کرده و شاهد سکانس های شلوغ با حضور بازیگران فراوان هستیم.
 فیلم سکانسی دارد که در آن پسندیده ،در حال تاب خوردن قصد دارد تا سیب سرخی را از درخت بچیند. موسیقی که در این سکانس پخش می شود بسیار زیباست و جذابیت هنری این صحنه را دوچندان کرده است. آهنگساز این فیلم محمدرضا علیقلی است که یکی از بهترین موسیقی سازان سینمای ایران می باشد.
 باید به نکته ایی هم اعتراف کنم و آن اینکه سکانس نخ بستن به پای غورباقه ، بدجوری برایم نوستالژی دارد!
 احتمالاً شما هم آنونس خاص فیلم را دیده اید. این آنونس را « رخشان بنی اعتماد » کارگردانی کرده و پوستر فیلم را هم « عباس کیارستمی » طراحی کرده است!
 یک نکته عجیب هم در جریان افتتاح فیلم که در " پردیس کیان " برگزار شد اتفاق افتاد. در جریان پخش آنونس این فیلم ، « هوشنگ گلمکانی » ( سردبیر ماهنامه فیلم ) شروع به اشک ریختن کرد و دلیل این امر را هم احساس برانگیز بودن آنونس اعلام کرد! نمی خواهم این جمله را به کار ببرم اما فکر نمی کنید زمان آن رسیده که دست از این تعارفات سینمایی6 برداریم!؟ جدای از این، بسیاری سعی کرده اند تا این فیلم را از لحاظ اجرا با شاهکار اورسن ولز یعنی « همشهری کین » مقایسه کنند که این یکی دیگه نوبر است!
 نامگذاری فیلم در نوع خودش جالب است. در ادبیات فارسی ، یه حبه قند به شیرینی اطلاق می شود که قرار است کام فرد را شیرین کند ( یا در اصطلاح ادبی تر یک اتفاق فرخنده را سبب شود ) اما در فیلم ، یه حبه قند باعث می شود تا کامل کل یک فامیل تلخ شود!
 مجموعه بازیگران « یه حبه قند » عالی هستند. در فیلم کلی بازیگر مطرح سینمای ایران از جمله : رضا کیانیان ، پریوش نظریه ، نگار جواهریان ، اصغر همت ، ریما رامین فر و... حضور دارند که بازی های آنها به خوبی مدیریت شده. شما در « یه حبه قند » نمی توانید بازیگری را بیابید که بهتر از دیگری باشد یا اینکه دوربین بیشتر حول محور او بچرخد. تا آنجایی که یادم می آید، « یه حبه قند » در سال جاری تنها فیلمی است که بازیگرانش در جلوی دوربین غلو نمی کنند!
 نکته ی جالبی هم درباره این فیلم به چشم می خورد و آن اینکه منشی صحنه سرکار خانم « باران کوثری » است! به نظرم « باران » همانند مادرش سودای کارگردانی دارد و حضورش در پشت صحنه این فیلم هم جهت کسب تجربه بوده است.
 
 ارزش دیدن دارد ؟ 
 « یه حبه قند » به نظرم بهترین فیلم بیست و نهمین جشنواره فبلم فجر بود که با بی مهری کامل هیئت داوران از دریافت جوایز باز ماند.  میرکریمی درآن زمان، ترکیب هیئت داوران را " نخبه ستیز " عنوان کرده بود و هیئت داوران هم که کاملاً از این اظهار نظر  دلخور شده بودند ، دو دستی به فیلم « جدایی نادر از سیمین » چسبیدند که به نظرم در مقایسه با دیگر فیلمهای فرهادی ، فیلمی به مراتب ضعیف تر بود ؛ البته چند سال پیش هم در جشنواره فجر فیلم « به همین سادگی» که آن هم اتفاقاً یکی از فیلمهای ضعیف میرکریمی بود، بسیار تحویل گرفته شده بود!.
 در آخر باید بگویم که « یه حبه قند » یکی از بهترین فیلمهایی است که در سال جاری اکران شده و به همه پیشنهاد می کنم که آن را ببینند.
 

منتقد : میثم کریمی 1

منبع: سایت " مووی مگ "


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/manoto/109749_507.jpg

کارگردان: محمد بانکی

نویسنده : رضا بانکی

 

 

 

 

بازیگران: محمدرضا گلزار، الناز شاکردوست، بهنوش بختیاری، سحر قریشی،

"تو و من" دومین ساخته محمد بانکی است. پیش از این و در سال 1387، او نخستین اثر سینمایی اش را با نام "دو خواهر" به سینماها آورد که کپی برداری ناشیانه ای از فیلم دو تا زیاده (Two much)، محصول سال 1994 آمریکا بود. بنابراین، شاید انتظار آن می رفت که این بار بانکی فیلمی را روانه سینماها کند که از پیکربندی داستانی قوی تری برخوردار باشد تا شکست فیلم قبلی اش را جبران کند.

داستان فیلم هرچند سر راست و ساده است، اما به شدت در هم ریخته و شلوغ به نظر می رسد. رضا بانکی که بیش تر او را در کسوت عکاس فیلم های مخصوصاً پیش از انقلاب می شناسیم و چند تجربه تصویربرداری را نیز در کارنامه دارد، این بار در مقام فیلم نامه نویس ظاهر شده و تلاش کرده تا یک داستان به شدت سر راست و رو شده را، درگیر حوادث فرعی ریز و درشت کند تا شاید جذاب تر شود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/manoto/film-to-va-man.jpgگویا تجربه فیلم قبلی محمد بانکی و کپی کاری اش از اثری هالیوودی چنان به مذاق آن ها خوش آمده که در اثر جدید، دامنه آن را به فیلم های داخلی هم گسترانده است. برخی صحنه ها، دیالوگ ها و حتی اتفاقات پیش آمده به وضوح در فیلم های دیگر ایرانی دیده شده است و مثلاً بیننده را یاد فیلم آتش بس ساخته تهمینه میلانی می اندازد که البته طبعاً کپی برداری ضعبف و زننده ای هم از کار در آمده است.

البته گستره این برداشت های سطحی تا فیلم های فارسی دهه های 30 و 40 پیش رفته است. آن جا که دو قلچماق به جان نقش اول خوش چشم و ابروی فیلم می افتند و حسابی او را کتک می زنند و دست آخر هم رئیس قلچماق ها مشتی حواله او می کند و سوپر استار در حالی که لب و دماغ اش غرق خون است، گوشه ای می افتد و بعد فیلم کات می خورد به یک نمای بیرونی و آهنگ عاشقانه جانسوزی هم ضمیمه تصاویر می شود!

تکلیف فیلم نامه با خودش و تماشاگر معلوم نیست و در 20 دقیقه ابتدایی فیلم حتی نمی توان به این کشف مهم نائل آمد که این اثر در کدام ژانر ساخته شده است. کم کم با حضور بازیگری چون بهنوش بختیاری، رگه های طنز فیلم معلوم می شود و شوخی های تکرای اش که پیش تر در یک سریال تلویزیونی با آن آشنا شده بودیم و حتی تکیه کلام هایی که در همان سریال بهره برده شده بود، این طور به تماشاگر می قبولاند که برای تماشای یک کمدی به سینما آمده است. در این میان صحبت از بازی ها، شخصیت پردازی ها، روایت، تدوین و بسیاری امور اصلاً محلی از اعراب ندارد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/manoto/10147300134717126488.jpgشوخی های نخ نما شده و خندان لمپنیست فیلم فارسی، استفاده از اصطلاحات و عنوان های سریال های فارسی وان و شبکه ماهواره ای من و تو، گل درشت ترین اشکال این فیلم است و آن قدر روی مغز تماشاگر رژه می رود که فرصتی برای دیدن ایرادهای دیگر اصلاً به چشم نمی آید.

البته بهره بردن از ظرفیت های معماری اصفهان به عنوان لوکیشن در نماهای خارجی، می تواند نوعی ادای دین ناسیونالیستی برادران بانکی باشد به موطن شان اصفهان، اما آن هم آن قدر بد از کار در آمده که در سایه ماشین های گران قیت و لباس های جور و واجور بازیگران گم می شود.

باید اعتراف کرد که تو و من، از لحاظ ساخت، شکست سینمایی به مراتب فاجعه بار تری نسیت به فیلم قبلی محمد بانکی است. هرچند اگر فقط رقم فروش را ملاک موفقیت یک فیلم در نظر بگیریم، از این لحاظ شرکت سینمایی تحت مدیریت برادران بانکی که تهیه فیلم را برعهده داشت، چندان دچار شکست نشده است؛ زیرا موفق شده با نشان دادن نماهای بسته از صورت ستاره های سینما و به رخ کشیدن چهره های دل برانه آن ها و البته به مدد نماهای داخلی اغراقانه در دکور و صحنه، ستاره دوستان را به سینما بیاورد. از این حیث بهتر بود نام فیلم به جای تو و من، به شوی لباس گلزار و شاکردوست تغییر نام می داد تا تماشاگر تکلیفش با فیلم از ابتدا معلوم باشد.

خلاصه آن که شاید مرور عوامل فیلم، امید چندان زیادی را برای دیدن یک اثر خوش ساخت ارائه نمی داد، اما گویا "بانکی ها" فراموش کرده اند که ساختن فیلم گیشه ای به معنای زیر پا گذاشتن اصول اولیه فیلم سازی نیست و لمپنزیم، شوخی های دم دستی، ستاره گرایی و در نهایت جلب گیشه، لزوماً معنای توهین به شعور مخاطب را نمی دهد. زیرا هم گزینه های بهتری برای کپی کاری در سینما وجود دارد و هم علاقه مندان به فیلم های فارسی، انتخاب های به مراتب سرگرم کننده تری نسبت به تو و من برای تماشا دارند.

منبع: نقد فارسی      نقد سولا اکبریه


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

اختاپوس (آهوی پیشونی سفید)

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-fists/okhtapos-210x300.jpg

کارگردان: سید جواد هاشمی

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-fists/okhtapos-210x300.jpg

نویسنده : سید جواد هاشمی

 

 

 

 

بازیگران:

محمدرضا شریفی نیا، امین حیایی، امین زندگانی، گوهر خیراندیش، نادر سلیمانی، نیلوفر خوش خلق، امیر غفارمنش، هومن حاجی عبداللهی، ترلان پروانه و...

 

سید جوادهاشمی که بیش تر او را با نقش رزمنده در ذهن داریم، نخستین تجربه نویسندگی و کارگردانی اش در سینما یک غافل گیری محض بود. او که تا پیش از این در 24 فیلم – که عمدتاً مضمون دفاع مقدس داشتند – ایفای نقش کرده بود، این بار سر از یک افسانه فولکور درآورد.

هرچند ایفای نقشش در اخراجی های دو و سه او را تا حد یک بازیگر درجه ی 3 نزول داده بود، اما باید اعتراف کرد که آهوی پیشونی سفید یک حرکت رو به جلو هم برای او و هم برای سینمای کودک به شمار می آید. درون مایه اصلی فیلم برگرفته از داستان های فولکور ایرانی است، اما اضافه کردن شخصیت هایی چون گرگ و روباه – شبیه به آن چه در پینوکیو هست – آهوی پیشونی سفید را به مراتب منحصر به فرد تر کرده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-fists/13910717000422_PhotoL.jpgعنوان بندی فیلم در ابتدا کاملا فانتزی و جذاب است و حال و هوای اثر را به خوبی تداعی می کند.هر چند بلافاصله پس از پایان عنوان بندی و شروع داستان، صدای هاشمی را می شنویم که به عنوان راوی انگار دوام نمی آورد و همه فیلم را در یک جمله لو می دهد: جنگ خیر و شر! و این که از ابتدای خلقت و دعوای بین هابیل و قابیل این جنگ برقرار بوده است.

اما روی غلتک افتادن ماجرا آن قدر سریع و شیرین هست که این سوتی بی موقع راوی را فراموش کنیم. آهوی پیشونی سفید (با بازی خوب ترلان پروانه) به دل مخاطب می نشیند و باباسالار (با بازی محمدرضا شریفی نیا) به خوبی نمایان گر پدری بد اخلاق است که به در و دیوار گیر می دهد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-fists/6.jpgعجوزه (با بازی درخشان امین زندگانی) هم به اندازه کافی ابزار فریب کاری و اغوا را در اختیار دارد. نامش طولانی است و به دلیل همین طولانی بودن به اختصار عجوزه نامیده می شود. شاید فقط کمی کج سلیقگی در نام اوست که به کار رفته؛ زیرا مطابق آن چه ما در فرهنگ شفاهی سراغ داریم، عجوزه معمولاً به پیرزن های جادوگر پلیدی اطلاق می شود که در فریب کاری چیزی کم ندارند، اما انتخاب این نام برای شخصتی که نه خیلی پیر است و نه البته یک زن، شاید خیلی پذیرفتنی نباشد.

به کار گرفتن دیگر شخصیت های فرهنگ فولکور ایران زمین مثل خاله سوسکه و آقا موشه هم بسیار شیرین و گیرا از آب درآمده است. خوش سلیقگی در انتخاب زوج بازیگر (امین حیایی و نیلوفر خوش خلق) برای این داستان هم بر زیبایی آن افزوده و در بخش هایی از فیلم – مخصوصاً سکانس های پایانی – این رابطه تنگاتنگ دو بازیگر بر باور پذیری نماها می افزاید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-fists/IMAGE634853091077734008.jpgشعر و ترانه، شوخی و ابتکارات به کار رفته در فیلم آشکارا نشان از آن دارد که هاشمی تلاش می کند در آهوی پیشونی سفید درون مایه هایی امروزی را تزریق کند و می توان گقت تا حدی هم موفق عمل کرده است. تکیه کلام ها و طنزهای کلامی فیلم به خوبی این امر را نشان می دهد و حتی در جاهایی پا فراتر گذاشته می شود و نماد ها و تابلوها هم به خوبی بار طنازی فیلم را به دوش می کشند.استفاده از عناصر زندگی مدرن مثل اجاق گاز، بی سیم، موتور سیکلت و تابلوهای راهنمایی و نشاندن آن ها در بستر یک افسانه قدیمی ایرانی دیدنی از آب درآمده و با نوعی سادگی و درعین حال ملاحت، به دل مخاطب می نشیند.

موسیقی جزو جدا نشدنی این اثر است و در بخشی از فیلم جشنواره ای از موسیقی فرهنگ ها و رقص های آیینی آنان را می بینیم. همان طور که پیش تر اشاره شد نوعی تلفیق در بخش موسیقایی فیلم هم مشهود بوده و این تلفیق هم در شعرها و مضامین و هم در سبک های موسیقی به کار رفته، نمایان است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-fists/IMAGE634833959007758132.jpgگریم های سنگین، طراحی صحنه ها و لباس ها، زوایای دوربین و نماهای خاص از جمله دیگر نکات مثبت فیلم به شمار می آیند. البته نباید برخی کاستی ها را به ویژه در فیلم نامه از نظر دور داشت. مخصوصاً حضور چند ثانیه ای خود سیدجواد هاشمی با پوششی سفید و موها و ریش های بلند سپید – که اتفاقاً گریمش شباهت عجیبی به پروفسور دامبلدور در سری فیلم های هری پاتر دارد - اصلاً توجیهی نمی یابد. زیرا ما تنها از ظاهرش می توانیم حدس بزنیم که او نماد خیر است و غیر از آن هیچ نشانه ی دیگری به چشم نمی آید. این که او کیست، چگونه آقا موشه را می شناسد و چه طور راز رها کردن آهوهای اسیر را می داند تا به آقا موشه تئوری حمله بدهد، چاله های اساسی است که در فیلم نامه به چشم می آید. البته نباید به عنوان دیگر ضعف فیلم نامه از نظر دور داشت که در یک سوم میانی فیلم، کاملاً باباسالار به فراموشی سپرده می شود و در بخش های پایانی ناگهان سر و کله اش در ورودی شهر آروزها پیدا می شود.

خنثی بودن نقش هایی چون راسو و لاک پشت هم دست کمی از نماد خیر – که اسمی هم در فیلم ندارد و تنها چند ثانیه در فیلم ظاهر می شود – از همین دست است و گویا برای اضافه کردن بار طنازی به فیلم نامه افزوده شده اند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/iron-fists/pgimg_image5_26_7254.jpgدر مجموع آهوی پیشونی سفید ساختی دوگانه دارد. در نیمه اول داستان کاملاً کودکانه است و گفت و گو ها، شوخی ها، ترانه ها و حوادث به شکلی است که کاملاً مخاطب آن را می توان کودک دانست. اما از نیمه دوم کاملاً مخاطب بزرگ سال درگیر اثر می شود و شوخی ها به سهمیه بندی سوخت هم می رسد که بی شک باید مخاطب چنین محتوایی را در سنین بالاتر یافت. البته این دوگانگی به روند فیلم خدشه وارد نکرده ولی مانند آن چه در بررسی فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه هم اشاره شد، این امر نوعی دست و پا زدن ذاتی فیلم های ژانر کودکان است که در لحظه می خواهند همه گروه های سنی را زیر چتر مخاطبانشان گرد آورند.

در پایان با در نظر گرفتن این که اساساً سینمای کودک و نوجوان گونه ای است مهجور و گیشه هم فروشش را به بینی تراش خورده سوپراستار خوش لباس گره زده، تلفیق دل نشین فرهنگ شفاهی با نمادها و نشانه های زندگی مدرن شهری می تواند اثری قابل قبول را به پرده آورد و آن طور که از نام این فیلم بر می آید، شاید بتوان منتظر دفترهای دیگری از این افسانه هم نشست و امید آن را داشت که در کنار توجه به عناصر بصری، فیلم نامه ای با چفت و بست بیش تر را شاهد باشیم.

منبع: نقد فارسی   نقد:سولا اکبریه

 


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()
نمایش فیلم رویای سینما در کشور فنلاند       

فیلم سینمایی رویای سینما در سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم کودک و نوجوان اولو به نمایش در می آید.

به گزارش بنیاد سینمایی فارابی، این فیلم در بخش پانوراما که از مهمترین بخش های جشنواره فیلم اولو به شمار می رود، روی پرده خواهد رفت.
رویای سینما ساخته حمید و علی شاه حاتمی که اولین نمایش آن در بیست و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم های کودکان و نوجوانان بود، پیش از این حضوری تاثیرگذار را در عرصه جهانی تجربه کرده است.
این فیلم در جشنواره های مهمی چون زلین، مونیخ و باشگاه فیلم سینه کید آمسترام کشور هلند به روی پرده رفته است.
سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم اولو از 29 آبان تا 5 آذر سال جاری در کشور فنلاند برگزار خواهد شد.

 

 

 منبع: بنیاد سینمایى فارابى


برچسب‌ها: سینمای جهان
تاریخ : جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/9/8.02/13910802000481_photoa.jpg

 

چراغ عمر بابافاضل اصفهانی‌ها بعد از یک قرن تلاش و ایفای نقش در 30 فیلم و سریال و ثبت 37 اثر نمایشی در کارنامه بازیگری خاموش شد.

در اثر کهولت سن دار فانی را وداع گفت.

فاضل فاضلی‌پارسا، فاضل اجبوری یا همان بابا فاضل معروف در سال 1292 در اهواز چشم به جهان گشود.

وی از دانشسرای مقدماتی اهواز موفق به اخذ مدرک دیپلم شد و به استخدام آموزش و پرورش در آمد.

وی یک سال در مسجد سلیمان و دو سال در سوسنگرد به تدریس پرداخت و سپس علاقه به تئاتر، وی را به راه آهن کشاند تا بتواند روزها راننده قطار باشد و شب‌ها به تئاتر بپردازد، اما علاقه به این هنر وی را مجبور به ترک راه آهن کرد تا حرفه‌ای‌تر از پیش به تئاتر بپردازد.

وی در سال 1320 سینما پارس اهواز را اجاره کرد و در آن برنامه‌های شاد و مفرحی برای مردم اجرا می‌کرد که یکی از مهم‌ترین فعالیت‌های هنری وی در آن سینما، بی‌گناهی در دربار هارون الرشید بود.

ارتباط وی با شهر اصفهان از زمانی شکل گرفت که اصفهان پایتخت تئاتر ایران شناخته شد و وی برای گرفتن نمایشنامه به این شهر رفت و آمد داشت. سپس او اهواز را ترک کرد و راهی تهران شد، ولی پس از مدتی برای ادامه همکاری هنری خود با هنرمندان اصفهانی به اصفهان آمد و این شهر را برای ادامه زندگی خود برگزید.

وی از سال 1365 به گروه اصفهان فیلم پیوست و همکاری خود را به طور فعال با حسن اکلیلی، هنرمند تئاتر و تلویزیون ایران آغاز کرد.

از معروف‌ترین و مهم‌ترین کارهای نمایشی بابافاضل می‌توان به چهار درویش، آقا مقبوله، زشت و زیبا، مرده خور، رومئو و ژولیت، ملوانان می‌رقصند، رمال باشی، هفت سین، شیر تو شیر، تب در مطب، خفته بخت، عزیز فرنگی، تئاتر در خانه، حمال باشی، مرد رند، آخرش که چه، ولپن، ولوله، رنگارنگ، تسویه حساب، کشمکش، قهرمان عوضی، نیرنگ باز، از خود راضی، مسافر، ملاقات ممنوع، الم شنگه، چه خوش است راستگویی، دوربین مخفی، دردسر تلفن، گاگولی، ملاقات با عزرائیل، علی موصلی، نانی که می‌خوریم، من کارمند دولتم، راستگو، کندوی زهر، انتقام طبیعت، اشاره کرد.

وی همچنین در سریال‌های عکاس‌باشی اثر اکبر خواجویی، بوعلی سینا در نقش ابوریحان بیرونی، اثر کیهان رهگذار، روزی روزگاری اثر امرالله احمدجو در نقش خان خله، تفنگ سر پر اثر امرالله احمدجو، خاک تابان، خشت اول، گرفتار (1) نوشته خسرو ثقفیان، به کارگردانی محمود رضایی، گرفتار (2)، نوشته خسرو ثقفیان، به کارگردانی اکبر منصور فلاح، غفلت به کارگردانی پرویز حسن‌پور، هشت بهشت به کارگردانی اکبر خواجویی، شیخ بهایی به کارگردانی شهرام اسدی، مختارنامه اثر داود میرباقری ایفای نقش داشته است.

فاضل فاضلی‌پارسا در فیلم‌های سینمایی غریبه، ناخدا با خدا، جوجه فکلی، گزارش یک قتل، نعمت نفتی، بنده خدا، هوای تازه، چون باد، سلام سرزمین من، شما فرشته‌اید، بیقرار، محیا، افراطی‌ها ایفای نقش داشته است.

 

منبع:فارس


برچسب‌ها: درگذشت هنرمندان
تاریخ : جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/8.21/147816.jpg

 

فیلمبرداری «چه خوبه که برگشتی» تازه‌ترین فیلم داریوش مهرجویی در تهران ادامه دارد.

فیلمبرداری این فیلم که از هفته گذشته آغاز شده با مدیریت فیلمبرداری بهرام بدخشانی در حال انجام است.

حامد بهداد، رضا عطاران، رویا تیموریان، علیرضا جعفری و مهناز افشار با حضور حسن پورشیرازی در این فیلم ایفای نقش می‌کنند.

«چه خوبه که برگشتی» یک فیلم طنز اجتماعی است که با حال و هوای «اجاره‌نشین‌ها» و «مهمان مامان» ساخته می‌شود و فیلمبرداری آن در تهران و شمال کشور انجام می‌شود.

داریوش مهرجویی ساخت فیلم‌های چون «گاو»، «اجاره‌نشین‌ها»، «هامون»، «لیلا»، «سارا»، «پری»، «مهمان مامان»، «بمانی»، «سنتوری»، «نارنجی‌پوش» را در کارنامه‌ی هنریش دارد.

این کارگردان متولد 1318 است. او فارغ‌التحصیل رشته‌ فلسفه از دانشگاه کالیفرنیا و فعالیت در سینما را با کارگردانی فیلم «الماس 33» آغاز کرد.

-------

منبع: ایسنا


برچسب‌ها: سینمای ایران
تاریخ : جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sola-zan/image634866677052207032.jpg

کارگردان: منوچهر هادی http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sola-zan/image634866677052207032.jpg

نویسنده : منوچهر هادی ، سعید دولتخوانی

 

 

 

 

بازیگران:

شهاب حسینی، حمیدرضا پگاه، آنا نعمتی، یکتا ناصر، مرتضی کوهی، شهین تسلیمی، مجید درستی، سارا اسماعیل پور و با معرفی هانیه غلامی

خلاصه داستان :

یک سانحه رانندگی، لیلا را ناچار به رویارویی مجدد با گذشته اش می کند و این رویارویی او را در مواجهه با فراز و نشیب هایی قرار می دهد.

منوچهر هادی را پیش از این با ساخت قرنطینه در سال 1386 و در مقام کارگردان می شناخیتم. هرچند دستیاری اصغر فرهادی در چهارشنبه سوری تبعاً برای او تجربیات ارزنده ای را می بایست به همراه می داشت. یکی می خواد باهات حرف بزنه! دومین ساخته اوست و دنیای پر امید هم آخرین اثر هادی است که هنوز به اکران عمومی در نیامده است. البته رمضان امسال (مرداد ماه 1391) هم نخستین تولید سریالی او روی آنتن رفت که خداحافظ بچه نام داشت و با عدم اقبال مخاطبان مواجه شد که شکستی را در کارنامه این کارگردان جوان رقم زد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sola-zan/nf00097977-2.bmpیکی می خواد باهات حرف بزنه! درامی ست اجتماعی که در آن به طور خاص به مقوله پیوند اعضا اشاره شده است؛ هرچند بر خلاف کلیشه ای که فیلم های مرتبط با پیوند اعضا با آن دست و پنجه نرم می کنند – که همان دشواری والدین در اعطای رضایت است – منوچهر هادی این درون مایه را با حوادثی دیگر پیوند زده و از این حیث اثر قابل توجهی را پدید آورده است.

آغاز فیلم در فضای سرسبز و با طراوت شمال است. خیلی زود وارد روند درگیری ها می شود و کشمکش مادر و دختر به عنوان سوژه محوری فیلم مطرح می شود. ناگهان و بر اثر حادثه ای – که حقیقتاً از حیث غافل گیری و اثرگذاری بسیار حائز توجه است – سوژه ی اصلی را پیش روی مخاطب قرار می دهد.

پس از وقوع این حادثه، عملاً فیلم وارد فاز دوم می شود؛ یعنی لیلا (با بازی آنا نعمتی) ناگزیر می شود به سمت گذشته اش برگردد و علی رضا (با بازی حمیدرضا پگاه) که خواستگار لیلاست، در این بازگشت به عقب همراه او می شود. هرچند در فرازهایی از این رویارویی با گذشته، لیلا تنهاست و گویی تصمیم گرفته خودش به تنهایی این تنش شخصی را سر و سامان دهد و زخمی را که از سال های دور و از زندگی مشترک با همسر سابقش مصطفی (با بازی شهاب حسینی) به تن داشته و حالا دوباره سر باز کرده، به تنهایی التیام بخشد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sola-zan/08yezhq1xhn37zai4h6x.jpgاز منظر داستانی باید گفت فیلم روایتی است سر راست و بدون هیایو که حوادث فرعی در آن خیلی به چشم نمی آید. تعلیق و گره در سوژه اصلی داستان تا حدی است که توانسته بار فیلم را به دوش بکشد. بازی ها هم متوسط از آب درآمده اند و شخصیت ها به گونه ای هستند که می توان آن ها را باور کرد و مابه ازاهای بیرونی شان را به خوبی دید. شاید شاخص ترین بازی را بتوان به یکتا ناصر نسبت داد که اتفاقاً در سی امین جشنواره بین المللی فیلم فجر، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن را برای بازی در همین فیلم به دست آورد.

تدوین این فیلم مشترکاً به عهده هایده صفی یاری و سپیده عبدالوهاب بوده است. در بخش های ابتدایی، شاهد نماهای کوتاه تر هستیم و هرچه به بخش های پایانی فیلم نزدیک می شویم، نماها به دلیل ذات داستان و تقابل هایی که بین شخصیت ها شکل می گیرد، طولانی تر می شوند، ولی در کل نوعی ایجاز به چشم می آید و کات خوردن های سریع از ویژگی های بارز فیلم به شمار می آید.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/sola-zan/12-1-31-1171213-5.jpgزاویه دوربین و حرکت آن بدون هیچ گونه اغراق و بی آن که بخواهد از قاب بیرون بزند، در خدمت فیلم است.هرچند در بخش های ابتدایی به دلیل ویژگی لوکیشن و زیبایی های خاص طبیعت، نماهای باز بیش تری شاهد هستیم، ولی رفته رفته این نماهای باز کم تر می شود و جز یکی دو مورد در اواسط فیلم، مورد دیگری به چشم نمی خورد.

به طور کلی اثری نسبتاً یک دست را می بینیم که هرچند به لحاظ بصری، فنی و تکنیکی و بازی ها اتفاق خارق العاده ای رخ نداده، ولی همه چیز تقریباً در سطح متوسط و اندکی رو به بالاست. پایان بندی فیلم هم به شکلی کاملاً عادی و مقبول از کار درآمده و همه چیز در خدمت همان درون مایه ای است که محور همه حوادث بود و سرانجام به شکلی نیکو و خوشایند به اتمام رسید.

یکی می خواد باهات حرف بزنه، ضمن آن که به خوبی مقوله اهدای عضو را به دور از کلیشه های مرسوم مطرح کرده، فرصتی را برای قضاوت و راستی آزمایی شخصیت ها و مخاطب فراهم آورده و به خوبی یادآوری می کند که قضاوت های اخلاقی گاهی چه قدر ساده به نظر می رسند، حال آن که فرسنگ ها از حقیقت دورند و بیننده را در مقابل این پرسش اخلاقی قرار می دهد که آیا بخشش می تواند از هزینه های گزافی که ممکن است در آینده هرکسی پدیدار شود، جلوگیری کند یا نه و اساساً جایگاه بخشیدن و انتقام را در مقابل اعتراف یا پنهان کاری به چالش می کشد و از این منظر می تواند فیلمی قابل قبول تلقی شود؛ هرچند این ریزه کاری های اخلاقی و اجتماعی اش زیر سایه درون مایه اهدای عضو خیلی فرصت نیافته تا هویدا شود.

منبع: نقد فارسی  منتقد:‌سولا اکبریه

 


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/kolahghermezi/kolahghermezi.jpg

نویسنده : ایرج طهماسب، حمید جبلی

 

 

 

 

بازیگران: حمید جبلی، ایرج طهماسب، خسرو احمدی، مهدی باطبی، عیسی یوسفی‌پور، بهادر مالکی، بنفشه صمدی، پوپک مظفری، داود دلقندی و ...

خلاصه داستان :

پسر عمه زا در اثر شیطنت های تمام نشدنی خانه آقای مجری را به آتش می کشد. کلاه قرمزی، پسر عمه زا و آقای مجری آواره خیابان می شوند، در پی شکایت همسایگان قربانی آتش سوزی، پسر عمه زا به زندان می افتد، دردسر ها از وقتی شدت می گیرند که کلاه قرمزی کودکی را در کالسکه ای پیدا می کند و ...

 

کلاه قرمزی عروسکی است برای تمام فصول و شاید همین تنها دلیلی باشد برای آن که بپذیریم کلاه قرمزی کودکان را به سینما کشاند؛ کودکان امروز و البته بیش تر کودکان دیروز! «کلاه قرمزی و بچه ننه» روایت گر داستان ساده ای است که در آن کلاه قرمزی – عروسک آشنای دو دهه ی اخیر – بر اثر یک اتفاق ساده، نوزادی را پیدا می کند که اتفاقاً بسیار به او شباهت دارد و حوادث فیلم از آن جایی آغاز می شود که کلاه قرمزی تلاش می کند تا مادر بچه را بیابد.

عنوان بندی فانتزی فیلم نوید شروعی خوب است. استفاده از پویا نمایی که در آن کالسکه ای به این طرف و آن طرف می رود هم زمینه سازی مناسبی برای آغاز فیلم به شمار می آید. اما باید پذیرفت که بر خلاف این شروع فانتزی، داستان فیلم اساساً داستانی کودکانه نیست و یا حداقل باید پذیرفت که کودکانه از کار در نیامده است.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/kolahghermezi/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%20%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%DB%8C%20%D9%88%20%D8%A8%DA%86%D9%87%20%D9%86%D9%86%D9%8713.jpgبه نظر می رسد زوج طهماسب و جبلی در این فیلم بیش تر به دنبال جذب هواداران پر و پا قرص حالا پا به سن گذاشته شان بوده اند، تا جلب نظر مخاطبان اولیه ی این گونه فیلم ها که بالطبع کودکان هستند. استفاده از عناصری که در نسخه های اول و دوم فیلم کلاه قرمزی بارز بودند از جمله آهنگ ها، به خوبی نشان می داد که فیلم تلاش می کند تا با تکیه بر محبوبیت اسلافش، بتواند هویت و موجودیتش را شکل دهد.

نقد بزرگی که به فیلم وارد می شود، داستان به شدت بزرگ سالانه آن است. کلاه قرمزی شوخی هایی می کند که از شخصیت ساده و مالوف او دور است – مثل صحنه ای که از آقای مجری می خواهد تا پوشک بچه بردارد تا جنسیت او مشخص شود – تا حتی خواستگاری رفتن و گذراندن دوره سربازی! در این میان البته دیالوگ هایی بر زبان کلاه قرمزی می آید که اصلاً و ابداً با شخصیت او چفت نمی شود. مثل تعبیری که در خواستگاری و پس از قهقه های دختر به کار می برد که سبب می شود او و پسرعمه زا را از خانه بیرون بیاندازند.

به نظر می رسد این تذبذب و دست و پا زدن ها میان از کاردرآوردن کودکانه دغدغه های بزرگ سالی، حتی در بخش هایی از فیلم خودش را در شعرها و آوازهایی که پسرخاله و کلاه قرمزی می خوانند، نشان می دهد؛ در واقع منظور، مخلوط کردن شعرهای فولکور و ریتم های قدیمی آشنا به شکلی کاملا بی نظم و ترتیب و در هم ریخته است!

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/kolahghermezi/kolahghermezi-l-05.jpgگویا فیلم نامه هم می داند که نتوانسته چفت و بستش را پیدا کند، سکانس های پایانی فیلم و آن چه در دادگاه می گذرد را تبدیل به مانیفستی می کند که انگار می خواهد همه آن چه که در خلال داستان و در میانه دست و پا زدن های دغدغه های بزرگ سالی در فرم فانتزیش گم شده بود، ناگاه از زبان شخصیت های اتفاقاً محبوب و اثر گذار بر زبان آورد. ماحصل آن هم می شود پرخاش گری های آقای مجری که اصلاً با تصویری که از او سراغ داریم هم خوانی ندارد و یا سبیل گرو گذاشتن پسرخاله که تنها اثر مفید این شخصیت در کل فیلم است. البته نباید در سکانس های دادگاه از بازی بی نقص حمید جبلی چشم پوشید که یک بار دیگر تواناییش را در نشان دادن اغراق شده تیپ های معمولی سینمایی به تصویر کشید.

به بیان بهتر، گویا با عجله داستانی برای فیلم سرهم بندی شده بود و می شد با قدری تامل، داستان ساده، اما قابل قبولی را برای فیلم نوشت، عملاً به نظر می رسد که برخی صحنه ها کمکی به پیش برد داستان نمی کنند. صحنه های مربوط به حضور کلاه قرمزی در مدرسه، بزرگ ترین پیامی که می رساند اوج استیصال، فقر و درماندگی کلاه قرمزی، پسرخاله و آقای مجری است که این امر با شروع خوب فیلم به خوبی نمایان شد و خب تاکید بر آن کاری را از پیش نبرد، مگر نوستالوژی سال های دور کلاه قرمزی که می توان آن را صرفاً ادای دین به کودکان دیروز دانست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/kolahghermezi/104404_347.jpgالبته در این بین برخی سهل انگاری ها هم دیده می شود و هنگامی آزاردهنده می شود که به یاد آوریم از دو جفت چشم تیز بین (ایرج طهماسب و حمید جبلی) خالقان کلاه قرمزی و پسرخاله اساس این کم توجهی ها بعید است. از جمله آن که در همان سکانس های مدرسه، کلاه قرمزی در حالی که معلم تدریس می کند، هنوز کیف به دوش دارد! هم چنین مثلاً در مورد کفش های کلاه قرمزی که به دلیل همان فقری که کلاه قرمزی و بقیه در آن دچار شده اند، تنها یک لنگه کفش دارد و پای دیگرش را با کیسه ی نایلونی بسته تا در راه مدرسه خیس نشود و پس از آن که طی یک اتفاق لنگه دیگر هم از دست می رود، ما تنها شاهد آن هستیم که آقای مجری شلوار کلاه قرمزی را می دوزد و خبری از چاره اندیشی برای کفش نیست.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/kolahghermezi/(Clip4U.Org)%20Kolah%20Ghermezi_3.jpgعلاوه بر این کاستی های ساختاری، سوالات اساسی در فیلم نامه مطرح است. شخصیت آقای مجری به شدت منفعلانه است. حضور او تاثیری بر روند داستان ندارد و در خوش بینانه ترین حالت می توان او را سرپرست کلاه قرمزی دانست که وظیفه جلب رضایت همسایگان را برعهده دارد. اتفاقاً این جاست که یکی از مبهم ترین نقاط فیلم نامه مطرح می شود. زیرا پسرعمه زا بر اثر بی احتیاطی سبب انفجار ساختمان محل سکونت سابق آقای مجری شده، همسایگان شکایت کرده اند و پسرعمه زا زندانی است، اما ناگهان در بخش پایانی فیلم، برای او دادگاهی تشکیل می شود و پسرخاله پا در میانی می کند. فارغ از این که در این فیلم تنها اثر بخشی پسرخاله در همین سکانس های پایانی است وگرنه او هم در انفعال و بی اثری دست کمی از آقای مجری نداشت؛ بیننده به این تضاد می رسد که اصلاً بخش عمده ای از داستان مرهون زندانی بودن پسر عمه زاست، حالا چه طور ناگهان او از نقش "مجرم" به "متهم" تقلیل پیدا می کند؟!

در مجموع اگر از صداگذاری ضعیف فیلم، خط داستانی غیر ریتمیک که گاهی ضرب آهنگ به شدت سریع و گاهی بسیار کندی داشت چشم بپوشیم و صحنه های زائد مثل سکانس های مدرسه را نادیده بگیریم، باید پذیرفت که کلاه قرمزی و بچه ننه به مدد پیشیانش بود که لقب پرفروش ترین فیلم سینمای ایران را به خود اختصاص داد و حضور به شدت موفق این شخصیت ها در سریال های عیدانه در این امر بی تاثیر نبوده است.

باید اعتراف کرد این فیلم نتوانست تکلیفش را با خود و مخاطبش روشن کند! آیا یک فانتزی کودکانه است یا یک ارائه فانتزی از دغدغه های بزرگ سالی یا آمیخته ای از آن ها؟ زیرا این اثر نه یک فانتزی کوکانه است چون خواستگاری رفتن و خدمت سربازی اصلاً دغدغه های کودکانه نیست و نه یک ارائه فانتزی ویژه مخاطب بزرگ سال؛ چراکه شخصیت پردازی ها و حوادث طور دیگری حکایت دارد. حتی آمیخته خوبی از این دو هم به شمار نمی آید، زیرا تجربه اول کلاه قرمزی حدود 20 سال پیش به شکلی بسیار بهتر و پخته تر از پس این آمیختگی دغدغه های زندگی بزرگ سالی با بیانی کودکانه بر آمده بود. هرچند نباید از بار طنز این اثر چشم پوشید و شوخی های آن را – جز یکی دو مورد- تحسین کرد که تلاش نمی کرد سخیفانه به هر قیمتی خنده را به لب مخاطبان بیاورد و از این منظر، فیلم موفق بوده است.

منبع:نقد فارسی      نقد فیلم  سولا اکبریه


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

دو زن در یک آینه /  فیلم "آینه های روبرو"

 

 

   

 


 

 

  «آینه‌های روبرو» فیلمی است آسیب‌شناسانه درباره قشری خاص که به دلایل مشخص تاکنون در سینما به آن‌ها پرداخته نشده یا به گفته بهتر نادیده گرفته شده‌اند. فیلمی که با نگاه جزئی‌نگرانه نویسنده، کارگردان و تهیه‌کننده تبدیل شده به واکاوی جایگاه اجتماعی دو زن در دو موقعیت مختلف.

فرشته طائرپور تهیه‌کننده‌ای مستقل است که پیش از این بخش اعظم دغدغه‌مندی‌اش در حوزه سینمای کودک و نوجوان متمرکز شده با حضور به عنوان تهیه‌کننده، مدیر تولید و مجری طرح در فیلم‌هایی مثل «نان و شعر»، «یکی بود یکی نبود»، «گلنار»، «پاتال و آرزوهای کوچک»، «مدرسه پیرمردها» و ...

در این میان طائرپور با نگارش رمان «زن دوم»، تبدیل آن به یک فیلمنامه سینمایی با همکاری مینو کریم‌زاده و تهیه یک فیلم سینمایی بر اساس آن، نقبی هم زده بر دغدغه‌های زنانه خود. فیلمی که با فاصله گرفتن از نگاه فمینیستی رایج در این جنس آثار، بیش از هر چیز مدیون نگاه غیر کلیشه‌ای به کاراکترهای محوری بخصوص شخصیت زن دوم است.

همکاری طائرپور با نگار آذربایجانی که پیش از این با بازی در اپیزودی از فیلم «نسل سوخته» مرحوم رسول ملاقلی‌پور در ذهن مخاطب مانده و البته کارگردانی فیلم کوتاه و ...، منجر به شکل‌گیری فیلمنامه و فیلم «آینه‌های روبرو» شده است.

فیلمی که با محوریت موقعیت و جایگاه دو زن از طبقات اجتماعی مختلف و مشکلاتی متفاوت، نگاهی هم دارد به مشکلات یک شخصیت ترنس در جامعه. نکته مهم و هوشمندانه این است که جذابیت و بکر بودن این کاراکتر که تا به حال به شکل جدی و محوری به فیلم‌های ایرانی راه پیدا نکرده، باعث نشده همه زمان قصه و فیلم بر این شخصیت متمرکز شود. چراکه با توجه به محدودیت‌های سینمای ایران برای نزدیک شدن به این سوژه، محوریت یافتن این کاراکتر و ایده منجر می‌شد به نگاهی جسته و گریخته، محتاط و محافظه‌کارانه که چه بسا در بیان صورت مسئله با مشکل مواجه بود.

رعنا (غزل شاکری) و آدینه (شایسته ایرانی) دو شخصیت زن محوری هستند که فیلم متکی است بر همراهی این دو و کمیت و کیفیت تأثیرگذاری آنها بر یکدیگر. بر اساس ساختار روایی فیلم باید رعنا را به عنوان شخصیت اصلی در نظر گرفت که فیلم با قصه او، معرفی این شخصیت و ارائه کدهایی درباره موقعیت و کاراکترش آغاز می‌شود و به همین شیوه نیز پایان می‌یابد. زنی که می‌خواهد در غیبت شوهر و زندانی بودن او، خانواده را اداره کند و به همین دلیل به مسافرکشی روی می‌آورد که زمینه‌ای است برای برخورد دو زن.

همانطور که اشاره شد در بخش میانی شاهد به تصویر کشیدن همراهی دو زن و تأثیرپذیری آنها از یکدیگر و رسیدن هر کدام به یک آگاهی جدید هستیم که لازمه آن معرفی درست شخصیت‌ها با تکیه بر کدها و چگونگی رسیدن از تضاد به تعامل و پس از آن همراهی است.

این سیری است که در فیلم شکلی باورپذیر و منطقی یافته و کدهای اولیه در خصوص حرفه‌ای نبودن رعنا در مسافرکشی، همدلی او با مسئله مسافران و حتی اهمیتی که به رعایت اصولش در داخل ماشین می‌دهد – و در قصه فرعی‌های آغازین برخورد با مسافران برجسته شده- مواردی هستند که بعدتر در برخورد با آدینه و کنش و واکنش‌های این دو زن با هم و تأثیرگذاری رعنا در داستان زندگی او تأثیر دارد و به گفته بهتر این روند را از وجه منطقی باورپذیر می‌کند.

نکته جذابی که مسیر این دو زن را برای رسیدن به آگاهی با توجه به خاستگاه، موقعیت و مشکل هر یک، عکس هم و به گونه‌ای تصویر معکوس دیگری در آینه جلوه می‌دهد راه حل انتخابی هر یک برای خروج از بحران مبتلابه است. آدینه تنها راه ممکن برای خروج از بحران و فشارهای وارده از سوی خانواده و جامعه را، مهاجرت به یک سرزمین آزاد و عمل جراحی تغییر جنسیت می‌داند. حال آنکه در انتهای کار با وجود محقق شدن این راه، همچنان آشفته و سرگردان است و ریشه‌های خود را در سرزمین غریب ندوانده است.

درحالیکه رعنا با توجه به جنس شخصیت و بحرانی که درگیرش شده، تلاش می‌کند مشکل همان زندگی را حل کند و با وجود گرهی که بعد از آزادی شوهرش از زندان در رابطه او و صادق افتاده، می‌خواهد همان زندگی را بسازد نه اینکه لزوماً رسیدن به آگاهی را به شیوه‌ای متعارف با تغییر به مفهوم برهم زدن زندگی گذشته، تثبیت کند.

این نکته‌ای غیر کلیشه‌ای است که باعث می‌شود کاراکتر رعنا مستقل و محکم جلوه کند و با توجه به خاستگاه اجتماعی به عنوان یک زن سنتی خانه‌دار، به نوعی کلیشه این کاراکتر را بشکند و سمپاتیک و کنشمند شود آن هم با تکیه بر همان انعطاف‌پذیری و نرمش زنانه در کنار روحیه مستقل و غرور خاص زنانه.

فیلم هرچند هوشمندانه با انتخاب دو کاراکتر زن و موازنه قصه روی دو خط متقارن، از افتادن به دام یک فیلم ناقص درباره شخصیت‌های ترنس پرهیز می‌کند اما در همان بخش میانی که نیازمند تمرکز بیشتر بر کاراکتر آدینه و ترس‌ها و تناقض‌های او بخصوص در تنهایی است، از این وجه لطمه دیده است. چراکه فیلم نیازمند تصاویر بیشتری است از جنس صحنه ناب و تأثیرگذار مواجهه آدینه با خودش در آینه، ریش تراشیدن و ... تا ابعاد روانشناختی این بحران و حال و هوای شخصیت برجسته و گویاتر شود.

این آسیب باعث شده بخش میانی فیلم به اندازه شروع کار موجز و خوش آهنگ نباشد. چه بسا هم بسط پیدا کردن قصه در این بخش با حضور کاراکترهای فرعی مثل پدر و برادر آدینه که به قوت و ظرافت رعنا و آدینه طراحی و پرداخت نشده‌اند - یا حداقل چنین نمودی نیافته‌اند-، باعث شده افت نسبی در قصه و روابط نمود پیدا کند.

«آینه‌های روبرو» یک فیلم جزئی‌نگرانه از به آگاهی رسیدن دو زن در طول همراهی است که نگاه زنانه به شکلی از پیش تعیین‌شده باعث طراحی شخصیت‌ها و ماجرا نشده بلکه این شخصیت‌ها هستند که ماجرا را خلق کرده و ویژگی‌های خاص آنها پیشبرنده ماجرا است. به همین دلیل فیلم بیش از زنانگی مدیون یک نگاه انسانی به آدم‌های جامعه با تمرکز بر دو زن با مسئله‌ای خاص و ویژه است.

 

 

منبع: خبر آن لاین

 


برچسب‌ها: نقدفیلم ایرانی
تاریخ : چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

  

رسوایی - 1391  

 

 

کارگردانمسعودده نمکی

 


 

بازیگران

اکبر عبدی، الناز شاکردوست، محمد‌رضا شریفی‌نیا، کامران تفتی، مریم کاویانی، امیر دژاکام، امیر نوری، اسماعیل خلج، مجید مشیری، آرزو افشار، تینا آخوند‌تبار، مهسا کامیابی، ارسلان قاسمی، عباس محبوب، محبوبه  بیات، ابولفضل همراه، فرامرز روشنایی، اسدالله یکتا، مختار سائقی، مجید شهریاری، یوسف قربانی، داوود ناقور، احمد جلیل‌نژاد، محبوبه تقویت، علی خیامی، مجتبی امینی، کمال سید محسن، ملیکا شعبان و...

 

 

 

خلاصه داستان:

 

مضمون فیلم دغدغه های آرمان گرایانه و عدالت طلبانه است و در لایه های زیرین، عرفان های کاذب را نفی می کند....

 

منبع: سی نت

 



برچسب‌ها: سینمای ایران
تاریخ : سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 


بخش سینمای سعادت با نگاه به جنبش بیداری اسلامی در سی و یکمین جشنواره فجر برگزار می شود

 


بخش سینمای سعادت با نگاه به جنبش های نویدبخش بیداری در سرزمین های اسلامی در سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر برگزار می شود.


روابط عمومی سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر با اعلام این خبر افزود: بخش سینمای سعادت که ویژه مسابقه فیلمسازان جهان اسلام است با عنایت به جنبش‏های نویدبخش بیداری در سرزمین‏های اسلامی،و به منظور شناخت و ارتقای جایگاه فیلمسازان جهان اسلام برگزار می‌شود.
بر پایه این خبر؛ هیئت انتخاب از میان آثار متقاضی حضور در این بخش حداقل ۱۱ اثر را برای حضور در مرحله مسابقه معرفی می‌نماید و هیات داوران شامل ۵ تا ۷ نفر از هنرمندان و صاحب‌نظران سینمای ایران و جهان، آثار را ارزیابی کرده جوایز را در بخش های سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی، سیمرغ بلورین بهترین فیلم، سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد، سیمرغ بلورین بهترین دستاوردهای فنی یا هنری، جایزه بیرق طلایی (جایزه مصطفی عقاد) و جایزه ویژه هیئت داوران اهدا می‌نماید.
در این خبر عنوان شد: از هر کشور حداکثر دو فیلم بلند و از ایران حداکثر سه اثر می‌توانند در این بخش شرکت کنند.

 

منبع:سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر


برچسب‌ها: سینمای ایران
تاریخ : سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

 

 

 


 


مسابقه سینمای جهان،در چهار بخش جام جهان نما،سینمای سعادت،جشنواره جشنواره ها و نمایش وی‍ژه برگزار خواهد شد.

  به گزارش روابط عمومی سی یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر، مسابقه سینمای جهان با هدف شناخت و ارزیابی آن‌گونه از توانایی‌ها و ظرفیت‌های انسانی که موقعیت یگانه او را در جهان متمایز می‌سازد، با عنایت به شرایط ویژه دنیای امروز و با رویکرد ظلم‌ستیزی، عدالت‌خواهی، معضل تروریسم، حقوق بشر و بیداری ملت‌ها برگزار می‌گردد.

 

بنا بر این گزارش،مسابقه سینمای جهان شامل ۴ بخش کلی جام جهان نما(مسابقه سینمای بین‌الملل)،سینمای سعادت(مسابقه فیلمسازان جهان اسلام)،جشنواره جشنواره‌ها و نمایش‌های ویژه خواهد بود.

 

در بخش جام جهان نما(مسابقه سینمای بین‌الملل) ۸ سیمرغ بلورین و یک جایزه ویژه دبیر جشنواره و در بخش سینمای سعادت(مسابقه فیلمسازان جهان اسلام) نیز ۷ سیمرغ بلورین یک جایزه بیرق طلایی(جایزه مصطفی عقاد) و یک جایزه وی‍ژه هیات داوران اهدا خواهد شد.

 

به گزارش روابط عمومی سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر؛ بخش سینمای جهان با هدف شناخت و ارزیابی آن‌گونه از توانایی‌ها و ظرفیت‌های انسانی که موقعیت یگانه او را در جهان متمایز می‌سازد، با عنایت به شرایط ویژه دنیای امروز و با رویکرد ظلم‌ستیزی، عدالت‌خواهی، معضل تروریسم، حقوق بشر و بیداری ملت‌ها برگزار می‌گردد.
و کلیه آثاری را در بر می گیرد که سال تولید آثار از ۲۰۱۰ میلادی به بعد باشد/ تا بهمن ‏ماه ۱۳۹۱ در ایران اکران نشده باشد و در دوره‏های قبلی جشنواره هم اکران نشده باشد

 منبع:- سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر


برچسب‌ها: سینمای جهان
تاریخ : سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

گزارش وضعیت تولید سینمای ایران تا اول آذر ماه سال 91

 

 

 

 

گزارش وضعیت تولید سینمای ایران

 

 

سی نت: گزارش وضعیت تولید سینمای ایران تا اول آذر ماه سال 91، توسط واحد پشتیبانی تولید بنیاد سینمایی فارابی اعلام شد.

به گزارش سی نت به نقل از روابط عمومی بنیاد سینمایی فارابی، واحد پشتیبانی تولید این بنیاد اعلام کرد؛ تا اول آذر ماه جاری، 21 فیلم آماده نمایش (اکران نشده)، 12فیلم در مرحله صداگذاری، 7 فیلم در مرحله تدوین، 14 فیلم در مرحله فیلمبرداری و 46 فیلم در مرحله پیش تولید قرار دارند.

دو فیلم پس کوچه های شمرون (کامران قدکچیان) و کلاه قرمزی و بچه ننه (ایرج طهماسب) از میان آثار تولید شده سال جاری اکران شده اند.

اسامی فیلم های در مراحل مختلف تولید عبارتند از:

آماده نمایش:
تولد (محمدرضا ورزی)
گناهکاران (فرامرز قریبیان)
بچگیتو فراموش نکن (جلال فاطمی)
بچه های جسور (حجت اله سیفی)
ابرهای ارغوانی (سیامک شایقی)
فرزند خوانده (وحید نیکخواه آزاد)
9:20 دقیقه در بوشهر (محمد امین همدانی)
578 روز انتظار (احمد عبدالهیان)
جا به جا (علی توکل نیا)
دامنه های سفید (احسان عبدی پور)
غریبه (حمید بهمنی)
گورداله (نادره ترکمانی)
بزرگ مرد کوچک (صادق صادق دقیقی)
هیچ کجا هیچ کس (ابراهیم شیبانی)
احتمال معکوس (بهرام توکلی)
رستاخیز (احمدرضا درویش)
عقاب صحرا (مهرداد خوشبخت)
خاکستر و برف (روح الله سهرابی)
مروارید (سیروس حسن پور)
چتر سبز (ناصر رفایی)
هیس دخترها فریاد نمی‌زنند (پوران درخشنده)

در مرحله صداگذاری:
رسوایی (مسعود ده نمکی)
از تهران تا بهشت (ابوالفضل صفاری)
کلاس هنرپیشگی (علیرضا داودنژاد)
همه چیز برای فروش (امیر ثقفی)
برلین -7 (رامتین لوافی پور)
جیب بر خیابان جنوبی (سیاوش اسعدیان)
یوسف هور (مرغابی دشت سرخ) (علی اصغر شادروان)
آفتاب مهتاب زمین (علی قوی تن)
سلام/ خداحافظ (پرویز شهبازی)
آقای الف (علی عطشانی)
دل بی قرار (قربان محمدپور)
فرشتگان قصاب (سهیل سلیمی)

در مرحله تدوین:
‌استرداد (علی غفاری)
نیکان و بچه غول (عبدالرحمن رضایی)
زیباتر از زندگی (انسیه شاه حسینی)
عملیات مهد کودک (فرزاد اژدری)
دلتنگی های عاشقانه (رضا اعظمیان)
فرزند چهارم (وحید موسائیان)
به خاطر پونه (هاتف علیمردانی)

در مرحله فیلمبرداری:
محمد(ص) (مجید مجیدی)
گهواره ای برای مادر (پناه برخدا رضایی)
زندگی مشترک آقای محمودی و بانو (سید روح الله حجازی)
آشغال های دوست داشتنی (محسن امیریوسفی)
چ (ابراهیم حاتمی کیا)
قاعده تصادف (بهنام بهزادی)
حماسه روزبه (علی نوری اسکویی)
خسته نباشید (محسن قرابی)
آخرین داستان (اشکان رهگذر)
تتل و راز صندوقچه (وحید گلستان)
حوض نقاشی (سید مازیار میری)
ماهی کویر (محمد قربان کریمی)
آیینه شمعدون (بهرام بهرامیان)
ساکن خانه چوبی (حسینعلی فلاح لیالستانی)

بر پایه این گزارش 46 پروژه در مرحله پیش از تولید به سر می برند که از این میان 21 پروژه بیش از 50 درصد این مرحله را گذرانده اند.

 

 

منبع:سی نت

 

 


برچسب‌ها: سینمای ایران
تاریخ : سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
نویسنده : حمید رضا صالحی
نظرات ()

اعتراض کارگردان «مختارنامه» به انتشار صحنه‌های شهادت حضرت عباس (ع) در فضای مجازی

 

 

 

 

نمایی از نبرد حضرت ابوالفضل(ع) در روز عاشورا در سریال "مختارنامه"

 

 

سی نت: داوود میرباقری کارگردان مجموعه «مختارنامه» در واکنش به انتشار صحنه‌های مربوط به شهادت حضرت عباس (ع) از مجموعه تلویزیونی «مختارنامه» در فضای اینترنت گفت: «بنده کاملاً از این جریان بی‌اطلاع بودم و از شما این خبر را می‌شنوم.»

او ادامه داد: «قطعاً نسبت به این جریان معترضم و معتقدم باید مسئولان سازمان و تهیه‌کننده فیلم پیگیری کنند تا مشخص شود این فیلم از چه کانالی در فضای مجازی منتشر شده است.»

کارگردان «مختارنامه» در ادامه گفت: «به‌عنوان کارگردان مجموعه تلویزیونی «مختارنامه» این صحنه‌ها را ساخته بودم تا مخاطبان آن را ببینند، اما اصلا تمایل نداشتم این صحنه‌ها با کیفیت نازل آن هم در فضای اینترنت منتشر شود.»

میرباقری ادامه داد: «این صحنه‌ها پس از ‌آنکه فهمیدیم امکان نمایش در مجموعه «مختارنامه» را ندارد از کار حذف شد و هیچ تروکاژ و مرحله فنی دیگری که برای نهایی شدن کار و نمایش ‌آن لازم بود، روی آن انجام نشده‌است.»

او ادامه داد: «این نسخه تنها در اختیار تهیه‌کننده و چند دفتر فنی که سریال «مختارنامه» ‌ در آن‌ها آماده می‌شد بوده‌ و تنها مرحله تدوین را طی کرده‌است.»

مبر باقری ادامه داد: «قطعاً نسبت به این جریان به عنوان کارگردان و صاحب معنوی اثر معترضم و معتقدم باید پیگیری لازم انجام شود تا مشخص شود این اتفاق از چه کانالی صورت گرفته ‌است.»

او ادامه داد: «در این زمینه تهیه‌کننده سریال صاحب حقوق مادی است و باید پیگیری این جریان را تا رسیدن به نتیجه نهایی انجام شود.»

داوود میرباقری در پاسخ به این سئوال که آیا خود برنامه‌ای برای انتشار این صحنه‌ها در‌ آینده داشته‌ یا خیر، گفت: «در این زمینه هیچ برنامه‌ای نداشتیم چراکه پس از حذف صحنه‌ها از سریال احساس کردیم شرایط برای نمایش آن فراهم نیست و به همین دلیل مراحل فنی آن را نهایی نکردیم.»

در روزهای اخیر صحنه‌هایی از مجموعه «مختارنامه» به‌عنوان حذفیات این سریال در فضای مجازی منتشر شده است که با توجه به اختصاص این صحنه‌ها به نبرد و شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع) و هم‌زمانی آن با ایام محرم با استقبال فراوانی در فضای مجازی مواجه شده‌است.

 

 

منبع: خبر آنلاین

 


برچسب‌ها: سریال ایرانی
آخرین مطالب
   
 

اخبار روز سینمای ایران وجهان